اين سه «علي»!

به نظر من مشکل ايران در درجه اول علي شريعتي، در درجه دوم علي بن ابي طالب و در درجه سوم علي خامنه اي است. البته در سطوح عملکردي در درجه اول علي خامنه اي در درجه دوم علي بن ابي طالب و در درجه سوم علي شريعتي! در واقع افرادي چون علي شريعتي هستند که تشيع(اسلام در ايران) را زنده نگه داشته اند!

سخنان علي شريعتي در کتاب مسئوليت شيعه بودن که به وضوح زمينه ساز برقراري حکومت اسلامي است. او همه علوم و هنر را به شرطي قابل اجرا مي‌داند که از مذهب مطلوبش مجوز بگيرند.(مجوز مفيد بودن). مثالي هم مي‌آورد که شعر گفتن به شرطي خوب است که پيامبر تاييد کند! وگر نه از «چرک» بدتر است! نظارت تمام و کمال بر علوم و هنر بدون برقراري حکومت اسلامي چگونه ميسر است؟ بنابر اين اگر نظريه او را بپذيريم، چاره اي جز پذيرفتن حکومت اسلامي نداريم!

Advertisements

چگونه بگویم تا مرا نزنی؟ چگونه بگویم تا خودت را نزنی؟ چگونه بگویم «علی» بدبختی ما است؟!

 

علی یعنی خدعه! یعنی دروغ یعنی توهم. علی گونه ای دهن کجی شوم به اعراب بود که باعث شد صورت ما کج فرم شود! یک گریز نافرجام بود که باعث شد زندان ما ایران شود! تو بگو چگونه از علی خدا را شناخته ای؟ از یک نام عربی که بارها و بارها در حسینه ها تکرار شده است چه معرفتی ممکن است کسب شود؟ علی یعنی آن همه پول که در یک قفسسه آهنین ریخته می شود تا فرزند تو معالجه شود یا همسرت باز گردد یا در کنکور قبول شوی و یا شغل مورد علاقه ات را بیابی! علی یعنی توهم! یعنی واگذاری شایستگی یک فرد برای احراز شغل به یک انگشتر عقیق! یعنی حکومت دردانه های خونخوار خداوندی عبوس که شکنجه می دهد و خود را بخشنده مهربان می داند!

چگونه به تو بگویم تو را بازی داده اند؟ چگونه بگویم که تو نیازی به ولی نداری! آن هم ولی موهومی که غایب است و تو عملا کارهایت را خود انجام می دهی و او هیچ نقشی در زندگی تو ندارد. چگونه بگویم که خودت و مرا با دندان ندری؟ راستی تو چرا درنده شده ای؟ به پیرامونت بنگر! همه در حال زندگی کردن هستند و بسیار بهتر از ما که ولایت را ستایش میکنیم زندگی میکنند. چگونه به تو بگويم علي همچون پرتره اش که تصوير زني است که برايش ريش گذاشته اند فقط توهم است؟ علی ای همای رحمت؟ کدام رحمت؟ می توانی یک رحمت را به علی ربط دهی که توهم نباشد؟

اینها رحمت است؟

1- علی پس از پیروزی بر قبیله” بنی قریظه” تعداد 900 نفر از مردان قبیله را در مقابل گو دالهایی که از پیش کنده بودند سر بریدند. (تاریخ طبری. جلد 3 . صفحه 1088)
پیامبر بگفت تا در زمین گودالها بکندند و ” علی” و” زبیر” در حضور پیامبر گردن انها را زدند. (تاریخ طبری .جلد 3. صفحه 1093)

2- کشتار خاندان “ازد”:
علی و یارانش در یک روز تعداد 2500 نفر از خاندان “ازد” را سر بریدند.بنحوی که کسی زنده نماند تا دیگری را دلداری دهد. (مروج الذهب . جلد اول . صفحه 729)

3- کشتار خوارج :
در نهم صفر سال 38 هجری در محلی واقع در دشت نهروان جنگ خونینی بین لشگریان علی و خوارج روی داد که در این جنگ در حدود 1800 نفر از خوارج بقتل رسیدند.

4- نبرد “لیله الحریر”:
علی در نبردی بنام “لیله الحریر” در حدود 500 تا 900 نفر را از دم تیغ گذراند. (منتهی الا مال . جلد 1. صفحه 153)

5- کشتار” عبدالله خرمی و یارانش” :
عبدالله خرمی و 70 تن از یارانش از بیم جان به قلعه ای پناه برد.به دستور علی قلعه به آتش کشیده شد که در جریان آن تمامی این افراد در آتش سوختند بطوری که بوی گوشت بریان شده آنها آنچنان در هوا پخش شده بود که مردم را آزار می داد. (علی مرز نامتناهی . صفحه 199)

6- کشتار کسانی که بعد از فوت محمد از دین اسلام برگشتند:
آنانکه دست رنگ کرده بودند و شادی و شعف در اثر در گذشت محمد نشان داده بودند ” علی” و” خالد بن ولید” همه را بکشتند و اجسادشان را در آتش سوزاندند. (تاریخ طبری .جلد 4 . صفحات 1380.1464) (تاریخ طبری .جلد 6.صفحات 2420.2265)
نقش علی در ترور مخالفان :

1- ترور شاعری بنام” حویرث بن نقیذ”:
وی شتر دختران محمد “فاطمه” و “ام کلثوم” را رم داده بود به فرمان حضرت محمد و توسط علی در جریان یک
تو طئه به قتل رسید. (سیره ابن هشام .جلد 2. صفحه 273)

2- سر بریدن” مغیره” :
پیر مردی بنام “مغیره” که پس از فتح مکه از ترس محمد گریخته بود بوسیله علی دستگیر و سر بریده شد. (زنان پیغمبر . صفحه 316)

3- علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان نیم بسمل آنان را در بیابان رها کرد تا با شکنجه بمیرند. (امام علی . عبدالفتاح . جلد 5. صفحه 27)

4- سر بریدن “نضر” و “عتبه” :
پس از شکست” ائیل” محمد به علی دستور داد که “نضر” پسر” حارث” را سر ببرد.همینطور در منطقه ای دیگر بنام “الظیه” از میان اسرا “عتبه” پسر” ابی معیظ ” بدستور محمد و بدست علی سر بریده شد. (منتهی الامال . جلد 1.صفحه 57)

5- سر بریدن “عتبه” :
مردی بنام “عتبه” که بخاطر عدم پخش مساوی غنایم بین لشکریان اسلام به صورت محمد تف کرده بود بوسیله علی سر بریده شد. (تاریخ طبری . جلد 5 .صفحه 1103)

در زمان امام علی، مردم استخر چندین بار قیام کردند. امام علی در یکی از آن موارد «عبدالله بن عباس» را در راس لشکری به آ«جا گسیل داشت و شورش تودهها را در سیل خون فرونشاند (فارسنامه ابن بلخی،ص 136). در مورد دیگر که مردم استخر شورش کردند، امام علی «زیادبن ابیه» که از خونخواری و آدمکشی به انوشیروان دوم لقب گرفته بود به آنجا گسیل داشت تا به سرکوبی این قیام بپردازند. در مورد جنایات و کشتار مردم استخر توسط زیادبن ابیه کتابها و روایات زیادی نوشته و نقل شده است(روجوع کنید به کتاب مروج الذهب،جلد دوم ص 29).

– در سال 39 هجری مردم فارس و کرمان نیز سر به شورش گذاشتند و حکام ستمگر امام علی را از شهر خود بیرون کردند. امام علی مجددا زیادابن ابیه را به آنجا گسیل داشت و لشکریان وی از هیچ جنایتی فروگذاری نکردند. (تاریخ طبری، جلد 6، ص 2657 و یا فارسنامه، ص 136)

– مردم خراسان نیز در زمان امام علی برای چندین بار قیام کردند و چون چیزی نداشتند به عنوان باج و خراج بپردازند، از دین اسلام برگشته و به مقاومت سخت و جانانه ای دست زدند. امام علی «جعدبن هبیره» را بسوی خراسان فرستاد. او مردم نیشابو را محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. (تاریخ طبری، جلد 6، ص 2586 و فتوح البلدان ص 292)

– در زمان امام علی مردم شهر ری نیز سر به طغیان برداشتند و از پرداخت خراج خودداری کردند. امام علی، «ابوموسی» را با لشکری زیاد به سرکوب شورش فرستاد و امور آنجا را بحال نخستین برگرداند. ابوموسی پیش از این طغیان نیز، یکبار دیگر بدستور امام علی به جنگ مردم شهر ری گسیل شده بود. (فوتوح البلدان ص 150)

– به روزگار خلافت علی بن ابی طالب، چون پایان سال 38 و آغاز سال 39 بود، حارث بن سره عبدی، به فرمان علی لشکر به خراسان کشید و پیروز شد، غنیمت بسیار و برده ی بی شمار بدست آوردند. تنها در یک روز، هزار برده میان یارانش تقسیم کرد. لکن سرانجام خود و یارانش، جز گروهی اندک، در سرزمین قیقان (سر حد خراسان) کشته شد. (فتوح البلدان، بلاذری)

– علی بن ابی طالب، عبدالرحمان بنی جز طائی را به سیسستان فرستاد. لکن حسکه حبطی وی را بکشت،پس علی فرمود: بیاید که چهار هزار تن از حبطیان را به قتل رسانیم. وی را گفتند: حبطیان پانصد تن هم نشوند. (فتوح البلدان، بلاذری)

– علی ولایت آذربایجان را نخست به سعید بن ساریه خزاعی و سپس به اشعث بن قیس داد. یکی از شیوخ آذربایجان نقل می کند که ولیدبن عقبه همراه همراه با اشعث از ولید طلب یاری می کرد و ولد برای یاری وی سپاهی از کوفه به در آنجا گسیل داشت. اشعث، حان به حان (حان= خانه به خانه) فتح کرد و پیش رفت. و پس از فتح آذربایجان گروهی از تازیان اهل عطا را بیاورد و در آنجای ساکن ساخت و آنان را فرمان داد که مردم را به اسلام خوانند. (فتوح البلدان، بلاذری)

اينها تنها مواردي از جنايات اين هماي رحمت بود. بيشتر جستجو کنيد تا بيشتر بدانيد. چگونه به تو بگویم علی مایه بدبختی و رنج و عقب ماندگی و خرافاتی شدن ما است؟ چگونه بگویم تا این بدبختی بختک مانند را دریابی؟

افسوس که تو در خواب رفته ای و شغالان زوزه کشان همچنان میهن و هویت و انسانیتمان را می درند!

 


مذهب مرکب چموش و خطرناکي است که فقط به صاحبانش سواري مي‌دهد!

اين روزها تقريبا اکثر افرادي که جريانات اجتماعي و سياسي ايران را دنبال مي‌کنند، به اين نتيجه رسيده‌اند که مذهب‌زدگي مردم ايران (که در حد سرسپردگي است) و همينطور مذهب زدگي سياست که خود حاصل مذهب زدگي مردم است، يک عامل اساسي در مواجه شدن مملکت و مردم با اوضاع نابسامان کنوني است. در واقع در اين زمينه، درد را تقريبا همه پذيرفته‌اند. اما آنچه در اين ميان جاي اختلاف نظر است، نحوه مقابله با اين درد و چاره‌انديشي است.  در اين ميان مي‌توان صاحب‌نظران را به دو دسته اصلي تقسيم کرد. دسته اول افرادي هستند که معتقدند مذهب فقط ايزار است و مي‌توان از آن براي رهايي از دست خودش استفادده کرد. دسته دوهم افرادي هستند که معتقدند مذهب بايد ابتدا تضعيف و خلع سلاح شود، آنگاه به دنبال دفع اثرات زيان‌آور آن رفت.

براي پي بردن به اين مسئله که حق با کدام گروه است، بايد اول مضرات مذهب را شناخت. بدون مقدمه بافي اضافي، مي‌توان اصلي ترين اين مضرات را همان سرسپردگي و دنباله‌روي محض و بي‌چون و چرا از مذهب معرفي کرد. اين خود مولود قداست و ايمان است. درواقع صاحبان مذهب با تکيه بر اعتقاد و ايمان پيروان آن، دست به بهرهبرداري سياسي اجتماعي در راستاي منافع خود مي‌زنند. در اين راه، هر دروغي مي‌گويند، هر جنايتي مي‌کنند و هر حقي را که لازم باشد پايمال مي‌کنند. رخ داددن اين موارد براي بهره‌گيري از مذهب حتمي است. دليل حتمي بودنش رسالتي است که مذهب تشريح مي‌کند و قوانيني است که مذهب به روشني (هرچند غيرا مستدلل) بيان کرده است. واضح است که عمل کردن به شکل کامل به اين قوانين روشن، هرگز نمي‌تواند موجب فريفتن کسي شود. در نهايت موجب مظلوم واقع شدنش از حقوق انساني مي‌شود که خود با ايمان آوردن به مذهب، آنها را پيش‌تر واگذار کرده است.  در چنين شرايطي صاحبان مذهب محدود به چارچوب‌هاي روشن مذهب مي‌شوند. از اين رو آنها براي رهايي از اين قيد و بند، جدا از اينکه تلاش مي‌کنند تا جايي که ممکن است بدعت‌گذاري کنند، دروغ مي‌گويند و در نهان آن کار ديگر مي‌کنند. اين طبيعت مذهب است که تنها چنين مي‌توان از آن بهره گرفت.

 حال اگر ما به مشکل اساسي خود بازگرديم که دفع سرسپردگي به مذهب است، دست‌آورد ناشي از رفع اين مشکل نه تنها از بين رفتن دروغ و نهان‌کاري، بلکه بايد بازيافت حقوق انساني افراد نيز  باشد. بديهي است که با داروي خواب‌آور نمي‌توان کسي را از خواب پراند! يعني دفع سرسپردگي به مذهب از طريق مذهب ناشدني است. ممکن است کسي بگويد ما افراد را به خواب مي‌بريم تا آنها را در خواب به يک جاي امن منتقل کنيم و سپس آنها را بيدار مي‌کنيم. اين هم باز ناشدني است. دليل آن اين است که يک فرد خيرخواه نمي‌تواند آنقدر ميزان دارو را بالا برد تا افراد بميرند، اما صاحبان مذهب اين کار را مي‌کنند. يعني يک فر خيرخواه، نمي‌تواند از ابزار افسون کردن ديگران به قيمت فروپاشي همه بنيان‌هاي بشري استفاده کند اما صاحبان مذهب چنين مي‌کنند و برايشان چيزي جر اهداف و منافع خود اهميت ندارد. بنابراين در نبردي که بين خيرخواهان و صاحبان مذهب، بر سر استفاده از آن به وقوع مي‌پيوندد، بدون ترديد صاحبان مذهب پيروز ميدان هستند.

بنابراين، يک جريان خيرخواه نمي‌تواند از مذهب به سود خودش استفاده کند و اگر کسي چنين کند و ادعا کند چنين کرده‌است، يا ادعايش خلاف واقع است و يا خيرخواه نبوده است. بسيار هم پيش آمده است که ساده‌لوحاني فريب بازي صاحبان مذهب در شريک شدن از استفاده از مذهب به عنوان ابزار را خورده‌اند و در نهايت به اهداف خود نرسيده‌اند که هيچ، آنچه هم خود پيشتر داشته‌اند به صاحبان اصلي مذهب واگذار کرده‌اند. مذهب همچون مرکب چموشي مي‌ماند که فقط به صاحب خود سواري مي‌دهد! استفاده از آن براي ديگران جز بدبختي و تهي‌دستي چيزي ندارد. از اين رو مي‌توان چنين نتيجه گرفت که با توجه به دسته بندي اوليه در مورد نحوه مقابله با مذهب‌زدگي، حق با دسته دوم است. يعني قبل از اينکه بتوان با مذهب زدگي مقابله کرد، لازم است که اول مذهب خلع سلاح شود و برعليه آن از سلاح‌ کار آمد بيدارکننده يعني آگاهي بخشي و انديشه بهره گرفت.

پ ن : منظور از صاحبان مذهب، شارعين و افراد مرتبط با آنها هستند که خود را مسئول نگهداري و ترويج مذهب مي‌دانند و براي اين کار، سازوکار تشکيلاتي دارند و مرجع قضاوت مذهبي هستند.


و خدايي که هنوز خون مي‌مکد!

از ديرباز آدمي براي راضي نگه داشتن خداوند از خود و همچنين براي استحکام بخشيدن به رابطه بندگي و خداوندي، براي خدا يا خدايان خود قرباني مي‌داده است. اين قرباني در آيين‌هاي متفاوت، جلوه متفاوتي داشته است. اما تقريبا در همه‌جا، وجه اشتراک آن خون بوده است. انسان‌ها براي راضي نگه داشتن خدا يا خدايان قدرتمند، برايش عزيزترين چيزي که مي‌شناختند يعني «جان» را  قرباني مي‌کردند. حال بسته به شرايط و نوع قرباني و آئيين مربوط، گاه جان يک انسان بخت برگشته را مي‌گرفتند و گاه جان يک حيوان بي‌چاره را!

اگر بخواهيم چرا جويي کنيم، بدون شک ريشه دست زدن به چنين عملي در موهوومي بودن خدا يا خدايان و همچنين نياز و ترس بشر بوده است. آدمي هرگز قادر نبوده است با خدا يا خدايانش به شکلي ملموس ارتباط برقرار کند. هرگز خداوند براي او به شکل زنده و عيني قابل دسترسي نبوده است و هرگز نتوانسته است با زبان خودش از خدا يا خدايانش چيزي بشنود! از طرفي ديگر، بشر به دليل احساس ضعفي که نسبت به طبيعت داشه است، نيازمند ايجاد ارتباط با خداوند و دريافت نوعي تضمين حمايت از سوي او بوده است. براي همين قرباني کردن عزيزترين‌ها را دليلي براي پذيرش درخواست حمايت از قدرت برتر مي‌دانسته است . او در پناه يک مراسم مذهبي با برگزاري سلوک و مناسک به شيوه شورانگيز و احساسي-حماسي، براي خود فضايي ايجاد کرد که تا حد زيادي به حمايت نيروي برتر مطمئن شود.

اين‌ها تخيلات دوران کودکي بشر بوده‌است. روزهايي که او هنوز سخن گفتن با هستي را نياموخته بود و نمي‌دانست چگونه از خود محافظت کند و با طبيعت دوست باشد. اما با گذشت زمان و به مرور که آداب زيستن را آموخت، به مدد بهره‌گيري از انديشه، توانست نيازهاي خود را برآورده سازد و طبيعت را رام کند. واقع‌گرايي و تعقل، زمينه ساز حرکت به سمت علم و توسعه تکنولوژي شد وآن هم خود موجب تحکيم انديشه ورزي شد! به اين ترتيب با عبور بشر از دوران طفوليت، کم کم آن مناسک خونين و مرگ‌بار و خيال‌پردازانه رنگ باختند و جايشان را به واقعيات دادند. مثلا بشر به‌جاي قرباني‌کردن چند حيوان براي خشنودي خداوند پس از مشاهده خشم او (کسوف)، آن پديده را بررسي و سود و زيان و همينطور دلايل به وقوع پيوستنش را مشخص کرد.

اما در اين ميان، اديان بزرگ که نسبت به مذاهب نخستين و بکر بشر قدري همه‌گيرتر بودند و به صورت سازمان‌يافته از عنصر ايمان در جهت رفع نيازمندي خود به خداوندي يگانه بهره مي‌گرفتند، اشکالي از قرباني کردن را که هنوز نوعي رفع نياز بشر محسوب مي‌شد، به نوجواني آوردند تا بعدها به مدد همان ايمان، جلوه‌اي از گونه‌اي ناهنجاري در دوران بلوغ شود! همچون دماغ باد کرده يک نوجوان و جوش‌هاي صورت او که پس از بلوغ به مرور از بين مي‌روند! در حال حاضر هنوز در برخي اديان شاهد قرباني دادن براي خداوند هستيم. و حتي در برخي موارد اين قرباني دقيقا همان «جان» است! مثلا مسيح، نمونه‌اي از آخرين قرباني انساني براي بشريت در اديان بزرگ است. در اسلام مردم براي خشنودي الله، گوسفند يا شتر يا بز يا هرحيوان ديگري را که جان دارد و جان شيرين خوش است، در مراسمي تحت عنوان «عيد قربان» مي‌کشند و همچون اجدادشان از ريختن اين خون به خود مي‌بالند.

متاسفانه در اين مورد، شاهد گونه‌اي خود زني هستيم! همچون جواني که به سن بلوغ رسيده و جوش‌هاي صورتش برطرف گشته‌اند اما تحت آموزش يک مکتب که جوش زدن را مقدس مي داند و با ايمان به درستي آن مکتب، بر صورت خود لکه‌هاي قرمز ايجاد مي‌کند. اين يک ناهنجاري مصور است. مصداق عيني آن، کشتار بي‌رحمانه ميليون‌ها گوسفند و شتر و گاو در روز عيد قربان توسط مسلمانان است که با حضور تکنولوژي و امکانات حاصل از انديشه‌ورزي و خردگرايي بشر انجام مي‌شود. اين‌که فرد قرباني کننده از خود نمي‌پرسد اگر اين قرباني موجب خوشنودي است، پس چرا من از امکاناتي بهره مي‌گيرم که حاصل دورانداختن ديدگاه منطبق با قرباني کردن است، همچون جواني مي‌ماند که از خود نمي‌پرسد اگر صورت من بايد جوش بزند، پس چرا جوش‌ها در جواني از بين مي‌روند و آنگونه زيباتر و رضايت بخش‌تر هم هست؟ در واقع اين پرسشگري و چراجويي، جاي خود را به عنصر ايمان و توجيه سازي داده است. بسياري از مسلمانان با علم به اينکه خداوندي اگر باشد منطقي نيست که در اثر اين قرباني خشنود شود، براي قرباني کردن دلايل ديگري مي‌اورند تا کارشان و در درجه مهم‌تر دينشان را منطقي جلوه دهند! مثلا مي‌گويند اين کار براي رفع نياز مستمندان است! حال بگذريم از بحث ماهي و ماهي‌گيري و اينکه اين کار گداپروري است تا فقر زدايي!

اين‌گونه مي‌شود که ما در جهاني که مملو از امکانات يادگيري و حرکت به سوي خردورزي و واقع‌گرايي است، کاريکاتور وار، شاهد سندرم‌هاي داون اجتماعي هستيم که گويي پيکرهاي بالغي هستند با ضريب‌هوشي يک نوزاد يا کمي بيشتر! اينگونه مي‌شود که با وجود دست‌يابي به راه‌ورسم زندگي و دوستي با طبيعت، هنوز خداياني داريم که خون مي‌مکند!


يک بالاتريني سابق: آقاي يحيي‌نژاد! بالا بالا بالاتر؟!

در مورد وضع قانون جديد بالاترين در مورد دخالت در صفحه اول وبسايت از سوي مديران، بسياري از دوستان مطلب نوشته‌اند. من هم به عنوان يک عضو سابق بالاترين، چند نکته را در اين زمينه يادآوري مي‌کنم که اميدوارم مورد توجه قرار گيرند.

ابتدا لازم مي‌دانم در مورد توضيح بالاترين در زمينه وضع قانون «حذف لينکهاي توهين‌آميز به اديان» کمي صحبت کنم. قبل از هرچيز يادآور مي‌شوم که بالاترين خود در موضع رسمي‌اش پذيرفته است که آزادي افراد در توهين به اديان و مقدسات يک اصل اساسي آزادي بيان است. بنابراين گفته خود مديران بالاترين، آنها آزادي بيان را قرباني اعتراض مخاطبين مذهبي خود کرده‌اند! دليلي که بالاترين براي وضع قانون جديد آورده است، اعتراض مخاطبين و کاربرهاي مذهبي به حضور لينک‌هاي توهين‌آميز به اسلام در بالاترين است.

آقاي يحيي‌نژاد! اميدوارم اين چند جمله کوتاه را بتوانيد ببينيد و بخوانيد:

1- مخاطبين اصلي بالاترين هرگز اسلام‌گراها نيستد و اصولا کسي براي ديدن يک محتوي موافق مذهب بالاترين نمي‌آيد. اتفاقا بالاترين را همين آزادي نقد، هجو و توهين به دين از يک سو و تمجيد از آن از سوي ديگر و همينطور آزادي در موضع‌گيري سياسي و اظهار نظر آزاد، بالاترين کرد!

2- مي‌فرماييد کاربران مذهبي دلخور شدند و رفتند! پس کاربران غير مذهبي که دلخور شدند و رفتند چه؟! و صد البته کاربران غيرمذهبي که دلخور مي‌شوند و مي‌روند چه؟!

3- مي‌فرماييد کاربران مذهبي و مخاطبين مذهبي اعتراض کردند! پس قريب به 300 لينک اعتراضي که در همين بالاترين آمد چه؟ اينها اعتراض نيست؟

آقاي يحيي‌نژاد! توجه کنيد به نتيجه‌اي که از موضع‌گيري خودتان و شواهد موجود حاصل مي‌شود: هر دو طرف اعتراض کردند، هردوطرف قهر کردند و هردو طرف هم بر عقيده خود هستند. شما هم معتقديد بر اساس اصول اساسي آزادي بيان حق با گروه غير مذهبي است. اصل مخاطبين بالاترين و همچنين وزن بالاترين هم به دليل محتواي انتقادي آن (از جمله در زمينه مذهب) است. با اين همه در کمال تعجب برخلاف ظر خود و بر خلاف رعايت اصول آزادي بيان، از گروه مذهبي حمايت کرديد! انتظار داريد ما در جايگاه ناظر چه نتيجه‌اي بگيريم؟ خود شما بوديد چه نتيجه‌اي مي‌گرفتيد؟ من که مي‌گويم يا به زور تهديد وادار شده‌ايد و يا به زور پاداش و يا اينکه اصولا مخالف آزادي بيان و دمکراسي هستيد و تازه خودتان را رو کرده‌ايد.

در مورد توهين به دين، بايد عرض کنم که اين توهين را چه کسي تعيين مي‌کند؟ اگر منظور الفاظ رکيک است که ديگر چه لزومي دارد به شکل اختصاصي آن را در مورد دين بگوييم؟ اين را همه مي‌دانسته‌اند و مي‌دانند که برزبان آوردن الفاظ رکيک شايسته نيست. اما غير از آن، توهين چه مرزي دارد؟ آن هم نه توهين به يک شخص حقيقي در بحث، بلکه توهين به يک دين که اصولا خيلي‌ها معتقدند خودش توهين به بشريت است! مثلا به گمان من اسلام توهين به انسانيت و بشريت است. شما نمي‌گذاري من اين حرف را بزنم؟ ممکن است کسي معتقد باشد پيامبر اسلام زن‌‌باره و کودک‌آزار بوده‌است و در اين زمينه کارتوني منتشر کند. شما نمي‌گذاريد چون به گمان برخي‌ها توهين است؟ جناب يحيي‌نژاد! به نظر من هم آوردن اسم علي در مقام الگو، توهين است به انسانيت! به نظر من اسلام (مخصوصا از نوع رحماني آن) افسون خطراکي است که عام مردم را به خواب مي‌برد. خوب چرا نظر من را در مورد توهين آميز بودن اعمال نمي‌کنيد؟ چه چيز باعث شده است که نظري را که مي‌دانيد غلط است اعمال کنيد؟

در جايي نوشته بوديد که دوستان به‌جاي اين رفتار بچه‌گانه (فرستادن لينک‌هاي اعتراضي مذهبي) توضيح دهد چرا توهين به دين خوب است! مگر دوستان بايد توضيح دهند؟ مگر شما خود نمي‌دانيد؟ خوب خودتان بگوييد! مگر شما بنا داريد آزادي بيان را قرباني اعتراض چند اسلام‌گرا کنيد؟ اين شعار دمکراسي و آزادي بيان چه مي‌شود؟

و حرف آخر جناب يحيي‌نژاد! پس از انتخابات سال 88، بالاترين از مسير خود منحرف شد! سلطه گروهي اسلام‌گرا که کار تشکيلاتي مي‌کنند، سبب شد تا در پوشش پاسداري از جنبش سبز، مشمول چشم‌پوشي از قانون‌گريزي شوند و صداهاي مخالف را خفه کنند. عدم برخورد شما با اين گروه همواره براي من جاي سوال و تعجب بود. در نهايت به همين دليل هم از بالاترين «به‌سختي» دل کندم. برخي اوقات تصور مي‌کردم ساخت وسازي در پشت پرده با آن گروه داريد. گاهي اوقات هم تصور مي‌کردم که از آنها مي‌ترسيد چون فکر مي‌کنيد با توجه به سلطه آنها بر فضاي بالاترين، براي جلب مخاطب به آنها نياز داريد. هنوز هم مطمئن نيستم که چرا آن همه بي‌قانوني و تعرض به قوانين نوشته شده خود بالاترين بي‌پاسخ مي‌ماند. اما با ديدن اين قانون جديدتان، از اينکه «به‌سختي» بالاترين را ترک کردم خوشحالم! تصور مي‌کنم شما کاربران خوبتان را هم که ستون‌هاي نهفته آنجا هستند از دست خواهيد داد و آنگاه متوجه مي‌شويد که همگان بالاترين را براي همين آزادي بيان مي‌خواستند که خود به نقض آن معترف شديد!

من‌هنوز بالاترين را دوست دارم چون شب‌وروزهايم را در آن گذراندم، اما آن را ديگر شايسته نمي‌دانم!


اگر مهران مديري خارج از ايران مي‌بود!

امروز به اين مسئله فکر مي‌کردم که اگر هنرمندي چون مهران مديري خارج از ايران مي‌بود و در آنجا قصد ساختن يک سريال طنز فرهنگي بدون محدوديت را مي‌داشت، آيا از نظر مالي حمايت مي‌شد؟ آيا اين همه ثروتمند ايراني که در خارج از کشور زندگي مي‌کنند از او حمايت مي‌کردند؟ البته واضح است که اگر مديري خارج از کشور مي‌بود تا اين حد معروف نمي‌شد! دليل آن هم معروف نشدن هيچ هنرمند ايراني ديگر در صحنه سينما و فيلم سازي در خارج از کشور است که براي ايران کار کند. بدون شک مشکلاتي سر راه به دست آمدن چنين مقصودي وجود دارند. مثلاهمانطور که گفتم اولين مشکل حمايت مالي است. نحوه پخش و توزيع و رسيدن کار به دست مردم داخل کشور هم مي‌تواند يک مشکل بزرگ ديگر باشد. به هرحال مواردي از اين دست بوده‌اند که موجب شده‌اند ما شاهد کارهاي تصويري بلند قوي و پرتيراژ از خارج از کشور نباشيم.

احتمالا اصلي‌ترين ريشه به وجود آمدن موانع مذکور، همبستگي ضعيف ايرانيان در خارج از کشور و کم اهميت بودن چنين موضوعاتي براي آنان (مخصوصا ثروتمندان) است. شايد لازم است که ما اين همبستگي را از يهودي‌ها بياموزيم! يا مثلا از ترک‌ها! اگر فقط کمي همت شود، به‌جاي اين برنامه‌هاي تکراري و مزخرف شبکه‌هاي ماهواره‌اي فارسي زبان که سي سال است از نظر محتوي به روز نشده‌اند، مي‌شود چند فيلم و سريال قوي و اثرگذار تهيه کرد! شايد عدم توليد چنين کارهايي نشان از عدم وجود دغدغه ملي براي ايران از سوي مدعياني باشد که لباس آزادي و مليت را بر تن برخي خواست‌گاه‌هاي سياسي کرده‌اند! اگر فقط يک بار يک کار قوي و پر مخاطب در خارج از کشور ساخته شود، بدون شک شاهد پا گرفتن صنعت سينما و تلويزيون ايران در خارج از کشور و روانه شدن هنرمندان بزرگ و محبوب ايراني به آنجا خواهيم بود. به نظر من انجام چنين کاري شدني است. مگر مي‌شود گفت ما به اندازه کافي سرمايه‌گذار در آنجا نداريم؟ حتي کشورهاي غربي هم حمايت خواهند کرد. فقط کمي همت مي‌خواهد و يک گروه دلسوز که پيش‌قدم شوند.

اما ظاهرا در حال حاضر مشکل فراتر از اين حرف‌ها است. يعني اگر مثلا کسي چون مهران مديري با همين شهرت و محبوبيت فعلي‌اش به آنجا برود و قصد انجام چنين کاري را داشته باشد، به احتمال بسيار زياد پس از چند ماه به کلي از حافظه مردم ايران پاک خواهد شد! احتمالا او را به چند تلويزيون ماهواره‌اي دعوت خواهند کرد و او هم چند انتقاد اساسي از حکومت خواهد کرد و پس از بازگو کردن محدوديت‌هاي داخل ايران و برنامه‌هاي آينده‌اش براي هميشه با زندگي حرفه‌اي وداع خواهد گفت. مگر گلشيفته فراهاني دختر هنرمند ايران نبود؟ چه شد؟ کجا است؟ اگر يکي دو سريال ايراني خوب با بازي گلشيفته فراهاني در خارج از کشور ساخته مي‌شد، بدون شک گام بلندي مي‌بود براي آغاز يک انقلاب تصويري ايراني در خارج از کشور!


نتيجه اين شد: نداي ايران زنده است، پاينده است!

راست و دروغ خبر بازي خانم ليلا اوتادي در نقش ندا آقا سلطان بماند! پخش خبر و تکذيبيه آن هم بماند!  گذشته از اين‌ها، واکنش عمومي جامعه در اين زمينه براي من بسيار جالب بود. مثلا سرعت پيوستن افراد به صفحه‌اي در فيس بوک که به منظور نشان دادن اعتراض به اين خبر ايجاد شده بود، باور نکردني بود، وبلاگستان فارسي هم يک‌پارچه فرياد شد، شبکه‌هاي اجتماعي موضع گرفتند و افرادي که خبر را مي‌شنيدند با جمله‌هايي نظير «اين ديگر باور نکردني است» يا «… را به اوجش رسانده‌اند» به سرعت واکنش نشان مي‌دادند. شايد در نگاه اول طبيعي به نظر برسد که مردم در برابر چنان عملي، چنين واکنشي نشان دهند اما نبايد اين نکته را فراموش کنيم که احتمالا هزينه‌هاي زيادي صرف مي‌شود تا به هر شکل ممکن از نفوذ وحشتناک و برگشت‌ناپذير آن نگاه آخر در اذهان مردم کاسته شود. گويا ندا ميخ آخر را با نگاهش بر تابوت اعتماد به حکومت کوبيد و پس از آن هرچه تلاش کردند اين ميت زنده نشد که نشد!

در يک نگاه خشک فلسفي، با فرض درست بودن ماجراي ساخت فيلم مذکور، مي‌توان به هنر پيشه نقش ندا حق داد که بي‌خبر از واقعيت و حتي مخالف آن نگاه باشد. اين واکنش عمومي بحثي مستقل از مجرم شناختن يا نشناختن بازيگر نقش ايشان و سازندگان فيلم مذکور است. در حال حاضر خبر آن نيست که فيلمي ساخته مي‌شود يا نه، خبر اين است که  امروز پس از گشت حدودا يک سال و نيم از آن نگاه آخر، هنوز نگاهش مي‌سوزاند. آنچنان زنده است که يادآوريش همه فصول، حتي آبان زيبا را نيز خرداد مي‌کند! البته قدرت و نفوذ و ماندگاري آن نگاه بي‌دليل نيست. به نظر من به اين دليل است که او بي‌گناه و معصوم بود همچون همه ديگراني که در خيابان بودند. در واقع او تجسم همه بود که کشته نشدند اودرد ناشي از اصابت تيري سرگردان يا شليک شده با تصميم آني يک تيرانداز بود که فقط اتفاقي در سينه او نشست. او کسي بود که ممکن بود هرکدام از ديگران جاي او باشند. براي همين نگاهش چنين احساس نزديکي به ديگران القا کرد. احساسي سرشار از ناباوري رخ دادن يک اتفاق بعيد! از طرفي ديگر هم تلاش‌هاي عجولانه براي نشان دادن خالص نبودن آن نگاه و بي‌رحمي در تاختن به آن نگاه، هرگونه ترديد را نسبت به دروغگويي‌ها و ناجوانمرديها از بين برد.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: