آبان ماه عشق‌بازي است مهتاب!

 

خدا! منظورم درخت‌هاي خيابان ولي‌عصر بود. آنها خدا هستند. گويي هر شب کلاغ‌هايي که آنجا ساکنند از درد تازيانه نفرين‌هايِ دود‌آلودِ مردم خفه مي‌شوند و دوباره صبح زود درخت‌ها کلاغ مي‌زايند. من آرام قدم بر مي‌دارم. هرچند که مي‌دانم گوش‌هاي پير زمين به چند تار موي سفيد شده‌ام مي‌خندند، اما گام‌هايم سرانجام زمين را رام خواهند کرد. به چند روز ديگر مي‌انديشم که آغاز زيباترين روزهاي تهران است. آبان، عصاره سنگين پاييز در راه است و در اين شب آرام، مهتاب از لابلاي شاخ‌ و برگ هاي درختان چنار پيدا نيست. جاي دستانش در دست من خالي است. اين ابر ظلم‌پرورِ بدگوهرِ بادپرست که باد صحراي جهل آن را آورده است، مهتاب را از من ربود. بله‌مهتاب، مي‌دانم که مي‌داني نازنين، آبان ماه عشق‌بازي است! تو پاهاي بلورينت را در کنار من بر زمين بگذاري و من از شوق بودنت آنچنان بالا روم که رخ در رخ سيمينت کشم. قطرات جاري آب دردستگاه‌هاي شن و سيمان و برگ‌هاي رستاخيز‌نشان، موسيقي آشناي مهر را برايمان بنوازند.

مي‌توانست آنگونه باشد که وقتي باد پاييز در ميهن مي‌وزد و برگ‌ها جشن تبديل شدن به ريزدانه‌هاي حيات را مي‌گيرند، ما نيز بي‌هراس از مرگ، لبخندمان را در تالار اسطوره‌هاي ميهن جاودانه کنيم. مي‌توانست نگاه ما به يکديگر مرعوب غضب پليدي‌هاي آن صحراي خشک نباشد. اي کاش من تا قادسيه دوشادوش زمان به گذشته بازمي‌گشتم و همانجا يک لبخند خونين مي‌شدم مهتاب! از آن روز به بعد، تو در پس آن ابر تبديل به خاطره شدي و من با هزار نقش دروغين از تو، فريب خورده‌ام. هربار که يک‌هزار سال سرکوفت و اسارت را به‌جاي تو اينجا آوردند، من نيز به اندازه هزار سال در خود گم شدم. هر سال و هر ماه و هر روز و هر لحظه در حال گم شدنيم. مهتاب، اينجا بارها ما را به يکديگر فروخته‌اند! براي همين است که پاييز ميهن تنها است. براي همين است که تو در آن سوي ابر به آسمان تنهايي خزيده‌اي و من در اين سوي ابر پول در مي‌آورم تا ماه بخرم. ماه‌هاي دروغينِ مسخ‌شدهِ بي‌مهتاب که بوي گند بيابان‌هاي سرزمين جهل مي‌دهند.

تو اين صفحه من را روزي خواهي ديد مهتاب. روزي باد عقل بر آسمان خواهد وزيد تا در شبي از ماه آبان که هوا کم کم به سردي مي‌گرايد، دست در دست هم با قدم‌هايي آرام و مطمئن، به سرعت لبخند را از نو بسازيم. روزي که جوهر اين قلم خشکِ خشک است، پلک‌هاي خيره‌اي که اکنون خلق شدن يک اثر را مي‌بينند بخشي ديگر از هستي شده‌اند و شايد انگشتاني که در خط مقدم اين نبرد هستند تا مهتاب هم رسيده باشند. شايد من نيز صفحه امشبت را آن‌روز ببينم. صفحه اي که از ياران مسخ‌شده مي‌گويد و از آبان‌هايي که ناگهان در پس يک پرده هزار ساله از تاريخ ناپديد شدند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: