بایگانی برچسب‌ها: اسلام

به يزدان که ما خرد نداريم هنوز!

نداريم ديگه!

پ ن:

http://friendfeed.com/cheshmak120/b41ef533


«نمي‌خواهم» کافي است، با قوانين طلاق و برده‌داري جنسي مبارزه کنيم!

يک سال پيش به اصرا پدر و با توجه به آموزه‌هاي منطبق با عرف، يک احساس مبهم که نه خواستن بود و نه نخواستن، در چشم برهم‌ زدني تبديل به اضافه شددن اسم يک مرد در شناسنامه او شده بود. مادر به او گفته بود اين دوست‌داشتن و عاشقي و احساس‌هاي بچه‌گانه را کنار بگذارد و به يک زندگي آرام و معقول فکر کند. به شوهري که به هرحال به او علاقه‌مند مي‌شود اما آنچه مهم است توانايي اداره کردن زندگي و با خانواده بودن اوا ست. پدر به او گفته بود با رخت سفيد مي‌روي و با کفن بر مي‌گردي! او دختري مهربان، آرام و زيبا بود که همچون همه دختران ديگر اين سرزمين دوشادوش قوانين، عرف و دين زن ستيز اسلام بزرگ شده بود. با اينکه تجربه زيادي نداشت، خوب مي‌دانست که چندان حق انتخابي ندارد و اگر انتخابي هم به اجبار کرد، ديگر راه بازگشتي ندارد.

او دفتري را امضا کرد تا در حضور مجري اسلام و با حضور افرادي ديگر بگويد سندش به نام کسي خورده است! شش دانگ! راه ديگري نيست تا بتواند زندگي کند. پدر به او گفته بود جوان به اين خوبي، چرا ازدواج نمي‌کني؟ او نمي‌توانست بگويد نمي‌خواهم! همين و بس! نمي‌خواهم. با اين حال آن روزها هرچه بود گذشت. امروز پس از يک سال مطمئن شده است که او را نمي‌خواهد. مطمئن شده است که آن اسم را در شناسنامه خود نمي‌خواهد اما باز هم نمي‌تواند بگويد نمي‌خواهم. نمي‌تواند مستقل زندگي کند. نمي‌تواند کسي ديگر را انتخاب کند، نمي‌تواند طلاق بگيرد. شوهرش معتاد نيست، نفقه هم مي‌دهد و بهانه‌هايي را که محکمه اسلام مي‌پسندد تا زن بتواند طلاق بگيرد به همسرش نداده است.

به شوهرش گفت ما براي هم نيستيم. يک سال گذشت و نشد، سالهاي ديگر هم مي‌گذرد و نخواهد شد. و پاسخ شنيد :»فکر کرده‌اي به همين راحتي است؟ آنقدر زجرت مي‌دهم تا موهايت رنگ دندانهايت شوند.»  اگر از خانه بيرون رود، اگر با ديگري برود، او را مجازات مي‌کنند. مجازاتي در حد سنگسار و اعدام. اگر نخواهد با شوهرش همبستر شود، قانون و عرف او را محکوم مي‌کنند. او يک برده جنسي و روحي وجسمي است. هرشب به او تجاوز مي‌شود و جدا از جسمش، روحش نيز سوهان مي‌خورد. بگذريم از آن مرد که اصرار به همبستر شدنش با کسي که او را نمي‌خواهد عجيب است، بگذريم از مشکلات رواني يک متجاوز که حتي سخن گفتنش نيز تجاوز محسوب مي‌شود. او نيز قرباني نگاه مالکيتي به زن شده است. او نيز هرگز لذت داشتن يک همسر را تجربه نخواهد کرد و او نيز يک عمر زجر خواهد کشيد. حتي اگر همسرش با تن دادن به جبر، نقش بازي کند، بازهم براي آن مرد تصنعي بودن ارتباطش قابل درک است و روحش را رنج مي‌دهد. همين رنج تبديل به مشکلات رواني ديگر مي‌شود که در قالب  بدرفتاري و بدبيني نسبت به همسرش جلوه پيدا مي‌کنند و اين تسلسل خطرناک را تا روزي که به فرجامي شوم بينجامد پاياني نيست.

و حال سوال اينجا است که چرا به «نمي‌خواهم گفتن» يک انسان نبايد احترام گذاشت؟ چرا او نمي‌تواند نخواهد؟ چه سنگ‌هايي را مي‌خواهيد روي هم بند کنيد با اين اجبار؟ سنگ سوختن را بر روي سنگ ساختن؟ تداوم يک زندگي اجباري بيمار که زن و مرد و اگر فرزندي باشد فرزندان را هم دچار مشکلات بسيار روحي و در پي آن رفتاري مي‌کند چه سودي دارد؟ چرا دست از اين قوانين پوسيده انسان‌ستيز بر نمي‌داريد؟

و اما تو اي پدر! چرا دخترت را با رخت سفيد مي‌فرستي و ديگر او را نمي‌خواهي مگر با کفن؟! پدر اين دختر يک آدم است. دختر تو است چون تو او را به دنيا آورده‌اي اما پيش از آن يک آدم است. لحظه‌اي خود را جاي او بگذار و رنجي را که بايد تحمل کند تصور کن. چرا حمايتش نمي‌کني که خواستن و نخواستنش را بيابد و آن را ارج نهد؟ مي‌دانم خرجش زياد است! پس بگذار برود براي خود درآمد کسب کند. مي‌دانم تو غيرتي هستي، تو ناموس پرستي! پدر ناموسي که مي‌گويي هر شب به آن تجاوز مي‌شود و تو خبر نداري. خبر نداري که شوهري که خواستني نيست، با رهگذري غريبه فرقي ندارد. چرا تصور مي‌کني همه‌چيز در امضاي يک دفتر خلاصه مي‌شود؟ تا کي مي‌خواهي دخترت را به تابوي طلاق بفروشي؟

چاره چيست؟ آيا اين برده‌داري نيست؟ اين گونه‌اي تجاوز قانوني محسوب نمي‌شود؟ در گذشته به دليل محدود بودن ارتباطات و مانيتورينگ قوي مردان نسبت به همسرانشان، چنين مواردي تبديل ب همان سوختن و ساختن شده‌اند. بسيار از زبان زنان سالخورده شنيده‌ايم که «عمري سوختم و ساختم». همه تصورشان اين است که اين عبارت گونه‌اي خود شيريني يا ناز کردن است. اما در حقيقت صدايي است که معمولا از دل بر مي‌آيد و شکايتي است واقعي! اين‌روزها  به دليل گستردگي روابط و همينطور بزرگ شدن جوامع، کنترل کردن افراد نسبت به گذشته بسيار دشوارتر شده است. به همين دليل در مواردي که اين زندگي اجباري از سوي مرد به زن تحميل مي‌شود، زن‌ها مجبور مي‌شوند به گونه‌اي خود را تخليه کنند و معمولا اين راه ايجاد رابطه محدود با يک مرد ديگر است. رابطه‌اي با ترس و لرز که در آن نگراني از فرارفتن از حدومرز يک همصحبتي ساده همواره وجود دارد. با اين حال در بسياري از موارد بلاخره اين حدود شکسته مي‌شود و آن زن پس از سالها لذت همبستر شدن با کسي را که مي‌خواهد تجربه مي‌کند که متاسفانه در بسياري از اوقات منجر به قتل‌هاي ناموسي مي‌شود که باز ناشي از نگاه مالکيتي نسبت به همسر است.

به نظر مي‌رسد تنها راه‌حل موجود براي فائق آمدن بر اين مشکل، تغيير قوانين ازدواج و حمايت قانون از «نخواستن» يک انسان است. اين تحولي نيک است که لازم است براي رخ‌دادنش همه تلاش کنيم تا بيش از اين شاهد پي‌آمدهاي شوم قوانين موجود که عملا برده‌داري جنسي محسوب مي‌شود نباشيم.


و خدايي که هنوز خون مي‌مکد!

از ديرباز آدمي براي راضي نگه داشتن خداوند از خود و همچنين براي استحکام بخشيدن به رابطه بندگي و خداوندي، براي خدا يا خدايان خود قرباني مي‌داده است. اين قرباني در آيين‌هاي متفاوت، جلوه متفاوتي داشته است. اما تقريبا در همه‌جا، وجه اشتراک آن خون بوده است. انسان‌ها براي راضي نگه داشتن خدا يا خدايان قدرتمند، برايش عزيزترين چيزي که مي‌شناختند يعني «جان» را  قرباني مي‌کردند. حال بسته به شرايط و نوع قرباني و آئيين مربوط، گاه جان يک انسان بخت برگشته را مي‌گرفتند و گاه جان يک حيوان بي‌چاره را!

اگر بخواهيم چرا جويي کنيم، بدون شک ريشه دست زدن به چنين عملي در موهوومي بودن خدا يا خدايان و همچنين نياز و ترس بشر بوده است. آدمي هرگز قادر نبوده است با خدا يا خدايانش به شکلي ملموس ارتباط برقرار کند. هرگز خداوند براي او به شکل زنده و عيني قابل دسترسي نبوده است و هرگز نتوانسته است با زبان خودش از خدا يا خدايانش چيزي بشنود! از طرفي ديگر، بشر به دليل احساس ضعفي که نسبت به طبيعت داشه است، نيازمند ايجاد ارتباط با خداوند و دريافت نوعي تضمين حمايت از سوي او بوده است. براي همين قرباني کردن عزيزترين‌ها را دليلي براي پذيرش درخواست حمايت از قدرت برتر مي‌دانسته است . او در پناه يک مراسم مذهبي با برگزاري سلوک و مناسک به شيوه شورانگيز و احساسي-حماسي، براي خود فضايي ايجاد کرد که تا حد زيادي به حمايت نيروي برتر مطمئن شود.

اين‌ها تخيلات دوران کودکي بشر بوده‌است. روزهايي که او هنوز سخن گفتن با هستي را نياموخته بود و نمي‌دانست چگونه از خود محافظت کند و با طبيعت دوست باشد. اما با گذشت زمان و به مرور که آداب زيستن را آموخت، به مدد بهره‌گيري از انديشه، توانست نيازهاي خود را برآورده سازد و طبيعت را رام کند. واقع‌گرايي و تعقل، زمينه ساز حرکت به سمت علم و توسعه تکنولوژي شد وآن هم خود موجب تحکيم انديشه ورزي شد! به اين ترتيب با عبور بشر از دوران طفوليت، کم کم آن مناسک خونين و مرگ‌بار و خيال‌پردازانه رنگ باختند و جايشان را به واقعيات دادند. مثلا بشر به‌جاي قرباني‌کردن چند حيوان براي خشنودي خداوند پس از مشاهده خشم او (کسوف)، آن پديده را بررسي و سود و زيان و همينطور دلايل به وقوع پيوستنش را مشخص کرد.

اما در اين ميان، اديان بزرگ که نسبت به مذاهب نخستين و بکر بشر قدري همه‌گيرتر بودند و به صورت سازمان‌يافته از عنصر ايمان در جهت رفع نيازمندي خود به خداوندي يگانه بهره مي‌گرفتند، اشکالي از قرباني کردن را که هنوز نوعي رفع نياز بشر محسوب مي‌شد، به نوجواني آوردند تا بعدها به مدد همان ايمان، جلوه‌اي از گونه‌اي ناهنجاري در دوران بلوغ شود! همچون دماغ باد کرده يک نوجوان و جوش‌هاي صورت او که پس از بلوغ به مرور از بين مي‌روند! در حال حاضر هنوز در برخي اديان شاهد قرباني دادن براي خداوند هستيم. و حتي در برخي موارد اين قرباني دقيقا همان «جان» است! مثلا مسيح، نمونه‌اي از آخرين قرباني انساني براي بشريت در اديان بزرگ است. در اسلام مردم براي خشنودي الله، گوسفند يا شتر يا بز يا هرحيوان ديگري را که جان دارد و جان شيرين خوش است، در مراسمي تحت عنوان «عيد قربان» مي‌کشند و همچون اجدادشان از ريختن اين خون به خود مي‌بالند.

متاسفانه در اين مورد، شاهد گونه‌اي خود زني هستيم! همچون جواني که به سن بلوغ رسيده و جوش‌هاي صورتش برطرف گشته‌اند اما تحت آموزش يک مکتب که جوش زدن را مقدس مي داند و با ايمان به درستي آن مکتب، بر صورت خود لکه‌هاي قرمز ايجاد مي‌کند. اين يک ناهنجاري مصور است. مصداق عيني آن، کشتار بي‌رحمانه ميليون‌ها گوسفند و شتر و گاو در روز عيد قربان توسط مسلمانان است که با حضور تکنولوژي و امکانات حاصل از انديشه‌ورزي و خردگرايي بشر انجام مي‌شود. اين‌که فرد قرباني کننده از خود نمي‌پرسد اگر اين قرباني موجب خوشنودي است، پس چرا من از امکاناتي بهره مي‌گيرم که حاصل دورانداختن ديدگاه منطبق با قرباني کردن است، همچون جواني مي‌ماند که از خود نمي‌پرسد اگر صورت من بايد جوش بزند، پس چرا جوش‌ها در جواني از بين مي‌روند و آنگونه زيباتر و رضايت بخش‌تر هم هست؟ در واقع اين پرسشگري و چراجويي، جاي خود را به عنصر ايمان و توجيه سازي داده است. بسياري از مسلمانان با علم به اينکه خداوندي اگر باشد منطقي نيست که در اثر اين قرباني خشنود شود، براي قرباني کردن دلايل ديگري مي‌اورند تا کارشان و در درجه مهم‌تر دينشان را منطقي جلوه دهند! مثلا مي‌گويند اين کار براي رفع نياز مستمندان است! حال بگذريم از بحث ماهي و ماهي‌گيري و اينکه اين کار گداپروري است تا فقر زدايي!

اين‌گونه مي‌شود که ما در جهاني که مملو از امکانات يادگيري و حرکت به سوي خردورزي و واقع‌گرايي است، کاريکاتور وار، شاهد سندرم‌هاي داون اجتماعي هستيم که گويي پيکرهاي بالغي هستند با ضريب‌هوشي يک نوزاد يا کمي بيشتر! اينگونه مي‌شود که با وجود دست‌يابي به راه‌ورسم زندگي و دوستي با طبيعت، هنوز خداياني داريم که خون مي‌مکند!


حسن نصرالله راست مي گويد، به‌جاي برآشفتن به خود بياييم!

قبل از هرچيز بايد خاطر نشان کنم که اين نوشتار نه از سر دشمني با اعراب است و نه از سر پست دانستن آنها. اين نوشتار تنها واکاوي واقعياتي است که نتيجه آن همين سخنان سيد حسن نصرالله دبير کل حزب الله لبنان در مورد تمدن ايراني است.

سيد حسن راست مي‌گويد چون در حال حاضر ما در ايران فرهنگ و زبان و آداب و رسوم و هنجارها و حتي قوانينمان عربي است. فقط کافي است که نگاهي به اين مملکت بيندازيم تا متوجه شويم. يک ماه از سال را ايرانيان سياه مي‌پوشند و بر سرو صورت خود مي‌کوبند و گل بر سر مي‌گيرند تا براي فردي عرب موسوم به «حسين» که 1400 سال پيش در بيابان‌هاي عراق کنوني در جنگ با يک عرب ديگر کشته شده است عزاداري کنند. ايرانيان هرساله تقريبا به اندازه بودجه لازم براي اصلاح کل نظام درماني کشور بر سر قبر يک فرد عرب موسوم به «رضا» در شهر مشهد پول ميريزند که بي‌شک آقاي حسن نصرالله حساب اين پول‌ها را در دست دارند. مردم ايران اسم‌هايي چون «کلب‌علي» يا «غلام‌رضا» بر فرزندان خود مي‌گذارند که به معني سگ علي و نوکر رضا است! در همين ايران اگر کسي بگويد بالاي چشم علي بن ابي طالب که يک عرب خونريز بودده است، ابرو است، اگر ايرانيان با دندان او را ندرند، با خوش‌شانسي تمام با چاقو يا گلوله همين ايرانيان کشته مي‌شود!  ايرانيان هرساله مبالغ هنگفتي را به عربستان مي‌دهند تا گرداگرد خانه‌اي در شهر مکه در عربستان بگردند. مبالغ هنگفتي نيز به آنجا مي‌برند تا از آن مکان سوغاتي و تبرک با خود بياورند. حداقل 3 بار در شهرهاي ايران جملاتي عربي از بلندگوهاي مساجد پخش مي‌شود تا ايرانيان هر بار سلطه اعراب و فرهنگ عربي را در ناخودآگاهشان بيشتر تثبيت کنند. ايرانيان نامه‌هاي خود را با زبان عربي آغاز مي‌کنند. هزاران بارگاه و گنبد در ايران وجود دارد که مردم سنگ و چوب آنها را مي‌پرستند و در آنجا نذر مي‌کنند به اين دليل که آنجا قبر عربي از نسل يکي از امامان شيعه است. در همين سرزمين ايران، کمتر کسي از آداب و رسوم نياکان خود و جشن‌هاي ايراني با خبر است اما تقريبا همه مردم مراسم و سنت‌هاي عربي را مي‌دانند و در برگزاري آنها شرکت فعال دارند. مردم ايران در يک مراسم بدوي و وحشيانه‌اي عربي که در آن تعداد زيادي چهارپا کشته مي‌شوند شرکت فعال دارند و خرافات و سنت قرباني دادن براي خشنودي خدا را به شيوه عربي زنده نگه داشته‌اند. هنوز هم در ميان ايرانيان واژه‌هايي چون عجم و گبر و سيد رواج دارد که نشان از پذيرفتن سروري اعراب و برتري آنها نسبت به خودشان دارد. تقريبا تمام آيين‌ها و آداب و رسوم ايراني از بين رفته است. اگر امروز چند کلمه غير عربي هم صحبت مي‌کنيم و زبان ما با اعراب فرق مي‌کند، به برکت زحمت بزرگاني چون ابولقاسم فردوسي است که شاه اسماعيل صفوي به همين دليل يک بار بارگاه او را ويران کرد.

اگر بخواهيم بر موارد فوق بيفزاييم خود يک کتاب چندصد صفحه‌اي است!.پس سيد حسن راست مي‌گويد! ما سرسپردگان عرب هستيم! ما امروز چه داريم که از آن دفاع کنيم؟ صحبت من اصلا با حکومت نيست. من مردم را مي‌گويم. چرا در مراسم مضحک اعراب شرکت مي‌کنيم؟ چرا بر سروصورت خود گل ميماليم؟ چرا خود را سگ ائمه مي‌خوانيم که از دم عرب بوده‌اند؟ مشکل از اينجا است که درست در همين لحظات حساس که فرصت براي به خود آمدن ايجاد مي‌شود، خائنين و ماله‌کشان و عقل از کف رفتگاني پيدا مي‌شوند که ادعا مي‌کنند دين مردم چه ربطي به اين سخنان دارد! پس بفرماييد به جز همين دين و همين قداست چه چيز سبب شده است که تا اين حد فرهنگ باختگي و عرب‌پرستي در ايران رواج يابد؟ چه چيز به غير از اين آيين اسلام و فرزند ناخلفش يعني تشيع چنين بلايي بر سر اين مردم آورده‌اند؟ بزرگترين خيانت را به اين مردم و اين مرزوبوم همين ايراني‌هايي کرده‌اند که با توجيه دين عرب و جدا جلوه دادن دين اسلام و تشيع از سلطه فرهنگي و سياسي اعراب بر ايران موجب شدند تا اين زخم شوم عميق و عميق‌تر شود.

به‌راستي چنين است که سردمداران حکومت ايران به‌جز به دنيا آمدن در اين مملکت (آن هم برخي از آنها) هيچ نشان ديگري از ايراني بودن ندارند. در حوزه‌هاي علميه تشيع، به جاي ايراني بودن تنها وجه اختلاف از اعراب که همان شيعه‌گري است مايه افتخار معرفي مي‌شود و همين نسخه براي مريدان و مقلدان نيز پيچيده مي‌شود. مقلدان نيز به خوبي پذيرفته اند. اين گونه‌اي خودفريبي مضحک است. عَلَم اعراب را که 1400 سال پيش با خود در جنگ‌ها حمل مي‌کردند و اکنون خود نيز ديگر آن را حمل نمي‌کنند بردوش جوانان ايراني در خيابان‌ها بگردانيم و بگوييم ما ايراني‌ها دين اسلام را بهتر از اعراب آموخته‌ايم و تشيع مايه مباهات ما است. فقط کمي انديشيدن به اين رسوم عربي که ستايش مي‌شود و فرهنگ رايج کنوني کافي است تا دريابيم که حسن نصرالله راست مي‌گويد.

از معدود رسومي که ايرانيان گرامي ميدارند و ايراني است، عيدنوروز و چهارشنبه سوري است. حتما از دشمني اهالي تشيع با اين جشن‌ها خبرداريد. حتما سخنان کسي چون مطهري را در اين زمينه خوانده‌ايد. پاي ايران که وسط بيايد اين اعراب لرزه بر اندامشان مي‌افتد و دشمني خود را عريان مي‌کنند. اگر به دليل انطباق جشن نوروز با آغاز سال جديد و اعتدال بهاري نبود و نيز اگر اعراب خود يک آغاز سال ثابت که با تغييرات فصول قابل لمس باشد در فرهنگشان داشتند، با احتمال بسيار قوي همين نوروز نيز ديگر از دستمان رفته بود. پس به‌جاي برآشفته شدن از سخنان حسن نصرالله، بهتر است چاره انديشي کنيم و به خود بياييم.

براي جلوگيري از تداوم اين روند شوم، بهتر است اقداماتي عملي و موثر انجام دهيم.مثلا قبل از هرچيز در مناسبات عربي شرکت نکنيم. در عزاداري ها شرکت نکنيم و سياه نپوشيم. پول خود را به صندوق امام‌زاده‌ها و امامان نريزيم. پول خود را براي چرخيدن دور خانه اي در مکه به اعراب ندهيم. آداب ورسوم و فرهنگ خود را فرابخوانيم و آنها را گرامي بداريم. مثلا جشن‌هاي باستاني و شادي‌آور خود را جايگزين مراسم غمناک عربي کنيم. بايد بي‌رحمانه نقد کنيم و گفتمان نقد آيين اسلام به سطح عامه راه يابد تا قداست که اولين مانع سر راه خروج از بحران است از ميان برداشته شود. اقداماتي از اين دست مي توان انجام داد تا قدم به قدم به سوي رهايي از اين چنگال خشک اعراب برويم. اين گام‌ها بي‌شک برداشته خواهند شد و به هرحال روزي سلطه اعراب بر ايران خاتمه مي‌يابد. اما امروز حسن نصرالله راست مي‌گويد.


ازدياد شناسه هاي مجهول و چند شخصيتي، از نتايج ديکتاتوري اسلام!

با جرات مي‌توان گفت اکثر افرادي که از نظر عقيدتي با سيستم فعلي حکومت در ايران مخالف هستند و يا هرگونه اختلاف نظر با اسلام دارند و حتي آنهايي که انتقادهاي کوچکي هم دارند، اين روزها با يک شناسه مجهول در دنياي اينترنت مشغول فعاليت و ابراز عقيده هستند. دنياي مجازي مکاني براي ابراز عقايد گوناگون است که در آنجا مي‌توان به برکت وجود يک شناسه مجهول از عواقب خطرناک بيان عقيده در جامعه حقيقي در امان بود. در جامعه مجازي افراد با ديگراني مواجه مي‌شوند که همچون خود به آنجا پناه آورده‌اند. بنابراين شناسه‌هاي مجهول با يکديگر دوست مي‌شوند، به همديگر عادت مي‌کنند و به هم دل مي‌بنندند. آنها با هم بحث مي‌کنند، دعوايشان مي‌شود و آشتي مي‌کنند. گرچه در اين بحث‌ها عقايد عريان مي‌شوند، شخصيت‌ها رو مي‌شوند و افراد احساس مي کنند که خودشان شده اند، اما در عوض آنها هرگز فرصتي براي بيان داشته‌ها و نداشته‌هايشان در واقعيت را ندارند. در واقع آدم‌هاي دنياي مجازي با ايده‌آل ترين شکل ممکن از بودنشان به تصوير کشيده مي‌شوند. در واقع در اينجا هم گونه‌اي نقاب مجازي بر صورت آنها است که باعث مي‌شود اگر شناسه‌هاي مجازي روزي به طور حقيقي رودر روي هم قرار گيرند، ديدگاهشان به شدت نسبت به يکديگر تغيير کند. اين به دليل پنهان ماندن فاکتورهاي قضاوت‌ساز بزرگي است که با حد ايده‌ال فکري افراد وجود دارد. البته اين مورد براي افرادي که در هر دو دنياي مجازي و حقيقي يکديگر را مي‌شناسند حل مي‌شود. اما در کل اين معضل وجود دارد که آدم‌ها در دنياي مجازي هم کامل خودشان نيستند.

در مورد فيلم بازي کردن‌هاي افراد در دنياي حقيقي هم ديگر نيازي به بحث نيست. در آنجا افراد نقابي بر اعتقاداتشان مي‌کشند که آنها را  متفاوت از آنچه واقعا هستند نمايش مي‌دهد. در واقع در چنين شرايطي در هردو جامعه مجازي وحقيقي، افراد در حال پنهان کردن بخشي از خودشان هستند و همواره نقاب بر چهره دارند. اين نقاب‌ها به سرعت تبديل به مشکلات رواني و چند شخصيتي شدن افراد و از همه بدتر عادت به اين وضعيت مي‌شود. طبيعي است که در چنين جامعه‌اي آدمها از خود خسته شوند. از نقابي که بر چهره مي‌کشنند و از تداوم پنهان‌کاري‌هايي اجباري دچار سرخوردگي شوند.

اگر افراد مجال بروز آزاد هويت خود در جامعه مجازي و همينطور امکان بروز آزاد عقايد خود در جامعه حقيقي را داشته باشند، بهره گيري از ظرفيت‌هاي بازنمايي خودشان در هردو مکان، مي‌تواند روند رشد اجتماعي، شغلي و شخصيتي آنها را تسريع بخشد. درواقع افراد مي‌توانند دستآوردهاي شغلي و موقيت اجتماعي‌شان را به همراه عقايد و طرز فکرشان به بهترين شکل در کنار هم نمايش دهند. اين موضوع باعث مي‌شود ارتباطات مفيدتري با ديگران برقرار کنند و زندگي آنها شادماني و اميد بيشتري دربر داشته باشد. اما به دليل وجود ديکتاتوري اعتقادي در جامعه، اين ابزار مفيد، تبديل به گونه‌اي استمناء شخصيتي شده است که در آن افراد فقط تصور مي کنند که در حال ارضا اعتقادي هستند ولي در واقع چنين نيست. البته استمنا لذت بخش است و اصلا بد نيست. اما اگر هرگز آن ارضا شدن واقعي تجربه نشود و اين استمنا براي مدت طولاني جاي آن را بگيرد، قطعا بيماري و سرخوردگي توليد مي‌کند.

متاسفانه در حال حاضر چاره‌اي براي فرار از اين استمناي طولاني و اجباري به صورت عمومي وجود ندارد. در موارد معدودي افراد پس از اينکه مدتي در يک جامعه مجازي دور هم جمع شدند، با ترس و لرز به تعدادي از افراد حاضر در آنجا که بيشتر مورد اعتماد هستند هويت خود را مي گويند و سعي مي‌کنند دوستاني همفکر بيابند که علاوه بر دنياي مجازي، آنها را در واقعيت نيز مي‌شناسند و با هم تعامل دارند. البته معمولا افراد اين کار را همانطور که گفته شد به دليل ريسک بالاي آن انجام نمي‌دهند. شايد تنها راه برون رفت از اين بحران، آغاز به کار شناسه‌هاي معلوم در دنياي مجازي با اندکي رونمايي شخصيتي بيشتر نسبت به دنياي واقعي باشد. در اينصورت با توجه به ظرفيت‌هاي موجود در جوامع مجازي، ممکن است آرام آرام حوزه بروز عقيده وسيع‌تر گردد و در نهايت به حد قابل قبولي برسد که چون دسته‌جمعي چنين شده است، امکان بروز برخورد انفرادي با يک نفر از سوي حکومت از بين برود. اما از طرفي ديگر، حذف شناسه هاي مجهول از سوي افراد سبب مي‌شود که خود سانسوري زياد آنها موجب بروز تبعات شديد روحي شود. بسياري اين روزها از دو شناسه در جوامع مجازي استفاده مي کنند که يکي از انها معرف هويت واقعي فرد نيز هست و ديگري مجهول. اين راه سوم سبب مي‌شود که آرام آرام شناسه‌هاي معلووم و مجهول به يک حد تعادل برسند.


آيا بشر خود را در آرزوي آرمان‌شهر نابود مي‌کند يا حد‌اقل‌هاي پسامدرن را برمي‌گزيند؟

The Island of Utopia, in "Utopia" by Sir Thomas More

بشر از ديرباز تا کنون براي خود «آرمان‌شهر» توصيف مي‌کرده که معمولا در آينده‌اي نسبتا دور قابل دستيابي بوده است. اين تصور در دوران علامه‌گري ساخته و پرداخته تفکرات علامه‌ها بوده است، در دوران پادشاهي اديان نيز تقريبا در تمام مکاتب و اديان، مي‌توان اين تصور را در قالب آينده‌اي روشن براي نيکان که معمولا با ظهور منجي همراه است مشاهده کرد. انديشمندان بسياري در سراسر جهان از افلاطون و سقراط تا فارابي و خواجه نصيرالدين طوسي و تا توماس مور انگليسي که براي اولين بار درسال 1516 کتابي با عنوان «آرمان‌شهر» منتشر کرد، به اين موضوع پرداخته‌اند.

جالب است که آرمانشهر، گرچه در نگاهي کلي از منظر تمامي اين انديشمندان و در دوره‌هاي مختلف تاريخي معني يکساني داشته است، در تعريف تفاوت‌هاي نسبتا محسوسي در هر برهه از زمان نسبت به مقاطع زماني ديگر داشته است. وجه اشتراک بين همه تعاريف، تصويري از يک «جامعه بي‌نقص» يا «بهترين حالت ممکن» براي جامعه است. اما اين‌که ويژگي‌هاي اين جامعه چيست و چگونه رسيدن به آن ممکن مي‌شود از نظر انديشمندان مختلف متفاوت از هم بوده است. مثلا افلاطون اين آرمان‌شهر را در قانون‌مداري و تاکيد بر سياست و دولت به ترسيم مي‌کشد. ديدگاه او خردگرا و محدود به سطحي از دانش بود که تا آن زمان توسط خودش و ديگران براي بشر قابل دسترسي بود. مثلا در رساله جمهور او که اصلي‌ترين منبع براي دستيابي به نظر او در اين زمينه است، ممکن است بسياري از معيارهايي که براي «خوب» خواندن يک جامعه در امروز لازم است، بررسي نشده باشند. به هر حال او يک قدم برداشت به سوي «خوب» شدن. از طرفي ديگر، دانشمندان مسلمان همچون فارابي، دست‌آورد يک جامعه آرماني را «سعادت بشر» مي‌دانستند. اين سعادت بشر خود تعريفي برآمده از دين بود که به هرحال ناچار به مطابقت با کلام کتاب مقدس مي‌شد. يعني در اينجا چهارچوب‌ها از پيش تعيين شده‌اند و سعادت به معني دست‌يابي به آنچه مي‌دانيم برايمان خوب است و آنچه نمي‌دانيم برايمان خوب است تعبير مي‌شود! در اين ديدگاه، هيچ تضميني جز ايمان آوردن به چارچوب و سلوک عملي ارائه شده از سوي دين براي مفيد بودن آنها و دست‌يابي به آنچه نمي‌دانيم برايمان خوب است وجود ندارد. بنابراين دچار خودفريبي در جواب دادن به پرسشي که پاسخش» نمي دانم» است شده ايم. پرسشي که اصلا نيازي هم به مطرح کردنش نبوده است! اديان آزادي را محدود به ماندن در چارچوب دين مي دانند و اگر در جامعه‌اي اين چارچوب به طور کامل از سوي همه افراد درک و رعايت شود، آن جامعه آرمان‌شهر است.

 در ديدگاه خردگرا، جامعه‌اي که انسان در آن بيشترين احساس رضايت را داشته باشد بهترين است. معمولا اين احساس رضايت متاثر از عواملي چون آزادي است. آزادي به عنوان يکي از اصلي ترين معيارها در ترسيم يک آرمانشهر از نگاه خردگرايانه مورد نظر بوده‌است. بنابراين در چنين ديدگاهي سعي مي‌شود جامعه‌اي به عنوان آرمانشهر معرفي شود که تا سرحد ممکن محدوديت ها در آن رفع شده باشند. مرز اين رفع محدوديت نيز خود در نظر گرفتن رضايت عمومي است. و رضايت عمومي نيز بايد تعريفي در راستاي برآورده شدن رضايت افراد باشد. در اينجا قوانيني به عنوان ضمانت اجرايي برقراري حداکثر رضايت ممکن پيشنهاد مي‌شوند. بنابراين در اين ديدگاه، آرمان‌شهر جايي است که رضايتمندي در بالاترين ميزان خود قرار دارد. اين رضايتمندي حداقل در يک معيار آزادي محدود به رعايت قوانين است.

در يک نگاه مدرن به آرمان‌شهر، تصورات و بايدها با مي‌شودها تعديل مي‌شوند و سعي بر‌آن است که اين دو را به هم نزديک کرد. آقاي Herbert George Wells اين نگاه مدرن را ترکيبي از واقعيات موجود جامعه و بحث‌هاي فلسفي معرفي مي کند. او در اين زمينه کاري را در سال 1905 با عنوان «يک آرمانشهر مدرن» خلق کرد. اين ديدگاه همچون بسياري از عناصر دنياي مدرن به سرعت در حال واگذاري جايگاهش به جايگزين‌ش در دوران پسامدرن است. در اين زمينه عامل اصلي اين تحول را مي توان جوش نخوردن ميراث دوران علامه‌گري با واقعيت دانست. مخصوصا در اين دوره از تاريخ که گستره دانش و علم به حدي بزرگ شده است که دوران تولد علمي آرمانشهر همچون يک خاطره شيرين احمقانه در کودکي است!

بنابراين هم در ديدگاه خردگرايانه و هم از نگاه مکتبي اديان، در آرمانشهر محدوديت داريم. اما به نظر مي‌رسد نگاه خردگرايانه به نتايج مطلوب‌تري در جهت حرکت به سمت آرمانشهر به ما مي‌دهد. آنچه موجب برتري نگاه خردگرايانه مي‌شود، انعطاف‌پذيري و قابليت برهم زدن مرزها و محدوديت‌ها در آن است. يعني مي‌شود در قوانيني که براي بهبود وضعيت جامعه وضع شده اند بر اساس تجربه و استدلال تجديد نظر کرد. اما در چارچوب منتسب به داناي مطلق که هميشه در پاسخ به شکست‌ها جواب «شما نمي دانيد آنچه برايتان خوب است» را در چنته دارد نمي‌توان تجديد نظر کرد.

به نظر مي‌رسد اين‌ روزها نگاه به آرمان‌شهر بيش از هر زماني به اصل واژه‌اش نزديک‌تر است. آرمان‌شهر در اصل از واژه utopia گرفته شده است که به معني جايي است که وجود ندارد! با توجه به بلوغي که بشر در زمينه ادراک مفاهيمي چون آزادي به آن رسيده است، دست‌يابي به حد‌اکثر را با دست‌يابي به حداقل عوض کرده است! اين يک نگاه پسا مدرن است که بشريت به سمتي پيش برود تا حداقل‌هاي لازم براي زندگي يکسان و برابر براي انسان‌ها رعايت شود. مي‌توان گفت آزادي در دل تعريفي چون برابري ادغام شده است. تاکيد بر رعايت حقوق بشر در تمامي نقاط جهان از سوي انديشمندان و متفکران خود نشان‌دهنده همين رويکرد تازه است. بنابراين انتظار مي‌رود که بشر آن ناکجا آباد را به خاطرات دوران کودکي‌اش بسپارد و به دنبال فراهم آوردن حداقل‌ها برود. اگر چنين شود تحولي شگرف در جوامع بشري ايجاد خواهد شد که بسياري از دشواري‌هاي زندگي افراد در جوامع کنوني را سهل خواهد کرد.

در اين ميان مشکلاتي سر راه اين تحول قرار دارند. ازجمله آنها مي‌توان به ديدگاه‌هاي مکتبي ديني که دربرابر تغيير مي‌ايستند و ماهيتي آرمانگرايانه و سنتي دارند اشاره کرد .  اين يک فاجعه است که درست در زماني که يک تحول نيک در حال وقوع است، چنين مهمان ناخوانده‌اي هم وارد ماجرا شود. در حال حاضر اسلام قانونگذار، تاثيرگزارترين مهمان ناخوانده است! البته شايد بهترباشد از لفظ «اسلام‌گرايي» که عموميت دارد استفاده شود. تقابل دوديگاه مدرن که حداقلهاي ممکن را نشانه گرفته است و ديدگاه اسلام‌گراها که سعادت يا همان ناکجاآباد پيشين در ديدگاه سنتي را توصيه مي‌کند مي‌تواند خطرناک باشد. بسياري معتقدند که اين تقابل ممکن است به نابودي تمدن بينجامد. البته اين سرانجام شوم فقط در قالب رخ دادن جنگ‌ها و درگيري فيزيکي قابل تصور نيست. يک‌دست نشدن جامعه بشري در مدت زمان محدودي که براي نجات جهان باقي مانده است ممکن است يک جنگ پنهان اما مرگبار باشد.

بنابراين دوگونه فرجام براي بشر قابل پيش بيني است. يا اينکه کتاب عمرش به آرامي ورق مي‌خورد و حقوق بشر سرآغاز فصل تازه‌اي از حياتش مي‌شود و يااينکه از عهده پشت سرگذاشتن اين مرحله باز مي ماند و برگ‌هاي باقيمانده از دفتر عمرش را در اقدامي غم‌انگيز با بي‌رحمي پاره مي‌کند. در حال حاضر با توجه به تحول‌خواهي و قوت گرفتن نگاه سيستمي به هستي، اين خوش‌بيني وجود دارد که کفه ترازو به سمت ورق خوردن حساس‌ترين برگ کتاب زندگي بشر و سرآغاز فصل نوين آن سنگيني کند.


آیا هر آنچه که ختم به «ایسم» می شود بد است؟

روزگاری در ایران جو روشنفکری اسلامی داغ شد و افرادی که این عنوان را یدک میکشیدند، با تلاش و زحمت و البته رغبت، مشغول تولید برهان و استدلال برای رد هر مکتب و ایدئولوژی به غیر از اسلام شدند! روزگاری که نسل فریب خورده ایران به جنگ «ایسم» ها رفتند. این موضوع به شدت مورد حمایت حکومت دینی برآمده از اسلام ولایتی و تمامیت خواه شد که هرچه دارد از محرم است! با گذشت زمان و صرف هزینه های تبلیغاتی سنگین و تزریق بی حساب دشمنی با مکاتب دیگر غیر از اسلام، این تصور در جامعه ایجاد شد که هر آنچه «ایسم» در انتهایش دارد، منحوس، فرنگی، ازبلاد کفر و مضر است!

«ایسم» یا «ism» که در انتهای واژه های لاتین به کار میرود، اغلب به معنای گرایش داشتن است. مثلا رئالیسم، یعنی گرایش به واقعیت داشتن و واقع گرا بودن، و «رئالیست» یعنی کسی که گرایش به واقعیت دارد. به هر روی، در طی مسیری که شرح داده شد، چون ایدئولوژی اصلی رقیب در آن زمان کمونیسم بود، واژه های مشابه که «ایسم» در انتهایشان است، همگی با چوب کمونیسم زنی توجیه سازان و روشنفکران دینی زده شدند.

این موضوع خود کمکی در رواج تمامیت خواهی دینی در ایران بوده است. چراکه در سایه آن واژه های پر برکتی چون لیبرالیسم و سکولاریسم هم فرصت خودنمایی نیافتند. وازه هایی که در صورت معنی شدن دقیق و تشریح صحیح آنها، بدون شک توده های جامعه را به سوی خود فراخوانده و تمامیت خواهی موجود را زیر سوال خواهند برد.

متاسفانه این نقیصه، هنوز در جامعه به چشم میخورد. حتی در جاهایی که انتظار نمیرود، گاه و بیگاه نمودی ازآن ظهور میکند. به هر روی بدترین پیامد آن روند طی شده، جبهه تدافعی در برابر واژه هایی از آن قبیل است که منبع آنها لاتین بوده اما مفاهیمی فراگیر و انسانی هستند. مثلا من با کسی صحبت میکردم، ایشان عنوان کردند که دخالت نکردن دین در قوانین خوب است، اما سکولاریسم به عنوان ایدئولوژی حاکم را نمی پذیرم! و باز وقتی تعریف سکولاریسم را ارائه کردم، ایشان عنوان کردند که شما آن را خوب جلوه می دهید و حق ندارید اینگونه آن را بر دیگران تحمیل کنید!

تصور کنید که منشا چنین رفتاری چیست؟ به گمان من، از طرفی مقبول بودن و عقلانی بودن مفهوم سکولاریسم و از طرف ذیگر جبهه تدافعی  در برابر واژه ای که معرف آن است، دلیل بروز چنین رفتار دوگانه ای است. یعنی فرد تلاش میکند که آن واژه را نپذیرد و ناخودآگاهش از «ایسم» خطرناکی میگوید که باید از آن پرهیز کند. در این حالت، فرد با اینکه مفهوم و تعریف واژه به مذاقش خوش آمده است و ان را منطقی میبیند، از پذیرفتن و تصدیق آن سر باز می زند.

بنابر این، لازم است تا با تکرار و معرفی این واژه ها و ارائه تعاریف دقیق آن در بدنه جامعه، اثرات آن تقابل یک جانبه و مضر از بین برود و افراد واژه ها را همانگونه که هستند بشناسند. فعالیت در این زمینه مفید و کارسازتر از آن چیزی است که تصور میشود.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: