بایگانی دسته‌ها: فرهنگ وهنر

به گمان من اينها بدترند، حتي بدتر از آنها!

اسلام رحماني بدتر از اسلام واقعي است.

اصلاح‌طلبان بدتر از اصول‌گرايان هستند.

خميني بدتر از خامنه‌اي است.

شريعتي بدتر از رحيم ‌پور ازغدي و حدادعادل است.

سياه‌دل سفيد‌پوش بدتر از سياه‌دل سياه‌پوش است.

دخترهايي که با مانتوي کوتاه و روسري عقب رفته و آرايش در صف گرفتن غذاي محرم مي‌ايستند بدتر از فاطمه رجبي هستند.

پسراني که با ظاهر مدرن براي ارضا کردن حس ترس و مبهم ناخود آگاهشان و همينطور براي صحبت کردن و شماره دادن به دخترها به هيئت مي‌روند، بد تر از مسعود دهنمکي هستند.

آنهايي که روزي صدجور دروغ مي‌گويند و هزار جور ديگران را فريب مي‌دهند اما به هنگام عزاداري گريه مي‌کنند و سينه و زنجير مي‌زنند و حساب حسين را جدا مي‌دانند بدتر از روضه‌خواناني هستند که آشکارا فريب مي‌دهند.

دليل من اين است:

اينها (دسته اول) خود را به خواب زده‌اند ولي آنها (دسته دوم) خواب هستند.

توضيح: آنها ايمان به اصلي دارند که برايش دليل عقلي نمي‌طلبند. ايمان معجوني خواب آور است که آنها را به خواب برده است. اما اينان ايمان را مي‌چرخانند و مي‌پيچانند تا عقلشان را دست‌به‌سر کنند تا دست‌آوردي که آن ايمان تحريف شده دارد (پول و قدرت) از دست نرود. بنابراين دسته اول يا بيدار مي‌شوند و يا حداقل مشتشان باز است و تکليفشان روشن. اما دسته دوم خود را به خواب زده‌اند  پيوسته به نبال يافتن راهکارهاي نوين براي فريفتن ديگرانند. دليل ديگر اينکه دسته اول طوري عمل مي‌کنند که بازخورد اثرات بد رفتار و باورشان مستقيما منبع اصلي آن اثرات را نشانه مي‌رود اما عملکرد دسته دوم موزيانه است و طوري برخورد مي‌شود که منبع اصلي در امان باشد.

توضيح: منظور از بد، بازدارندگي در رسيدن به دمکراسي و استقرار و تحکيم انسانيت و حقوق بشر به عنوان مباني وضع قوانين اجتماعي، و رسيدن به يک نظام سياسي اجتماعي مفيد در همان راستا است.

با اين حال همواره مي‌توان به سود انسانيت از هردوگروه استفاده کرد و در جامعه پتانسيل مثبت ذخيره کرد تا روزي تبديل به عمل شود.

Advertisements

هر جا دلم بخواهد

چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
 خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
 با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
 بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
 باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
 دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب
 در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
 هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
 چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
 تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
 هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
 بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
 بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پاک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت
 وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار

*
مهدي اخوان ثالث


اگر مهران مديري خارج از ايران مي‌بود!

امروز به اين مسئله فکر مي‌کردم که اگر هنرمندي چون مهران مديري خارج از ايران مي‌بود و در آنجا قصد ساختن يک سريال طنز فرهنگي بدون محدوديت را مي‌داشت، آيا از نظر مالي حمايت مي‌شد؟ آيا اين همه ثروتمند ايراني که در خارج از کشور زندگي مي‌کنند از او حمايت مي‌کردند؟ البته واضح است که اگر مديري خارج از کشور مي‌بود تا اين حد معروف نمي‌شد! دليل آن هم معروف نشدن هيچ هنرمند ايراني ديگر در صحنه سينما و فيلم سازي در خارج از کشور است که براي ايران کار کند. بدون شک مشکلاتي سر راه به دست آمدن چنين مقصودي وجود دارند. مثلاهمانطور که گفتم اولين مشکل حمايت مالي است. نحوه پخش و توزيع و رسيدن کار به دست مردم داخل کشور هم مي‌تواند يک مشکل بزرگ ديگر باشد. به هرحال مواردي از اين دست بوده‌اند که موجب شده‌اند ما شاهد کارهاي تصويري بلند قوي و پرتيراژ از خارج از کشور نباشيم.

احتمالا اصلي‌ترين ريشه به وجود آمدن موانع مذکور، همبستگي ضعيف ايرانيان در خارج از کشور و کم اهميت بودن چنين موضوعاتي براي آنان (مخصوصا ثروتمندان) است. شايد لازم است که ما اين همبستگي را از يهودي‌ها بياموزيم! يا مثلا از ترک‌ها! اگر فقط کمي همت شود، به‌جاي اين برنامه‌هاي تکراري و مزخرف شبکه‌هاي ماهواره‌اي فارسي زبان که سي سال است از نظر محتوي به روز نشده‌اند، مي‌شود چند فيلم و سريال قوي و اثرگذار تهيه کرد! شايد عدم توليد چنين کارهايي نشان از عدم وجود دغدغه ملي براي ايران از سوي مدعياني باشد که لباس آزادي و مليت را بر تن برخي خواست‌گاه‌هاي سياسي کرده‌اند! اگر فقط يک بار يک کار قوي و پر مخاطب در خارج از کشور ساخته شود، بدون شک شاهد پا گرفتن صنعت سينما و تلويزيون ايران در خارج از کشور و روانه شدن هنرمندان بزرگ و محبوب ايراني به آنجا خواهيم بود. به نظر من انجام چنين کاري شدني است. مگر مي‌شود گفت ما به اندازه کافي سرمايه‌گذار در آنجا نداريم؟ حتي کشورهاي غربي هم حمايت خواهند کرد. فقط کمي همت مي‌خواهد و يک گروه دلسوز که پيش‌قدم شوند.

اما ظاهرا در حال حاضر مشکل فراتر از اين حرف‌ها است. يعني اگر مثلا کسي چون مهران مديري با همين شهرت و محبوبيت فعلي‌اش به آنجا برود و قصد انجام چنين کاري را داشته باشد، به احتمال بسيار زياد پس از چند ماه به کلي از حافظه مردم ايران پاک خواهد شد! احتمالا او را به چند تلويزيون ماهواره‌اي دعوت خواهند کرد و او هم چند انتقاد اساسي از حکومت خواهد کرد و پس از بازگو کردن محدوديت‌هاي داخل ايران و برنامه‌هاي آينده‌اش براي هميشه با زندگي حرفه‌اي وداع خواهد گفت. مگر گلشيفته فراهاني دختر هنرمند ايران نبود؟ چه شد؟ کجا است؟ اگر يکي دو سريال ايراني خوب با بازي گلشيفته فراهاني در خارج از کشور ساخته مي‌شد، بدون شک گام بلندي مي‌بود براي آغاز يک انقلاب تصويري ايراني در خارج از کشور!


شعر زيباي «ريشه در خاک» از استاد فريدون مشيري با صدا و تصوير ايشان

من که هر بار گوش ميکنم اشک در چشمانم جمع مي شود.

http://www.youtube.com/watch?v=AxBCy5bMRiA&NR=1


شباهت چهره رحيم پور ازغدي با استنلي کوبريک و شعري زيبا از ايرج ميرزا به اين مناسبت!

Kubrick Vs Azghadi

 

 يکي از دوستان عکس فوق را در سايت فريندفيد به اشتراک گذاشته بود. عکس فوق شباهت چهره رحيم پور ازغدي تئوريسين ولايت مدار جمهوري اسلامي را با استنلي کوبريک کارگردان نامي نشان مي دهد. به اين مناسبت خواندن دوباره شعري از ايرج ميرزا خالي از لطف نيست. به نظر مي رسد  اصولا اين شعر براي چنين روزي که ممکن است تصوير استنلي کوبريک در کنار تصوير رحيم پور ازغدي به نمايش درآيد، سروده شده است. 

کارگر در زیر کار و دخترک در زیر یار هردو مینالند اما این کجا و آن کجا 

یک منار در اصفهان و یک منار زیر پتو، هر دو جنبانند اما این کجا و آن کجا 

دختر دروازه غار و دختر دریا کنار هردو عریانند اما این کجا و آن کجا 

نو عروس در حجله و جنگجو در کاروزار، هردو خونینند اما این کجا و آن کجا 

بند تنبان فاطی و کرست زی زی خانوم، هردو چسبانند اما این کجا و آن کجا 

نیزه داران در مصاف و بیضه داران در لحاف، هردو در رزمند اما این کجا و آن کجا 

خشت سازان در بیابان، عشقبازان در اتاق، هر دو میمالند اما این کجا و آن کجا 

چرخ و دنده زیر ماشین، مردوزن زیر لحاف، هر دو در گیرند اما این کجا و آن کجا 

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه، هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا 

چکمه خانم شهین و چکمه شمر لعین، هردو از چرمند اما این کجا و آن کجا 

بچه در قنداق و آخوند در وطن هردو می رینند اما این کجا و آن کجا 

پ ن: 

  اصل اين شعر از ايرج ميرزا است. اما من عقيده دارم که ممکن است(به احتمال بسيار زياد) در برخي از مصرع ها تغييري ايجاد شده باشد. مثلا اين بيت را من قبلا ديده بودم:
اشتران در زير بارند و دلبران در زير يار هردو مي نالند اما اين کجا و آن کجا!
که بيت فوق در اين شعر نيامده است. متاسفانه به خاطر فرهنگ نادرستي که در برابر چنين شعر هايي بوده است اصل اشعار در بسياري از موارد تغيير  يافته است. مثلا «زن قحبه» را با بيچاره عوض کرده اند!
زن قحبه چه مي کني ريش را تبديل به بيچاره چه مي کني ريش کرده اند. مرجع درستي هم براي دستيابي به اصل اشعار و قضاوت وجود ندارد. حتي من در کتابي (هارد کپي) از ايرج ميرزا دارم همين بلا را به سر اشعار او آورده اند.
با اين حال اين شعر در کل سروده ايرج ميرزا است.
 

مثلا اين ابيات را نيز به او نسبت داده اند: 

چکمه سردار معین و چکمه شمــــــــــــــــــــر لعیم                  هردو از چرمــــــــــــــــــــند ، ولیکن این کجا و آن کجا 

  

مردم دروازه غــــــــــــــــــــــــار و مردم دریا کنار                 هردو عریـــــــــــــــــــــــانند ، ولیکن این کجا و آن کجا 

  

آب بـــــــــــــــــــــولانه روان و آب رودخانه روان                  هردو میریـــــــــــــــــــــزنند ، ولیکن این کجا و آن کجا 

  

دانه فلفــــــــــــــــــــــل سیاه و خال مه رویان سیاه                   هردو جان سوزاننــــــــــــــد ، ولیکن این کجا و آن کجا 

  

کارگـــــــــــــــر در زیر کار و دلبران در زیر یار                   هردو مینالننــــــــــــــــــــــد ، ولیکن این کجا و آن کجا 

و يا همانطور که گفتم اين بيت : 

اشتران در زیر بار و دلبران در زیر یار
هر دو نالانند اما این کجا و آن کجا 


سيگاري که بر لب نويسنده مي‌سوزد، جورکِش تاريخ است!

دود سيگار هوا را در مسيري کاتوره‌اي در مي‌نوردد و از نزديکي‌هاي بيني، آرام آرام صعود مي‌کند تا بر رگه‌هاي سوزناک و قرمز رنگي بنشيند که شاهد زنده‌اي هستند از سال‌ها شب بيداري. نقطه! جمله تمام شد و انگشتان که گاه همچون پتکي سنگين سندان واژه را بي‌رحمانه مي‌کوبند و گاه همچون نسيمي آرام در شبي عاشقانه، زلف کلام را مي‌نوازند، باز هم مهياي خدمتي ديگر مي‌شوند. اين بار همچون انبري لرزان که لرزشش يادآوره گونه‌اي مظلوميت در فراخناي تارخ است، پناه را از دهان مي‌گيرند و باري از دوشش مي‌تکانند. سيگاري که بر لب نويسنده مي‌سوزد، جور کش تاريخ است!

او يک نويسنده است.  وقتي او در يک خيابان کم عرض و آرام که يک رديف از درختان چنار در دو طرف آن ايستاده‌اند قدم مي‌گذارد، لحظه‌اي زمان مکث مي‌کند. خدا سر تعظيم فرود مي‌آورد و دهان آن کلاغ زيبا نيمه‌باز مي‌ماند. ابرها هم در محضر او دست از تقلب بر مي‌دارند و به «همانقدري که در تصوير هستند»، اکتفا مي‌کنند! به هر حال براي آنها هم غنيمتي است که در اين لحظه ناب، نيک‌نام باشند. اما او همچنان راه مي‌رود. قدم‌هايش يکي پس از ديگري  پياده‌رو سيماني را فشار مي‌دهند تا کفش‌هايش مغرورترين دلال هستي شوند و هوا، آن سيال نامرئي خجالتي، آرام حجابش را بر مي‌دارد و لبخند مي‌زند! لبخندي که انگار معاشقه‌اي نامرئي بين بودن و تارهاي موي او است.

تا اينکه پِژواک صدايي بيگانه، آن لحظه را مي‌ربايد. او قلم را زمين مي‌گذارد و زمان از چنگالش رها مي‌شود، صحنه در هم مي‌پيچد و يک سفيدي شيري رنگ غليظ همه جا را مي‌گيرد! شايد هماني است که «ساراماگو» گفته بود. اين چه صدايي است؟ صداي در است. کسي در مي‌زند. شايد کسي از جنس فقر باشد و شايد هم کسي از جنس يک تهديد ناب که گاهي آن را فتوي مي‌نامند. مگر مي‌شود اين معجون غني از هنر و انديشه و علم را تهديد کرد؟ آيا کسي پيدا شده است که مي‌خواهد بر دست و پاي قلم زنجير ببندد؟ او کيست؟  در مکثي ديگر که اين بار زمان رها شده است و تنها او بازمانده است، ياد مي آورد که قلم رسواگر بيرحمي است. آن که موشک در دست دارد و نارنجک به کمر بسته است و با نعره‌هايي عجيب که اصلا بوي انسان نمي‌دهند به سرعت چراغ‌هاي عقل را فوت مي‌کند و نزديک مي‌شود، يک پيکر مسخ شده است که حامل روح پليد جهل است.

هميشه در تاريخ بوده‌اند کساني که طرفدار حالت جامداند! آنها ياد گرفته‌اند که هرگونه سيلان را با گرزي از ايمان تنبيه کنند. هرچند که تنها خود به اين دشنام مي‌گويند «تنبيه»! بار ديگر حلق‌ها گشوده مي‌شوند تا فرياد‌هاي نامعلوم از جامعه کوران به دنبال آن کالبد مسخ شده راه بيفتند. جهل زنجيري مقدس به دستشان مي‌دهد تا همديگر را گم نکنند و فرياد زنان به دنبالش بروند. اين همان ريسمان محکم است. اما نويسنده  قلمش را مي‌تراشد، همان کاري که قبلا با ذهنش کرده بود! جمله اي مي‌نويسد که سيگارش شرمنده شود. در ذهنش براي هستي، از سر خيرخواهي آهنگي مي‌نوازد، قلم به رقص مي‌آيد و بار ديگر زمان مي‌ايستد! اين بار همه در حرکتند جز دسته کوران!

روزي مي‌آيد که آن مبتلايان به دنياي يک‌دست سفيد ايمان، چشم مي‌گشايند و مي‌بينند که نويسنده ديگر نيست. اما نوشته اي از او به‌جاي مانده است. نوشته است، انسان!


تعدادی از بازیگران سینما و تلویزیون برای دیدار با خامنه‌ای خود را به شکل بسیجی‌ها در آوردند!

اگر با هزار ارفاق و چشم‌پوشی از این موضوع بگذریم که جمعی از هنرمندان با مقام خونین رهبری دیدار داشته‌اند، از قیافه آنها نمی‌توان گذشت. واقعا تاسف آور است که کسی چون شهاب حسینی به این قیافه در آمده است:

شهاب حسيني بعد از عمل ولايت!

شهاب حسيني بعد از عمل ولايت!

چگونه است که این آقایان ماشین‌های آنچنانی سوار می‌شوند و با دخترهای آنچنانی می‌گردند ولی در مجلس ولایت انگار بزرگ‌شدگان حوزه هستند؟ چگونه است که با عجیب‌ترین قیافه‌ها که در شوهای مد هم نمی‌توان دید، در مهمانی‌ها ظاهر می‌شوند ولی در میهمانی ولایت به همین راحتی رنگ عوض می‌کنند و قیافه آنها به شکل یک بسیجی جان‌برکف ولایت درمی‌آید؟

شهاب حسيني قبل از عمل ولايت!

جای تاسف است!

به نظر من دو دليل عمده براي اين تغيير چهره وجود دارد:

دليل اول پيروي از يک کليشه رايج و خطرناک اجتماعي است. من نرم يکي ديگه ميره! من نخورم يکي ديگه مي‌خوره! اين ديدگاه رسما نوعي سرکوب صداي دروني و وجدان است. يعني انسانيت را به بهانه ناديده گرفتنش توسط ديگران، ناديده بگيريم.

دليل دوم اين است که در حکومت فعلي ايران، واقعا اين علي است که حکم مي‌راند و نه سيد علي! پيشتر در اين زمينه نوشته‌ام. بدي‌ها را به سيد علي رجعت مي‌دهيم و با نيت قربت به علي به ديدار سيد علي مي‌رويم. براي پي بردن به اين بازي، يک کندوکاو ذهني ساده کافي است. علي و سيد علي دست در دست هم حکومت مي‌کنند. علي آدم خوبه است و سيد علي، آدم بده! به نظر مي‌رسد اين هنرمندان ظاهر جديد خودشان را با توجيه ارادت به علي براي خودشان حل‌وفصل کرده‌اند و علاوه بر مورد قبلي، از اين مورد هم براي فرار از صداي وجدان استفاده کرده‌اند.

 


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: