بایگانی برچسب‌ها: اصلاحات

به گمان من اينها بدترند، حتي بدتر از آنها!

اسلام رحماني بدتر از اسلام واقعي است.

اصلاح‌طلبان بدتر از اصول‌گرايان هستند.

خميني بدتر از خامنه‌اي است.

شريعتي بدتر از رحيم ‌پور ازغدي و حدادعادل است.

سياه‌دل سفيد‌پوش بدتر از سياه‌دل سياه‌پوش است.

دخترهايي که با مانتوي کوتاه و روسري عقب رفته و آرايش در صف گرفتن غذاي محرم مي‌ايستند بدتر از فاطمه رجبي هستند.

پسراني که با ظاهر مدرن براي ارضا کردن حس ترس و مبهم ناخود آگاهشان و همينطور براي صحبت کردن و شماره دادن به دخترها به هيئت مي‌روند، بد تر از مسعود دهنمکي هستند.

آنهايي که روزي صدجور دروغ مي‌گويند و هزار جور ديگران را فريب مي‌دهند اما به هنگام عزاداري گريه مي‌کنند و سينه و زنجير مي‌زنند و حساب حسين را جدا مي‌دانند بدتر از روضه‌خواناني هستند که آشکارا فريب مي‌دهند.

دليل من اين است:

اينها (دسته اول) خود را به خواب زده‌اند ولي آنها (دسته دوم) خواب هستند.

توضيح: آنها ايمان به اصلي دارند که برايش دليل عقلي نمي‌طلبند. ايمان معجوني خواب آور است که آنها را به خواب برده است. اما اينان ايمان را مي‌چرخانند و مي‌پيچانند تا عقلشان را دست‌به‌سر کنند تا دست‌آوردي که آن ايمان تحريف شده دارد (پول و قدرت) از دست نرود. بنابراين دسته اول يا بيدار مي‌شوند و يا حداقل مشتشان باز است و تکليفشان روشن. اما دسته دوم خود را به خواب زده‌اند  پيوسته به نبال يافتن راهکارهاي نوين براي فريفتن ديگرانند. دليل ديگر اينکه دسته اول طوري عمل مي‌کنند که بازخورد اثرات بد رفتار و باورشان مستقيما منبع اصلي آن اثرات را نشانه مي‌رود اما عملکرد دسته دوم موزيانه است و طوري برخورد مي‌شود که منبع اصلي در امان باشد.

توضيح: منظور از بد، بازدارندگي در رسيدن به دمکراسي و استقرار و تحکيم انسانيت و حقوق بشر به عنوان مباني وضع قوانين اجتماعي، و رسيدن به يک نظام سياسي اجتماعي مفيد در همان راستا است.

با اين حال همواره مي‌توان به سود انسانيت از هردوگروه استفاده کرد و در جامعه پتانسيل مثبت ذخيره کرد تا روزي تبديل به عمل شود.

Advertisements

نفس‌هاي آخر اصلاح‌طلبي ديني-حکومتي!

سايت کلمه، نزديک به ميرحسين موسوي با انتشار مطلبي مدعي شده است که دانشگاه‌هاي تهران به همت اعضا انجمن دانشجويي سبز شده و بسته‌هاي آگاهي دهنده حاوي وصيت نامه آيت‌الله خميني و سخنان «علي شريعتي» در اختيار دانشجويان جديدالورود قرار گرفته است. در واقع منظور ازسبز شدن در اينجا انتشار آثار مذکور است. اگر سبز را رنگي گسترده به گستردگي جنبش سبز و اعتراضات بعد از انتخابات بدانيم، چسباندن نام شريعتي و خميني به سبز بودن بسيار عجيب و غيرواقعي به نظر مي‌رسد. البته اصلاح‌طلبان پيشتر نيز چنين اقداماتي را انجام داده بودند. مثلا سايت کلمه در اينجا منشور جنبش سبز را منطبق بر تداوم جمهوري اسلامي و توصيه‌هاي آيت‌الله خميني معرفي کرده بود. و در جاي ديگر، همين سايت، ميرحسين موسوي را دنباله رو شريعتي و فرزند راستين انقلاب 57 معرفي کرده بود که نه مي خواهد و نه مي‌تواند با سيستم‌هاي مدرن اجتماعي غربي که با جمهوري اسلامي و حکومت ديني در تضاد هستند سر سازگاري داشته باشد. همچنين سايت کلمه در اينجا مدعي شد که «الله اکبر» گفتن مردم نشان از هويت ديني جنبش دارد. تغيير به مطلوب شعار «نه غزه نه لبنان جانم فداي ايران» از سوي آقاي کديور به شعار من در آوردي «هم غزه هم لبنان جانم فداي ايران» را هم که همه به خاطر داريم.

به نظر مي‌رسد تکرار چندين و چند باره ادعاهايي ساختگي براي مذهبي نشان دادن حرکت اعتراضي مردم و استخراج گونه‌اي انطباق با حکومت ديني به هر ترتيب ممکن، نشان از ناکارآمدي نفوذ دين در حوزه اجتماعي سياسي در نسل جديد باشد که سرمايه اصلي مبارزه با حکومت هستند. کوفتن بر اين طبل تکرار که گاه با ادعاها وخبرهاي بسيار اغراق‌آميز همراه بوده‌است بازنمود گونه‌اي دست‌وپا زدن بي‌هدف و از سرناچاري است. گويي اصلاح‌طلبي ديني-حکومتي در حال بيرون دادن نفس هاي آخر است. البته اصلاح کردن در نفس خود عمل مطلوبي است. کسي هم که در پي اصلاح کردن باشد عمل پسنديده‌اي انجام مي‌دهد و يا حداقل نيت خيري دارد. ولي هرکس مدعي اصلاح کردن شد، لزوما اصلاح‌گر نيست و ممکن است حتي برعکس و در جهت تخريب نيز عمل کند. مثلا ممکن است کسي ادعا کند موي سر آشفته شما را اصلاح مي‌کند و او موهاي شما را از ته بزند! شايد با در نظر گرفتن اينکه شما يک سرباز نظامي باشيد به احتمال زياد کار او اصلاح است. اما با در نظر گرفتن اينکه قرار است شما فردا داماد شويد و در مجلس عروسي حاضر شويد، ممکن است کار او فاجعه باشد.

در مقوله سياست و جامعه در ايران نيز بارها مصلحاني قيچي به دست کمر به اصلاح آشفتگي اوضاع ايران بستند. که در اين ميان برخي تا حدي موفق بوده‌اند از جمله رضا شاه و اکثرا هم به جاي اصلاح، تخريب کردند و حيات اجتماعي ايران را به مخاطره انداختند. از جمله اين مخربان «علي شريعتي» است. علي شريعتي که از زباني جوان‌پسند که بار ادبي نيز داشت، تا توانست ادعا کرد! مثلا ادعا کرد فاطمه فاطمه است! يا ادعا کرد که شيعه مسئوليت دارد تا همه علوم و سيستمهاي اجرايي را از فيلتر نظارت خود بگذراند و سپس به آنها مجوز پياده‌سازي بدهد. او در کتاب مسئوليت شيعه بودن چنين ادعا کرده است. ايشان در آنجا مدعي شده اند که علوم هدفي ندارند و هدف هستي را ايدئولوژي مطلوبش يعني تشيع دريافته است که بايد جنبه‌هاي کارکردي علوم با آن هدف منطبق باشند. اين يک ادعا است. اما ايشان هرگز نگفت که از کجا معلوم که چنين است؟ از کجا معلوم که هدف هستي را تشيع بايد تعيين کند و از کجا معلوم که اين سيستم نظارتي ايشان مي‌تواند انطباق را تضمين کند. همچنين ايشان معلوم نکردند که چه کسي در جامعه مسئول اجراي اين نظارت است! بنابراين او يک مدعي محض بود که سعي داشت مطلوبيت يک ايدئولوِي پوسيده را با چاشني چرب‌زباني و استدلال‌هاي مبتني بر فرض‌هاي از پيش تعيين شده از سوي خودش، انديشمندانه جلوه دهد. در واقع اين گونه‌اي اصلاح بود که سر داماد را که عروس دمکراسي را در انتظار خود مي‌ديد، تراشيد! يکي ديگر از اين مدعيان اصلاح، آيت‌الله خميني بود. ايشان پا را فراتر گذاشت و مسئول نظارت بر جهان را هم مشخص کرد! ولي فقيه از ديدگاه ايشان کسي بود که تضمين مي‌کرد تا جهان در مسير درست حرکت به سمت هدف هستي و سعادت پيش برود. البته ايشان نيز مشخص نکرد که از کجا معلوم اين هدف درست را اين ولي فقيه مي‌داند و از کجا معلوم آنچه شيعه مي‌گويد درست است و باز چه تضميني هست که اين ولي فقيه درست عمل کند. به اين ترتيب ايشان هم سر داماد را تراشيد!

اينها نمونه‌هايي از اصلاحات ديني-حکومتي بودند که مجريان آنها مدعي اصلاح جامعه شده بودند. به هرحال کسي که تيزي در ميآورد خطرناک‌تر از فردي است که دستش خالي است. براي همين طبيعي بود که در دست داشتن تيزي اسلام، ميدان را براي انديشمندان خالي کرد و در مواردي هم که شجاع‌دلاني چون احمد کسروي بر عقيده خود ماندند، يا به صورت فيزيکي حذف شدند و يا فراري شدند و آثار آنها از دسترس عموم خارج شد. به اين ترتيب ادعاي اصلاح‌ همواره به اصلاح‌گراهاي ديني-حکومتي منتسب شده است. که در قالب يک دور مضحک، باطل و تراژديک بارها تکرار شده است و هر بار کساني با ادعاي رنگ زدن ديوارهاي پوسيده دين و حکومت ديني مدعي اصلاح جامعه شدند.

اصلاح‌طلبان کنوني نيز بدون ترديد دنباله همان روند به شمار مي‌آيند. جالب است که تلاش کمتري هم براي نوآوري ارائه مي‌دهند و با تعجب تئوري هاي آزمون شده «آيت‌الله خميني» و «علي شريعتي» را تحت عنوان اصلاح ارائه مي‌دهند! البته برخي از آنها سعي کرده‌اند که قدري گام را فراتر نهند و رنگ و لعابي نوين به آن بدهند که البته اين تلاش‌ها هرگز مقبوليت عام و کاربردي پيدا نکرده‌اند که اين ممکن است حاوي اين خبر خوش باشد که بلاخره اين داماد ما سر عقل آمده است! مثلا واژه‌هاي ترکيبي چون روشنفکر ديني و يا دمکراسي ديني هرگز مقبوليت کاربردي لازم را که بر اساس آن بتوان سيستم اجرايي طراحي کرد کسب نکردند. اين خبر خوبي است. به نظر مي‌رسد نسل جديد به مدد توسعه ارتباطات و اطلاع رساني، در حال پاشيدن آب بر صورت داماد خفته ما است.

در اين ميان، حرکت‌هاي عجولانه و انتشار اخبار حرکت‌هاي جناحي با اسم سبز که تلاش عامه مردم را يدک مي‌کشد، نشان از دستپاچگي اصلاح‌طلبان دارد. مثلا تصور کنيد که در سايت کلمه مطلبي منتشر مي‌شود که در آن پخش وصيت‌نامه «آيت‌الله خميني» و آثار «علي شريعتي» را «سبز شدن» دانشگاه جلوه‌ مي‌دهد. به نظر مي‌رسد که اصلاح‌طلبان کنوني همچون گروهي رويا پرداز که از جامعه دور شده اند و در روياي خود همه را همچون قبل از دوري‌شان از جامعه مي دانند مي‌انديشند. اما به نظر من در واقع چنين نيست و آنها خود از اين عدم تطابق اتفاقات افتاده در جامعه با ادعاهايشان آگاهند اما چاره ديگري ندارند. کوبيدن بر طبل اصلاح‌طلبي ديني حکومتي ديگر بي‌اثر شده است و کوبندگان چاره‌اي جز اغراق و دست زدن به اعمالي چون انتشار خبر مورد بحث منتشر شده در سايت کلمه ندارند.


سخناني از سید محمد خاتمی رئیس جمهور اصلاحات (99 درصد‌های خالی لیوان)!

در بین جمع کثیری از مخالفین و اکثر موافقین دولت کنونی ایران، محمد خاتمی فردی آزاد اندیش و پیرو یا حداقل معتقد به نظام های سیاسی و اجتماعی مدرن غربی و خصوصیات آنها از جمله لیبرال دمکراسی به حساب می‌آید. حتی آقای امنیت کشور(سردار مشفق) نیز سعی داشت از این تصور برای خائن نشان دادن ایشان استفاده کند و تئوری نخ‌نمای توطئه را جانی تازه بخشد. جالب است که هم از سوی حکومت در اجتماعات خودشان و هم از سوی طرفداران خوش‌بین ایشان (اگر لیبرال بودن خاتمی را خوش‌بینی بدانیم) در بین قشر جوان جامعه، تنها سخنانی که مخالفت با قدرت فعلی در جامعه می‌باشد پررنگ می‌شود تا با هیاهوی تبلیغاتی، انطباق با انسانیت و نظام‌های مدرن سیاسی اجتماعی برای مخاطبین از آن سخنان استخراج ‌شود.

مثلا یک نمونه در اینجا.

 این در حالی است که سید محمد خاتمی هرجا توانسته است با بی‌رحمی تمام بر نظام‌های انسانی و مدرن غربی تاخته است و به جای آن، نسخه جمهوری اسلامی را برای جامعه تجویز کرده است.

 

در اینجا جملاتی از محمد خاتمی ذکر می‌شوند که به نظر من باید پس از خواندن آنها در صحت تصور فوق شک کرد!

 

سید محمد خاتمی (در واکنش به گزارش کمیته ویژه مجلس درباره حوادث کهریزک):

دل خوش نداشتن از حکومت دینی بدتر از سکولار شدن است.

 ما مدعی هستیم اصلاحاتی که می‌گوییم از رواج سکولاریسم و افول دین در جامعه و اذهان و رفتار ایرانیان جلوگیری می‌کند.

ما از جمهوری اسلامی که منطبق با معیارهای اسلامی و مردم‌سالاری نیز هست دفاع می‌کنیم و تنها راه دفاع از این حکومت و تقویت آن را همین اصلاحات می‌دانیم.

 

سید محمد خاتمی ۲۵ خردادماه 89، در دیدار با اعضای شورای مرکزی سازمان جوانان و دانشگاهیان حزب اعتماد ملی:

فاشیسم از لیبرالیسم بسیار بدتر و خطرناکتر است!

ما نمی‌توانیم با حربه فاشیسم به جنگ لیبرالیسم برویم!

بنده در حد توان به غرب و لیبرالیسم نقد داشته‌ام و کرده‌ام. کتاب از دنیای شهر تا شهر دنیا را بخوانید فصل آخر آن نقد لیبرالیسم است. بنده متهم می‌شوم به طرفداری از لیبرالیسم و از آن طرف یک نوع رفتارهای فاشیستی در کشور وجود دارد که به نام اسلام و انقلاب می‌خواهند آن را در کشور جا بیندازند!

 

سید محمد خاتمی در چهارمین نشست تبیین مبانی نظری اصلاحات ۱۴ دى ۱۳۸۷

(درمورد سکولاریسم) این تفکر در قرن هجدهم هم بود و از همین جاست که استعمار بوجود می آید. در غرب، شرق شناسی و اسلام شناسی بوجود آمد، اما نه به عنوان چبزهای مهم، بلکه مانند کاوش در تپه های قدیمی و آثار باستانی و به این منظور که تمدنهای غیر غربی مانند مواد مرده ای هستند که دوران آنها گذشته و به این دلیل باید صورت غربی پیدا کنند، باید آنها را بشناسیم و به آنها صورت غربی بدهیم

وی تصریح کرد:«این دیدگاه توجیه کننده استعمار است که غرب را پیشبرنده و متمدن کننده همه می داند. نگاه غرب به دنیا اینچنین بود. »

تسری سکولاریسم غربی به دیگر جوامع غلط است!

 

 سیدمحمد خاتمی در دیدار با خانواده های زندانیان سیاسی

ما در ایران با توجه به تجربه تاریخی که داشتیم نه تنها نمی‌خواهیم و نمی توانیم سکولاریسم را بپذیریم بلکه می خواهیم تمام مزایایی را که بشر در طول تاریخ داشته و برای آن قربانی‌هایی داده است را داشته باشیم»

ما راهمان این راه بود که اگر تداوم پیدا می‌کرد و انشالله باید تداوم پیدا کند، می‌توانست و می‌تواند هم استبداد را به عنوان پدیده تلخ و زشت تاریخی از صحنه خارج کند و هم مانع سکولاریسم که انسان را از بسیاری معیارهای معنوی محروم می‌کند؛ بشود

:«همه باید دلمان برای اسلام و انقلاب بسوزد و در کنار همدیگر باشیم ولی باید کسانیکه دلسوز نیستند، از صحنه بیرون بروند، منظورم حذف آنها نیست بلکه می‌گویم محور کار نباید آنها باشند.»

 سید محمد خاتمی در مراسم پاسداشت شهدای ‌١٦ آذر و روز دانشجو در سال 87 در دانشگاه تهران:

جمهوری اسلامی برای همه ما نویدبخش بود که بتوانیم بر اساس آن تحولی را ایجاد کنیم؛ چنان‌که فداکاری‌هایی برای آن، و این همه شهید داده و تلاش‌ شد. اکنون هم هر کاری که برای تحقق آن جمهوری به آن صورت که امام گفت و به آن صورت که در قانون اساسی آمده و خواست ملت ماست، انجام می‌دهیم.

این اسلام و دنیای اسلام در مواجهه با دنیای جدید که به لحاظ سیاسی، فکری و اقتصادی تحولاتی را ایجاد کرده بود، رویکردهای مختلفی پیدا کرد که یکی رویکرد انفعالی بود و از طرف سنت‌پرستان که فقط به ظواهر دین و اندیشه‌های خود پایبند بودند، مطرح می‌شد. هم‌چنین مساله‌ مقاومت کامل در مقابل غرب مطرح شد، البته می‌دانید این روش و سنت، خود از عوامل بسط و پیدایش سکولاریسم در کشورهای اسلامی بوده است.

خاتمی در پاسخ به این سوال که آیا امیدی به آینده است؟ گفت: این کشور خیلی مهم است و انقلاب شما خیلی بزرگ بود. امیدهای بزرگ به این کشور است. بنده به هیچ‌وجه معتقد نیستم دولت فعلی می‌خواهد کارها را خراب کند و مشکل ایجاد کند و مطمئنم قصد خیر دارند.

ما از موضع دفاع از اسلام و جمهوری اسلامی می‌گوییم.

 

 موارد بسیار زیادی از این دست می‌توان یافت که محمد خاتمی در سخنانش به شدت بر نظام‌های سیاسی اجتماعی غربی و انسانی تاخته است و تمام و کمال از جمهوری اسلامی و خمینی دفاع کرده است. این مواضع رسمی و دقیق از سوی خاتمی و تکرار آنها در لحظات حساس، می تواند معیار خوبی برایقضاوت در مورد گرایش سیاسی او باشد. در عمل نیز محمد خاتمی همواره حد ومرزهای جمهوری اسلامی و ولایت را رعایت کرده است. او به راستی فردی ولایت‌مدارو پایبند به جمهوری اسلامی است.

آنچه قابل توجه است، اصرار بر نشان دادن سید محمد خاتمی بر خلاف آن چیزی است که واقعا هست! اصراری که موجب شد خودش هم صراحتا موضع بگیرد و بگوید من آنچه که می‌گویند نیستم! او حتی در مواردی از دولت احمدی‌نژاد هم دفاع کرده است و آن دولت را خیرخواه خوانده و اختلاف نظرها را تنها در مسیر دست‌یابی به اهداف مشترک عنوان کرده است. اگر از منظری که در آن لیبرال بودن خاتمی پربودن لیوان محسوب ميشود به او  بنگریم، طرفداران چنین دیدگاهی همواره 99 درصد از فضای خالی لیوان را نادیده گرفته‌اند و ذره‌بین را بر قطراتی از حدسیات گذاشتند و آن حدسیات را با بزرگنمایی اغراق آمیز منعکس کرده‌اند.

در پایان شاید بهتر است یادآوری شود که جای خرده گرفتن برمحمد خاتمی در داشتن هرگونه گرایش سیاسی نیست. این نوشتار تنها از سر رفع سوتعبیر در آنچه واقعا ایشان هستند با آنچه برخی‌ها به غلط تصور کرده و می‌گویند، نگاشته شده است.


اگر اظهارات سردار مشفق درست مي‌بود، من نيز يک اصلاح‌طلب مي‌شدم!

 

تقريبا همه از ماجراي انتشارفايل صوتي  منتسب به سردار مشفق با خبر شده‌اند. در آن فايل صوتي، شخصي به نام سردار مشفق تحت عنوان يک مامور ارشد امنيتي سخن مي‌گويد.

آنچه ايشان بازگو کردند، همان صحبت‌هايي است که در زمان حضور مردم در خيابان از صدا و سيما مي‌شنيديم با اين تفاوت که ايشان ادعاي وجود مستنداتي ناديده کردند که ما نديده‌ايم و همچنين چند اسم هم به آن گفته ها اضافه شده است. همه ما از همان روزهاي اول شروع اعتراضات خياباني مي‌شنيديم که همه چيز از خارج از کشور کنترل و مديريت مي‌شود و مردم را متصل کردند به سلطنت‌طلبان، گروه مجاهدين، آمريکاي جهان‌خوار و ساير موارد. آقاي مشفق قدري پايشان را از آن سناريوي نخ‌نما فراتر نهادند و بازيگران آن را نيز معرفي کردند تا مثلا از نخ‌نما بودن و بي اثر بودن آن فرار کرده باشد و توجهات را به احتمال وجود چنين دسيسه‌هايي جلب کند. در واقع اين فايل صوتي تلاشي است براي مقابله با بي توجهي مردم نسبت به سناريوي نخ‌نماي توطئه.

سردار مشفق در آن فايل صوتي، آقاي موسوي خوئيني‌ها را پدر معنوي و خط دهنده اصلي اصلاح‌طلبان معرفي کردند که سخت ليبرال بوده و با سرويس‌هاي اطلاعاتي خارجي مرتبط هستند. موسوي را يک مهمان ناخوانده تحميل شده بر انتخابات مي‌دانند و خاتمي را قهرمان ترسوي اصلاح‌طلبان مي‌دانند که هنوز نسوخته است و براي کسب اعتبار در صحنه بين‌الملل از او استفاده مي‌شود. ابطحي يک مامور مستقيم از سرويس امنيتي انگلستان است که خاتمي نيز بازيگر او است. هاشمي رفسنجاني نه اصلاح‌طلب است و نه اصول‌گرا، بلکه براي مقابله با قدرت گرفتن احمدي‌نژاد از اصلاح‌طلبان استفاده مي‌کند تا بتواند در مقابل خامنه‌اي بازي کند. هاشمي نيز با سرويس‌هاي اطلاعاتي خارج از کشور مرتبط است. در واقع به گفته ايشان هرکس که در صحنه سياست ايران حضور دارد جاسوس و خائن است مگر اينکه اصول‌گرا و احمدي‌نژادي باشد. ايشان همچنين در بخشي از صحبت‌هايشان از واِه سکولاريسم استفاده کردند و تلاش کردند سطوح بالاي جريان اصلاحات را در انطباق با آن جلوه دهند! حتي براي رفع ابهام از شبهه احتمالي در مورد تاويل‌هاي مختلف اين واژه، خروج دين از حوزه قانونگذاري را به عنوان تعريف مد نظرسران اصلاحات ارائه کردند.

اگر از تناقضات گفتار ايشان در مورد رهبري “جريان فتنه” و اهداف گردانندگان آن، که گاه ناقض يکديگر هستند بگذريم، گفتار ايشان با احتمال قريب به يقين خلاف واقع است. ايشان مي‌گويد خاتمي در يک جلسه محرمانه با چند خانم، استناد به قرآن را جايز ندانسته و در حقانيت آن مشکوک است. و جمله را با اين گفته آغاز ميکند که آقاي خاتمي اصلا قرآن را قبول ندارد. همينطور ايشان را پيرو ليبرال دمکراسي غربي مي‌داند! من همينجا لازم است گريزي بزنم و بگويم : آقاي خاتمي اين‌همه کارتان درست بود و ما نمي‌دانستيم؟ چرا زودتر نگفتيد؟. حتما يادمان هست که خاتمي در يک مقايسه بين بد و بدتر، ليبراليسم را با فاشيسم مقايسه کرد و گفت” فاشيسم از ليبراليسم بد تر است”. خاتمي اضافه کرد که ” با فاشيسم نمي‌توانيم به جنگ ليبراليسم برويم” يعني بهتر است به حربه ديگري متوسل شويم!

براي من جاي تعجب است که سردار مشفق، چنين اشتباهي مرتکب شدند. ايشان مهر تاييدي را که بسياري از اقشار مردم مي‌خواهند، از يک جايگاه رسمي حکومتي بر اصلاح‌طلبان زدند! مهر تاييدي که به گمان من جعلي است و اصلاح‌طلبان اصلا چنان خصوصيتي ندارند.  بسيار هم دور از ذهن است که ايشان از تنفر مردم نسبت به حکومت ديني بي خبر باشند. به نظر مي‌رسد تنها توجيه برآمدن اين سخنان از زبان ايشان، اعتماد زيادشان به قدرت و سرکوب است. البته اطمينان از در دست داشتن مذهب به عنوان افسار خشم مردم نيز همينطور.

آنچه آقاي مشفق در مورد اصلاح طلبان گفت، خلاف آنچيزي است که اصلاح طلبان هستند. فردي را که بري آزادي مي جنگد، از زندان و محاکمه و اعدام چه باک است؟ مگر کم بوده اند در تاريخ؟ چه نيازي است که خود را آنچه نيستيم نشان دهيم؟ آزادي خواهان نيک مي دانند که آزادي با فريب حاصل نمي شود، بلکه با زحمت و صداقت و پايداري چنين مي شود. شکايت اصلاح طلبان از آقاي مشفق، خود گواه بر اين ماجرا است. اگر اصلاح‌طلبان واقعا به دنبال ليبرال دمکراسي بودند، مي‌بايست در جهت عادي سازي اين گفتمان در جريانات سياسي کشور تلاش کنند. مي‌بايست از سکولاريسم و لائيسيته رسما حمايت کنند و با اين جرم به زندان بروند و هزينه دهند. مگر الان به زندان نرفته‌اند؟ مگر الان هم جانشان در خطر نيست؟ اتفاقا اگر آزادي خواهي در شکل واقعي‌اش فرياد زده شود، حمايت مردمي چنان بالا مي‌رود که هزينه‌ها پايين‌تر مي‌آيد. حتي اگر هم هزينه ها بالاتر بروند، باز هم طبيعي است و اين ماهيت مبارزه با ديکتاتوري و رسيدن به آزادي است که آزادي‌خواهان متحمل هزينه هاي سنگين شوند. اگر واقعا محمد خاتمي معتقد به پياده سازي ليبراليسم و مستند نبودن قرآن بود، چرا بايد اين همه هزينه را با خواستگاهي ديگر متحمل شود و گاه و بي‌گاه بر سکولاريسم و لائيسيته و ليبراليسم بتازند و دم از حکومت ديني بر اساس اسلام رحماني بزنند؟ اين چه استراتژي است که هدفرا  قرباني رفتار مي‌کند؟ اهداف که ديگر نبايد قرباني رفتار شوند!

آقاي مشفق همچنين در بخشي از سخنانشان، از زبان مهدي هشمي چنين  آوردند که : اگر پدر من به قدرت برسد ولايت فقيه را حذف مي کند و يا حداقل مصداق آن را تغيير مي دهد. چقدر آقاي هاشمي مرد خوبي است، آقاي مشفق! اگر چنين است من نيز بر ايشان درود مي فرستم. اما به نظر من حداکثر مي توان اين جملات را در حد تغيير مصداق پذيرفت. آقاي هاشمي به شدت دل در گرو نظام و ولايت دارد. تا حد زيادي پوشاندن گذشته او نيز وابسته به سرپا ماندن ساختار قدرت به شکل کنوني است. از سوي ديگر با توجه به اينکه مستندات تنها در حد يک فايل صوتي هستند و قابل ارائه نيستند، منطقي است که گفتار آقاي مشفق طبق روندي که رسانه هاي حکومتي تا کنون دنبال کرده اند، خلاف واقع و تنها تلاشي در جهت گريز از نخ‌نما شدن تئوري توطئه رايج در گفتمان‌هاي جمهوري اسلامي ارزيابي شود.

  اصلاح طلبان براستي اصلاح طلبند و نه ليبرال هستند و نه کمونيست و نه چيز ديگري! آنها براستي مسلمانند و حتي اسلام حکومتي را نيز در قالب خطوط فکري نزديک به انديشه هاي شريعتي توصيه ميکنند. اتفاقا اگر آنچه سردار مشفق مي گويد درست بود، حال ايشان آنجا نبودند و اين فايل صوتي هم به گونه اي ديگر در يک صدا و سيماي ملي پخش مي شد. اي کاش که آنچه سردار مشفق روايت کرد واقعيت مي داشت.


بازی وبلاگی: بررسی اهداف جنبش سبز و جایگاه طیف های غیر اصلاح طلب

به دنبال شکل گیری بحث هایی در وبلاگستان و شبکه های اجتماعی مبنی بر اهداف و دورنمای جنبش سبز و طیف هایی از جامعه که اصلاح طلب نبوده (مثلا سکولارها) ولی احساس میکنند که خواسته هایشان در قالب اهداف  جنبش برآورده می شود، این نیاز احساس میشود که با فراخوان برای شفاف سازی از سوی قشر اصلاح طلب که  خود را بدنه اصلی جنبش میدانند و توافق های دقیق بر سر اهداف آن، سردرگمی موجود مرتفع گردد.

از این روی در این راستا طرح چند پرسش اساسی و جواب دادن به آنها الزامی است. دقت کنیم که از پاسخ های کلی و گمراه کننده باید پرهیز کنیم. مثلا نمیشود گفت که هر کسی یک هدفی در جنبش سبز دارد و همه تلاش میکنند! اینگونه دیگر چرا یک اسم واحد دارد؟ چرا هویت و رسمیت دارد؟ وقتی یک اسم و رسمیت برای آن قائل میشویم باید دقیقا خصوصیاتش را بتوانیم ارائه دهیم.

1-      جنبش سبز دقیقا چه خواسته هایی دارد و این خواسته ها را چه کسی مشخص میکند؟ یعنی چگونه می شود با قطعیت گفت که خواسته های جنبش چیست؟ آنچه که مسلم است بسیاری از افرادی که در خیابانها آمدند و هزینه دادند فقط به دنبال رئیس جمهور شدن آقای موسوی نیستند. و به این جمله از ایشان : «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر» معتقد نیستند. مثلا ندا آقا سلطان اصلا رای نداده بود. شلوغی در خیابان فرصتی شد برای مردمی که از ظلم به تنگ آمده بودند. البته بعضی ها هم فقط به دنبال این تغییر جناحی در حکومت بودند و هستند. صحبت اینجاست که همه این افراد تحت نام جنبش سبز هزینه دادهاند. حال این جنبش سبز اهداف کدامیک از این دو دسته را پوشش میدهد؟ اگر این جنبش پیروز شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟ پیروزی جنبش در چیست؟ در تغییر دولت یا تغییر حکومت؟  روشن است که اگر هدف تغییر دولت باشد آنگاه هزینه دادن از سوی فردی که معتقد است آزادی در ایران تحت سیستم ولایت فقیه حاصل نمیشود هیچ توجیهی ندارد.

2-      سران و رهبران جنبش چه کسانی هستند؟ پاسخ به این پرسش، پیش نیاز پاسخ به پرسش قبلی است. در واقع وقتی افرادی به عنوان سران جنبش سبز به رسمیت شناخته شوند، باید اهداف را از زبان آنها شنید. آیا میتوان گفت که موسوی وکروبی فقط بهانه اند؟ پس چه کسی به ما بگوید در نهایت هدف چیست؟ اگر قرار است هرکسی برای خودش چیزی بگوید که دیگر یک جنبش واحد معنی نمیدهد. چگونه است که موسوی و کروبی فریاد میزنند ولایت را بی چون و چرا میپذیرند ولی افرادی آنها را حرفهای ظاهری مینامند؟! آیا این سو استفاده از بخشیدن امید واهی به دیگران در جهت استفاده از آنها نیست؟ خوب اگر موسوی و کروبی رهبر این جنبش هستند و جنبش اهدافی تحت سیستم ولایت دارد، دیگر چرا باید دیگران که چنین نمیخواهند هزینه دهند؟ این بی انصافی است که به دروغ به آنها امید داده شود.

3-      آیاکسی  میتواند عضوی از جنبش سبز باشد در حالی که خواسته ها و مطلوبات جنبش با خواسته ها و مطلوبات وی کاملا در تضاد باشد؟ این پرسش بسیار حیاتی است. از این روی که این نگرانی وجود دارد که کسی به تصور غلط تحت عنوان حمایت از جنبش سبز راهکارها و خط مشی های آن را دنبال کند ولی در نهایت اگر دست آوردی حاصل گردد برای جنبش سبز است و در جهت برآورده شدن اهداف جنبش مورد استفاده قرار میگیرد و نه اهداف فرد یا گروه مستقل. از این روی آن فرد اگر خواسته هایش در قالب اهداف جنبش سبز بر آورده نمیشود، عاقلانه نیست که تحت نام جنبش هزینه دهد.

4-      آیا میتوان عضوی از جنبش سبز بود بدون آنکه از سران آن پیروی کرد؟ این پرسش در جهت سامان بخشیدن به این موضوع است که در حال حاضرهر فردی (گروهی) برای خودش یک شیوه مبارزه تعریف میکند که در قالب اهدافی که خودش دارد عمل میکند. این عملکرد در هر حال هزینه هایی به همراه دارد که هر دستاوردی داشته باشد به نام جنبش سبز خواهد بود و هزینه ها هم صرف سربلندی جنبش سبز شده است. در این صورت اگر به سود جنبش سبز تمام شود پس تلاش انجام شده در اهداف اصلی جنبش ادغام شده است و خواسته فرد مستقل هم ممکن است به چنین سرنوشتی دچار شود. و اگر عمل خودسرانه آن فرد یا گروه به ضرر جنبش باشد که هم خود ضرر کرده است و هم دیگران. بنابراین لازم است که پیروی از سران و نفی خود سری در هر جنبشی وجود داشته باشد. حال اگر سران نالایق و ناکارآمد هستند حرف دیگری است که باید عوض شوند.

5-      معنی تکثرگرایی چیست؟ آیا فقط به این معنی است که همه کمک کنند و هزینه دهند؟ و یا به این معنی است که اهداف همه برآورده میشود و از این روی مشارکت میکنند. این موضوع را باید سران جنبش دقیق مشخص کنند. یعنی چه که از هر قشر و اندیشه ای در جنبش سبز مشارکت دارد؟ آیا خواسته های همه آنها با خواسته های جنبش سبز مشترک است یا از آنها یک بیگاری سیاسی ندانسته کشیده میشود؟

در نهایت، تصور من چنین است که در حال حاضر موسوی و کروبی رهبران جنبش هستند، هدف جنبش تغییر جناح قدرت تحت نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه است و سران جنبش اعلام کرده اند که هرکس به ما کمک کند استقبال میکنیم ولی ما فقط اهداف خود را دنبال میکنیم. اما این جمله را به این وضوح نگفته اند و ابهامی که در آن است دگر اندیشان را وارد صحنه ای کرده است که میدان انها نیست و اصلا هیچ خواسته ای از آنها را بر آورده نمیکند.

توصیه من این است که از این حرفهای بد به همدیگر نزنیم که : ساکت باش، الان وقت این حرف ها نیست، الان به اتحاد نیاز داریم و  از این دست حرفهای کلیشه ای. به جای آن روراست و صریح بگذاریم تا تکلیف مشخص شود. بهترین حالت این است که اصلاح طلبان خواست عمومی را در نظر گرفته و صراحتا و رسما سر موضوع برگزاری رفراندوم برای تعیین سیستم حکومتی با سایرین توافق کنند. این موضوع البته باید از زبان سران جنبش بیان شود. بهانه بالا بودن هزینه برای اعلام این موضوع بسیار خنده دار است چون هزینه ها پرداخت شده است و برای جناح حاکم تغییر جناح قدرت به منزله همان تغییر نظام است که این موضوع را در عمل با تحمیل هزینه هایی چنان گزاف نشان داد.

اگر این توافق از سوی سران اصلاح طلب صورت نگیرد، بهتر است حسابشان از سایرین جدا شود و رسما اعلام کنند که هیچ هدفی بالاتر از آنچه که تغییر جناح قدرت است حاصل نخواهد شد و  فقط خود برای هدفشان تلاش کنند. دیگران هم برای هدف خود مستقل تلاش کنند ولی نه تحت نام جنبشی که سران آن اصلاح طلب هستند و به نام آنها است. اینگونه هرکس تلاشی تحت نام جنبش سبز میکند، دقیقا میداند که برای چه تلاش می کند و پیروزی در چیست و خواسته اش وتلاشش سازماندهی شده است. اینگونه هزینه ها در حد اهداف تعدیل میشوند. به گمان من در آن وضعیت کسی حاضر نخواهد شد برای تغییر قدرت ریسک  جانی داشته باشد. البته اگر کسی هم آگاهانه این کار را کرد آفرین بر او که برای اعتقادش سنگ تمام گذاشته است.

در ضمن، به نظر من عجیب است که میگوییم جنبش سبز به اصلاح طلبان ربطی ندارد! وقتی رهبر جنبش سبز یک اصلاح طلب است یعنی خط مشی اصلی جنبش هم برگرفته از اهداف اصلاح طلبی است. پس یا رهبر آن را عوض کنیم و یا اصلاح طلب باشیم وگرنه عاقلانه نیست  در صورتی که هیچ کدام از این دو نیست خود را یک عضو جنبش سبز بنامیم.

و به عنوان یک جمع بندی کوتاه، به نظر می رسد که تنها راه در آمدن از این نابسامانی به صورتی که برای همه نتیجه بخش باشد و خون جوانانی که در این راه جان داده اند پایمال نشود، این است که اصلاح طلب ها و سران جنبش بر سر موضوع رفراندم برای تعیین نظام سیاسی، در صورت پیروزی جنبش، با دیگر طیف های جامعه توافق کرده و آن را رسما اعلام کنند.

پ ن : یادمان باشد که جانانی برفتند و زمینمان هنوز سرخ است.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: