بایگانی برچسب‌ها: اخلاق

اين جنايات، استفراغ‌هاي اجتماعي هستند که خبر از مسموميت شديد جامعه مي‌دهند!

گونه‌اي جنون و ميل به جنايت و همينطور عادت به جنايت در مملکت امام زمان نهادينه شده است که مثال زدني است! چاقو به دستان به ديگران حمله مي‌کنند و در مقابل چشمان قانون و مردم، انسانيت را سلاخي مي‌کنند. در مملکتي که بيشترين آمار اعدام (نسبت به جمعيتش) را در کل دنيا دارا است و بيشترين مجازات‌ها اعمال مي‌شود، شاهد رشد روزافزون جنايت هستيم تا بار ديگر ثابت شود که اعدام و مجازات به تنهايي بازدارنده نيستند! تا ثابت شود که جامعه نيازمند برقراري و تثبيت سيستم‌هاي پيشرفته انساني و اجتماعي است که حاصل هزاران سال تجربه و انديشه بشر هستند.

اگر به کسي يک خوردني ناسازگار با بدن و بيشتر از حد تحمل آن خورانده شود، واکنش طبيعي بدن نسبت به اين خوراکي ناسازگار، استفراغ است! اگر بدن را به جامعه تشبيه کنيم، عرف و قوانين مبتني بر دين، همچون يک خوراکي مسموم عمل مي‌کنند که لاجرم منجر به استفراغ‌هاي اجتماعي مي‌شوند. مثلا مالکيت يک انسان بر يک انسان ديگر يک خوراکي مسموم است که بر اساس قوانين ديني گونه‌اي مالکيت ناتمام زوجين نسبت به هم (مخصوصا مالکيت مرد بر زن) در ازدواج اسلامي قابل مشاهده است. اگر بخواهيم بسيار ساده بگوييم، حق نخواستن همسر پس از ازدواج و خواستن ديگري در ازدواج اسلامي رعايت نمي‌شود. چنين خواسته‌اي بي‌ناموسي تلقي مي‌شود و فردي که چنين بخواهد عملا و جدا از گريزهاي قانوني، در قالب يک رفتار عرفي، مشمول حکم قتل ناموسي مي‌شود. در نظر بگيريد که زني پس از 5 سال زندگي با همسرش، ديگر او را نمي‌خواهد. به همين راحتي، ديگر نمي‌خواهد و مي‌خواهد با ديگري باشد. آيا مي‌تواند طلاق بگيرد؟ مي‌تواند با همسرش در ميان بگذارد؟ اين نتوانستن‌ها، مستقيما ماحصل نگاه مالکيتي برآمده از اسلام در زمينه ازدواج هستند. بر اساس قوانين اسلامي در ايران، زن براي اينکه بتواند از شوهرش طلاق بگيرد بايد دلايل موجه داشته باشد که اين دلايل موجه مشمول «نخواستن همسرش» که به گمان من بهترين دليل است، نمي‌شوند.

مثال فوق يک عدم انطباق با انسانيت است که به زور تحت قوانين مبتني بر دين به خورد جامعه داده شدده است. اين خوردني ناسازگار با انسانيت، به‌هر حال جايي از ظرفيت جامعه بالا مي‌زند و استفراغ مي‌شود. استفراغي اجتماعي که به صورت ناهنجاري‌هاي رواني ظاهر مي‌شود و در نهايت اين ناهنجاري‌ها خود تبديل به انوع جنايات مي‌شوند. البته موارد بسياري از اين دست، مي‌توان مثال زد که درقالب عرف و قوانين اجتماعي مبتني بر دين به خورد جامعه داده مي‌شوند و ماحصل اين خوراندن چيزي جز جنايت و جرائم نيست. قوانين مرتبط با تعهد ديني حکومتي در زمينه اکتساب شغل نيز از اين دست هستند. قوانيني که شايستگي را قرباني مي‌کنند و دو گروه آدم بيمار توليد مي‌کنند. اول آنهايي که با بي‌کفايتي و بر مبناي تعهد داشتن به جايي رسيده‌اند که سزاوارش نيستند و دوم گروهي که از آنچه سزاوارش هستند باز مانده‌اند. در اين ميان تلاش افراد براي متعهد نشان دادن خودشان و نقابي که بر چهره مي‌زنند نيز خود يک عامل ايجاد مشکلات رواني است. همينطور باورهاي خشونت‌آميز ديني که در قالب سلوک و اعمال بازمانده از دوران طفوليت بشر اجرا مي‌شوند نيز با قرار دادن افراد در مجاورت خشونت و عادت به آن، عارضه‌هاي رواني جدي ايجاد مي‌کنند. مثالهاي بسياري هست که پرداختن به آنها خود نيازمند يک بحث مجزا است.

با در نظر گرفتن وجود اين زمينه‌هاي خطرناک و قوي ايجاد جنايت که ناشي از به وجود آمدن امراض رواني گوناگون در افراد جامعه است و همينطور با در نظر گرفتن حضور يک حکومت ديني که سرمايه و قدرت و منابع تبليغاتي لازم را در جهت ترويج آن زمينه‌ها به کار مي‌گيرد، طبيعي است که شاهد جناياتي هولناک در ملا عام و بي‌تفاوتي مردم باشيم. اين سلاخي بي‌رحمانه انسانيت به پاي هيولاي حکومت ديني است. لازم به يادآوري است که قصابي شدن يک انسان در خيابان و در مقابل چشمان پليس و نظاره مردم بر قاتل که حتي ممکن است يک زن قابل کنترل (از نظر جسماني) باشد، امري به غايت عجيب است! لازم به يادآوري است که تمامي مردم حاضر در آن صحنه و همينطور پليس، به همراه آن زن و شوهر از چندين بيماري رواني خطرناک رنج مي‌برند.

قصد ندارم به مسئله ناموس بپردازم که پيشتر پس از وقوع حادثه مشابه در ميدان سعادت آباد تهران در آن زمينه نوشتم. واژه ناموس خود يک نماينده تمام و کمال از وجود بيماري رواني در افراد جامعه است که ماحصل عدم انطباق نگاه مالکيتي به جنس مخالف با انسانيت است. به هر حال اين استفراغ‌هاي اجتماعي نشان دهنده حضور سم مهلک قوانين و عرف ديني در رگهاي جامعه هستند. اين علائم روشن، فرياد جامعه از دردي جانسوز و خانمان‌سوز هستند. اگر به موقع پادزهري از جنس انسانيت به رگ‌هاي جامعه تزريق نشود، بدون شک مرگ آن فرا خواهد رسيد. اين مرگ شايد همين الان هم فرا رسيده باشد. مرگ به معني رسيدن جامعه به نقطه بدون بازگشت! چنين جامعه‌اي را ديگران همچون لاشه يک انسان مرده، از ترس عفونت مردار آن و سرايت بيماري، دفن مي‌کنند يا آن را خواهند سوزاند.

پ ن:

زني در يکي از خيابان‌هاي شهر (کرج؟) مردي را در مقابل چشمان نيروي انتظامي و مردم با ضربات چاقو از پاي در آورد و بالاي سر او ماند تا مرد جان دهد. در اين حادثه مامورين نيروي انتظامي و مردم هيچ تلاشي براي نجات جان مقتول نکردند و حتي با وجود اينکه آمبولانس اورژانس در محل حاضر بود، مامورين مسلح نيروي انتظامي و مردم (از ترس قاتل چاقو به دست؟ يا به دليل عدم دخالت در مسائل ناموسي و خانوادگي؟) نتوانستند مقتول را قبل از جان سپرددن به آمبولانس منتقل کنند.

ويدئوي حادثه: http://tinypic.com/player.php?v=2942j3l&s=7

ظاهرا اين حادثه دي‌ماه سال گذشته رخ داده است و قاتل زني به اسم سيمرا است که در برابر دعوت شوهرش (مردي به اسم فرمان) به تن فروشي مقاومت مي‌کند.

http://ebrat.ir/?part=news&inc=news&id=27882#

Advertisements

يک عمل واجب‌تر از مسواک، هر شب دروغ‌هايي را که نگفته‌ايم بشماريم!

فکر مي‌کنم ديگر بايد بپذيريم که دروغ‌گويي بخشي از زندگي اجتماعي ما شده است. اگر به صحبت‌هاي روزمره خودمان خوب دقت کنيم، متوجه مي‌شويم که هر روز دروغ‌هايي به ديگران مي‌گوييم که در لحظه گفتن آن دروغ‌ها خود متوجه نمي‌شويم در حال دروغ گفتن هستيم! حتي در پاره‌اي از اوقات ممکن است نيازي به دروغ گفتن نباشد ولي گويي لذتش بيشتر است! فکر ميکنم بايد راهکارهاي عملي مناسبي براي مبارزه با اين عادت ناپسند ارائه گردد. مثلا مي‌توانيم خود را عادت دهيم هر شب قبل از خواب دروغ‌هايي را که مي‌توانستيم بگوييم و نگفته‌ايم بشماريم. اين کار جدا از اينکه پيش‌زمينه يک خواب آرام را فراهم مي‌کند، باعث ايجاد انگيزه در جهت پرهيز از دروغ‌گويي مي‌شود. از طرفي ديگر موارد پنهان هم به مرور زمان خود را نشان مي‌دهند و مي‌شود با اين روش به تدريج عادت به دروغ‌گويي را مهار کرد.

اما درمان اصلي دروغگويي درک کردن چرايي بد بودن آن عمل است. به نظر من ديگر زمان آن رسيده است که همه اقشار مردم بتوانند با چراجويي و مطالعه به اهميت احترام به قراردادهاي اجتماعي بشري و اخلاق انساني پي ببرند.مثلا به‌جاي «دروغ‌گو دشمن خدا است» بهتر است ياد بگيريم که چرا نبايد دروغ گفت و چه عواقب و اثرات مخربي دارد. مي‌توانيم شروع کنيم به جستجو کردن در اينترنت و يا سوال کردن از ديگران که چرا نبايد دروغ بگوييم؟!


جوان‌هاي پير، سردرگم و افسرده!

بدترين نوع برخورد با مشکلات، فرار کردن از آنها است و بدترين نوع فرار از مشکلات، پاک کردن صورت مسئله است. اين آتشي که در خرمن جواني فرزندان اين سرزمين افتاده است، خانمان‌سوزتر از آن است که بتوانيم در حد يک تجزيه و تحليل شخصي و کندوکاوي ذهني در خلوت که به شدت از جنس گوشه‌گيري و فرار است از آن عبور کنيم. بايد فريادي رساتر برآورد. تقريبا در همه جوامع بشري آدمها حدي از بي‌هدفي و سردرگمي را تجربه مي‌کنند که در گاه وبي‌گاه بر اثر مواجهه با چالش‌ها، در قالب تلنگرهاي ذهني کوچک مورد توجه قرار مي‌گيرند. اين امر طبيعي است. بخشي از اين سردرگمي بازنمودي از تضاد ذاتي زندگي اجتماعي و خواسته هاي فردي است و بخش کوچکي از آن هم به راز سربه‌مهر مبدا هستي بر مي‌گردد که تنها به «نمي‌دانم» مي‌انجامد!

در جامعه ما اين مسئله فراتر از حد عادي خود رفته است. در اينجا اهداف بلندمدت و حتي کوتاه‌مدت هم قرباني شده‌اند. حتي روزمرگي هم گويي دروغين دنبال مي‌شود! لذت‌ها و اميال ساده انساني در حالت طبيعي همواره در کنار آن سردرگمي افراد وجود دارند. اما در جامعه ما حتي يک قدم زدن ساده هم قرباني شده است. ما درس مي‌خوانيم در حالي که نمي‌خواهيم که بخوانيم، به کسي مي‌گوييم دوستش داريم در حالي که نداريم، لباس‌هايي مي‌پوشيم که از آنها متنفريم، شخصيتي داريم که متعلق به ما نيست و دم از خوبي‌هايي ميزنيم که نمي‌دانيم چيستند. ما حتي ازدواج مي‌کنيم فقط به اين دليل که نياز به سکس يا محبت داريم. بنيان‌هاي فکري ما نه تنها به‌روز نشده اند، بلکه تخريب هم شده اند. ما عادت کرده‌ايم به دروغ شنيدن و دروغ گفتن. عادت کرده‌ايم به زندگي در جوار جنايت. حتي انسانيت را با همان چوبي که آرمان‌گرايي را ناخودآگاه زديم، مي‌زنيم! عادت کرده‌ايم به ندانسته زدن.

اينها همه محصولات ندانستن است. ندانستن اين که چه مي‌خواهيم؟ و اين ندانستن، خود محصول آرمان‌سازي اجباري و تحميل اهداف و تزريق ايدئولوژي و جهان‌بيني اجباري به جامعه است. اين تحميل سبب شده است تا جوانان با مجموعه اي تهي از اهداف منطبق بر خواسته هاي انساني مواجه شوند. در عوض مجموعه‌اي از اهداف موهوم پيش روي آن‌ها قرار مي‌گيرد که با شتاب سرسام‌آوري سردرگمي را در جامعه افزون مي‌کند. در اينجا لازم است توجه شود که منطقي نيست انتظار داشته باشيم جوانان در يک محيط سازمان‌دهي شده و يک‌دست که براي تزريق و تحميل آرمان‌هاي موهوم طراحي شده است، بتوانند براي خود اهداف انساني و ساده را استخراج کنند و اهميت اين استخراج و تلاش براي آن را درک کنند. بسيار دشوار است که جواني در جامعه امروز ما به اهميت وجود مکاني آزاد براي شادي کردن و رقصيدن با همنوعانش و نقش آن در ارتقاء برنامه روزمره پي ببرد.

از طرفي ديگر، پاسخ غلط دادن به نمي‌دانم‌ها و اصرار بر درست بودن پاسخ‌هاي غلط، پيش‌فرض‌هاي نادرستي براي قضاوت کردن به افراد و همينطور عرف مي‌دهد که باعث مي‌شود فرهنگ خودزني رواج پيدا کند. يعني در مواجهه با عدم انطباق‌هايي که پاسخ‌هاي غلط با آنچه که هست به وجود مي‌آورند، افراد خود را عامل پديد‌ آمدن آن عدم انطباق‌ها مي‌دانند. تداوم اين وضع موجب بروز يک سرخوردگي مزمن و پنهان مي‌شود که حتي امکان بيانش هم وجود ندارد. اگر اين مورد را هم اضافه کنيم که اين رويدادها به شکلي نا‌محسوس اتفاق مي‌افتند که افراد خود از جزئيات اين فرآيند بي‌خبرند، تاثير آن چند برابر مي‌شود.

براي اين‌که جوانان يک جامعه در جواني پير، سردرگم و افسرده شوند، اين شرايط کافي است. همينطور حضور چنين جواناني در يک جامعه براي سقوط اخلاق و انسانيت در آن کافي است. البته يقينا در اين ميان افرادي وجود دارند که در مواجهه با چالش‌ها، اگر بخت با آنها ياري کند، شرايط به گونه اي مهيا مي‌شود که متوجه انحرافي خطرناگ از مسير انسانيت به سوي پرت‌گاه موهومات شوند. جواناني که سعي مي‌کنند با احتياط براي خود محيطي شاد فراهم آورند. اين افراد هستند که اهميت و لذت خوردن يک قهوه را در يک کافي شاپ به همراه يک دوست يا نقشي را که فرا گرفتن يک فرمول فيزيک در ارتقاء زندگي بشر ايفا مي‌کند، به خوبي درک مي‌کنند. با اين حال، نبايد از حق گذشت که در حال حاضر، جامعه بسيار بيمار است و دل خوش کردن به موارد معدودي که در اثر يک بازيابي اتفاقي شخصيتي ايجاد مي‌شوند، پاک کردن صورت مسئله است.


من برای ایران چه کرده‌ام؟

جمهوری اسلامی «بد» است.

اما اگر من هم یک شهروند ناراضی ایرانی هستم که فقط شکایت می‌کنم، این واقعیت را نادیده گرفته‌ام که جامعه و افراد سازنده یکدیگر هستند. آیا من تلاش کرده‌ام که بهتر باشم؟ به این معنی که یک فرد «خوب» باشم. آیا نامناسب بودن قوانین جامعه و عرف، به این معنی است که راهی برای خوب بودن افراد وجود ندارد؟

به نظر می‌رسد که در جامعه ما زندگی انفرادی نیز قربانی قوانین و عرف نادرست شده است. مثلا با توجه به قوانین و عرف موجود، میزان دانش یک فرد در به دست آوردن کار مرتبط با دانشی که آموخته است، چندان تاثیرگزار نیست. این موضوع سبب شده است که بسیاری از افراد تلاش کردن را در کسب مهارت های فردی در زندگی نیز کنار بگذارند. با توجه به رواج دروغگویی و فرهنگ تقیه که در توجیه جنایات و بی کفایتی های حکومت کاربرد دارد، دروغ در زندگی شخصی و روابط خصوصی افراد هم ریشه دوانده است. از آنجایی که امور مملکت با تکیه بر پول نفت پیش می‌رود و برنامه ریزی برای بهبود نحوه اداره جامعه و مدیریت آن و همینطور گردش بهینه چرخ‌های صنعت،  مصرف انرژی و موارد مشابه وجود ندارد، در زندگی فردی بسیاری از افراد نیز همین بی برنامگی و عدم استفاده بهینه از وقت، انرژی و امکانات تبدیل به عادت شده است. موارد بسیاری از این دست وجود دارند که منجر به سقوط اخلاق و کمرنگ شدن میل به تلاش و کسب مهارت‌های زندگی شده‌اند که ملزومات تجربه یک زندگی شاد توام با احساس رضایت هستند.

آیا می‌توان خود دست به کار شد؟ یا باید منتظر ماند و از دست حکومتی نالایق فقط شکایت نوشت و آه و ناله سر داد؟ بسیار خوب، پنیر ما را جابجا کردند! حال بهتر نیست به جای اینکه بگوییم «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد«، خود دست به‌کار شویم؟ آیا تا به حال سعی کرده‌ایم که در رعایت دقیق قوانین راهنمایی و رانندگی پیش‌قدم شویم؟ آیا سعی کرده‌ایم از وقت‌مان بهتر استفاده کنیم و بازدهی فردی و اجتماعی خود را بالا ببریم؟ آیا سعی کرده‌ایم اخلاق را از چنگ حکومت در آورده و الگوی آزاد زیستن شویم؟ نمی‌خواهم این نوشته هم خود فقط گونه‌ای «غر زدن» باشد. اما ذکر این نکته لازم است که براي گسترش يک انديشه سالم و آزاد، بايد شاد بودن و خوب زندگی کردن در کنار مهربانی با هستی، تجلي آن انديشه باشد. اگر من بی لیاقتی حکومت را در بوق و کرنا کرده‌ام و از رواج فساد در ابعاد مختلف و ظلم و ستم و بی اخلاقی فریاد میزنم، خود باید تا سر حد توان برای خوب زیستن و موفق بودن و با اخلاق بودن تلاش کنم.

یک فرد موفق و شاد که ازتلاش  خود احساس رضایت دارد، الگوی دیگران خواهد شد. و این به نوبه خود موجب گسترش رویه زندگی آن فرد در جامعه می‌شود. مثلا لازم است که رابطه بهتر زیستن و شاد بودن با دفع خرافات قابل لمس باشد. اگر من از دوری جستن از خرافات و تکیه بر اندیشه می‌گویم، باید ثمره این دیدگاه نیک، در قالب یک زندگی شاد توام با احساس رضایت، قابل لمس باشد. این ممکن نیست مگر اینکه دست از سخن گفتن بردارم و وارد عمل شوم. تصور کنید که در جامعه اعتقاد به خرافه بودن خرافه‌ای چون نامه انداختن در چاه، فراگیر شود. درچنان شرايطي حکومت نيز مجبور است به دنبال این افزایش سطح شعور بدود!

انجام دادن کارهایي که موجب بهبود زندگی فردی می‌شوند، در بهتر شدن اوضاع جامعه بسیار موثر هستند. به هر حال این کاری است که از دست افراد بر می‌آید و دلیلی جز عادت کردن به بد زیستن برای انجام ندادنش وجود ندارد. اگر دمکراسی می‌خواهیم خود اولین دمکرات باشیم. اگر آزادی می‌خواهیم خود اولین آزادی‌خواه باشیم. اگر دم از اخلاق می‌زنیم، خود اولین فرد با اخلاق باشیم. اگر انسانیت می‌خواهیم خود اولین انسان باشیم. می‌توان با پیش قدم شدن در خوب بودن و عرضه نتایج آن، به رشد جامعه خود در جنبه‌های مختلف کمک کرد.

پس چرا دریغ کنیم؟

 


جامعه ايران در حال عبور از آخونديسم است

آخونديسم يعني وابستگي امور سياسي اجتماعي به مجوز شارعين. صحبت سر يک حرکت راديکال خياباني نيست. آنچه اکنون جامعه آزادي‌خواه ايران به آن نياز دارد عبور از آخونديسم در اذهان و افکار مردم است. ديگر زمان آن رسيده است که حرکت‌هاي اجتماعي را مستقل از مجوز شارعين سازماندهي کرد. جنبش سبز يک نمونه بارز چنين رويکردي بود.

اين موضوع وقتي سامان مي گيرد که اخلاق و عرف را شامل شود. لازم است که اخلاق از سلطه دين خارج شود تا شارعين نتوانند خواسته‌هايشان را در قالب دستورات ديني به جامعه بقبولانند. چنين خصوصيتي، به‌جز در چند مقطع کوتاه، از زمان صفويه به بعد بي‌سابقه بوده است. امروز چنين اتفاق نيکي در حال رخ دادن است. طبيعي است که در چنين شرايطي، تمام کساني که منافعشان در گرو تداوم آخونديسم است، از اين موضوع نگران شده و سعي کنند هرطور که مي‌توانند مانع از عبور جامعه از آن شوند.

به نطر مي‌رسد که اين روزها بيش از هرکسي، اصلاح‌طلبان حکومتي نگران پيشروي جامه به اين سمت هستند. براي همين در رويکردي محافظه‌کارانه سعي مي‌کنند با خلق چهره‌اي نو از آخونديسم و انطباق آن با سيستم‌هاي مدرن اجتماعي، تداوم حياتش را با اين جانب‌داري غير مستقيم تضمين کنند. رويکردي که نيم‌نگاهي هم به روزي دارد که اين عبور اتفاق بيفتد و آنها در آن روز هم بي بهره نمانند.

جالب است که در اين ميان، بمب‌هاي خبري و هم‌سويي رسانه‌هاي بزرگ(احتمالا با لابيگري) نتيجه‌اي به سود آزادي خواهي مي‌دهد و بر سرعت عبور از آخونديسم مي‌افزايد. ما با نسلي روبرو هستيم که با وجود دست و پنجه نرم کردن با غول بي‌هويتي،‌ خوب مي‌داند که هرچه خوب است، آخونديسم خوب نيست. ياد حرف زنده ياد کسروي افتادم که مي‌گفت ملت ايران يک حکومت به آخوندها بدهکارند و هرچه زودتر آن را بدهند بهتر است. امروز فرداي آن روز است. ملت ايران حکومتي را که به آخوندها بدهکار بودند به آنها دادند و روز آزادي نزديک است.


در دیدگاهی که ایدئولوژی مولد اخلاق نباشد، انحرافات ایدئولوژیک منجر به زیر سوال رفتن اخلاق نمیشوند

آنها ما را از ما ربوده اند!
دیگر خبری از ایرانیان مهمان نواز نیست، خبری از رادی و مردی نیست. چه شتابان به اینجا آمدیم! آن مرد نقاشی شده بر دیوار بوی دروغ می دهد، صدای خرد شدن استخوانهای یک پدر را می توان در خنده بی معنی دختری جوان که زیر لایه هایی از رنگ و لباس مدفون است شنید. حتی آن زن بیلبورد نشین که از بالا به ما زل زده است هم گویی از ما لقمه ای هویت می خواهد. برشمردن موارد، تکرار واضحات است. بحران، افول فاکتورهای توانمد و راهبردی اخلاقی در جامعه است.
آیا نمیشود اخلاق را در مدرنیته گره زد؟ آیا مقصر ماشینی شدن است؟ مگر می شود اخلاقیات را محصور در عصر حجر کرد؟ چه بر سرمان آمده؟ بسیاری از جوامعی که اخلاق انسانی و هویت نداشتند امروز به پایه های بلند آرامش رسیده اند و ما که سردمدار تمدن بودیم به خاک سیاه بی اخلاقی و بی هویتی نشسته ایم.
استفراغ! این استفراغ سم هایی است که به ما خورانده اند! در رگ های این جامعه بیمار، سموم نوترکیب ایدئولوژیک تزریق شده است. اخلاق را وامدار آسمان کردن به همینجا می انجامد. وقتی اخلاق را در ایدئولوژی گره بزنیم، و وقتی ایدئولوژی به فاشیسم بینجامد، به همراه آن ایدئولوژی اخلاق را هم بالا می آوریم. سالها است که سم را با عسل می خوریم! برای همین، امروز تفکیک آنها برایمان سخت شده است.
بلی، جامعه در حال زدن اخلاق با همان چوبی است که ایدئولوژی را می زند. فاشیسم ناگزیر به فنا است، اما بیایید کاری کنیم تا اخلاق را از چنگالش در آوریم تا از آن ور این بام لعنتی نیفتیم. نتیجه کوتاهی اندیشمندان همین است. فراموش نکنیم که آنچه باید مورد قیاس باشد آن چیزی است که الان باید باشیم و نه آن چیزی که دیگران هستند.
دروغ نگفتن، دزدی نکردن، مهربانی، مهمان نوازی، آیا اینها ارمغانهای یکتای ایدئولوژی هستند؟ چه کسی این چادر انحصار طلبی را بر افراشته ؟ مفاهیم پایه ای تشکیل جامعه و اخلاق فقط در اثر آزمون بشر و ارتقا و تحلیل نتایج با گوهر عقل حاصل شده اند. چرا باید بازیچه آنهایی شویم که مزه تلخ فاشیسم را لابلای عسل اخلاق پنهان کردند تا خوردنی اغوا کننده خود را به ما بخورانند؟
شایسته تقدیر است که مکتب و ایئولوژی از اخلاق حمایت کند، اما حق ندارد که مولد اخلاق باشد، حق ندارد که در کنارش چیزی دیگر را به خوردمان دهد! استدلال بر این است که هیچ تضمینی نیست که روزی آن موارد را همچون فاشیسم کنونی جامعه ایران بالا نیاوریم. دلیل آن این است که لازم است تا گامهای مرتب و دقیق روند تکوین عملی اخلاق برداشته شوند و نتایج از صافی انباشته شعور بشری عبور کنند.
این روزها فرار و بیزاری از توجه به اخلاقیات، دنباله فرار از نتایج ناسازگار فاشیسم است که با انسانیت ناسازگار است. و این به ان دلیل است که همه جا جار زدیم که ایدئولوژی مولد اخلاق است. وقتی دین در مسند قدرت نشست، تبدیل به فاشیسم می شود و اینگونه متعلقاتش هم مشمول این واژه خواهند شد. اما لازم است که دقت کنیم، اخلاق خود مستقل از ایدئولوژی رشد میکند و بشریت در اثر تجربه و اندیشه به آن دست یافته است.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: