بایگانی برچسب‌ها: انسانيت

به گمان من اينها بدترند، حتي بدتر از آنها!

اسلام رحماني بدتر از اسلام واقعي است.

اصلاح‌طلبان بدتر از اصول‌گرايان هستند.

خميني بدتر از خامنه‌اي است.

شريعتي بدتر از رحيم ‌پور ازغدي و حدادعادل است.

سياه‌دل سفيد‌پوش بدتر از سياه‌دل سياه‌پوش است.

دخترهايي که با مانتوي کوتاه و روسري عقب رفته و آرايش در صف گرفتن غذاي محرم مي‌ايستند بدتر از فاطمه رجبي هستند.

پسراني که با ظاهر مدرن براي ارضا کردن حس ترس و مبهم ناخود آگاهشان و همينطور براي صحبت کردن و شماره دادن به دخترها به هيئت مي‌روند، بد تر از مسعود دهنمکي هستند.

آنهايي که روزي صدجور دروغ مي‌گويند و هزار جور ديگران را فريب مي‌دهند اما به هنگام عزاداري گريه مي‌کنند و سينه و زنجير مي‌زنند و حساب حسين را جدا مي‌دانند بدتر از روضه‌خواناني هستند که آشکارا فريب مي‌دهند.

دليل من اين است:

اينها (دسته اول) خود را به خواب زده‌اند ولي آنها (دسته دوم) خواب هستند.

توضيح: آنها ايمان به اصلي دارند که برايش دليل عقلي نمي‌طلبند. ايمان معجوني خواب آور است که آنها را به خواب برده است. اما اينان ايمان را مي‌چرخانند و مي‌پيچانند تا عقلشان را دست‌به‌سر کنند تا دست‌آوردي که آن ايمان تحريف شده دارد (پول و قدرت) از دست نرود. بنابراين دسته اول يا بيدار مي‌شوند و يا حداقل مشتشان باز است و تکليفشان روشن. اما دسته دوم خود را به خواب زده‌اند  پيوسته به نبال يافتن راهکارهاي نوين براي فريفتن ديگرانند. دليل ديگر اينکه دسته اول طوري عمل مي‌کنند که بازخورد اثرات بد رفتار و باورشان مستقيما منبع اصلي آن اثرات را نشانه مي‌رود اما عملکرد دسته دوم موزيانه است و طوري برخورد مي‌شود که منبع اصلي در امان باشد.

توضيح: منظور از بد، بازدارندگي در رسيدن به دمکراسي و استقرار و تحکيم انسانيت و حقوق بشر به عنوان مباني وضع قوانين اجتماعي، و رسيدن به يک نظام سياسي اجتماعي مفيد در همان راستا است.

با اين حال همواره مي‌توان به سود انسانيت از هردوگروه استفاده کرد و در جامعه پتانسيل مثبت ذخيره کرد تا روزي تبديل به عمل شود.


فقط نوستالژي نيست، آنچه اشک دهه شصتي‌ها را فرا مي‌خواند!

قبل از خواندن اين پست، لطفا اين توضيح کوچک را بخوانيد: در سال‌هاي بي‌همتاي دهه شصت سرودي از تلويزيون با صداي يک نوجوان پخش مي‌شد که تقريبا همه بچه‌هاي آن زمان آن را به ياد دارند. اين سرود بسيار زيبا و دلنشين بود و آن نوجوان هم به زيبايي هرچه تمام‌تر آن را مي‌خواند. قطعه‌اي از آن را که از اينترنت پيدا کردم  در اينجا براي شما مي‌گذارم . لطفا قبل از خواندن متن آن را گوش دهيد و سپس لحظاتي را همچون يک سفر زمان که با زمان حال در هم است، با من به آن سال‌ها و اين سال‌ها بياييد.

دانلود قسمتي از سرود «باز هم مرغ سحر بر سر منبر گل»

براي همه بچه‌هاي دهه شصت اين سرود زيبا و دلنشين، در حد دروني‌ترين لايه‌هاي وجودشان آشنا است. چگونه بگويم؟  اولين چيزي که خودنمايي مي‌کند گونه‌اي در هم آميختگي ناشي از احساسات و افکاري است که از کودکي و از سال‌هاي بي‌همتاي (خوب يا بدش بماند) دهه شصت تا کنون برروي هم انباشته شده‌اند. آخ آخ، «خيز از بستر خواب، کودک زيبارو»، «خيز و تکبير بگو». اول دلم براي آن کودک زيبارو تنگ شد، براي کودک قصه‌هاي مجيد، اول نوستالژي سوزان دهه شصت بازهم وجودم را گرفت. اما اين بار به همينجا ختم نشد! «خيز و تکبير بگو»؟ چرا تکبير بگويد لعنتي؟ چرا آن کودک زيباروي مرا آزرديد؟ چرا کودکي‌هايش را قرباني آرمان‌گرايي‌هاي ايدئولوژيک و عطش سيري‌ناپذير‌تان به قدرت کرديد؟ اي کودک زيبارو! چه مي‌انديشيدي و چه شد؟ تو که برخاستي تا تکبير گويان لرزه بر اندام عالم بيندازي، اکنون در گوشه‌اي از يک اتاق در حالي که چندين بيماري رواني ناشي از سرخوردگي‌هاي برآمده از تهاجم به انسانيت را درخود حبس کرده‌اي، جوانيت را از مجراي يک کامپيوتر شخصي به پاي چند محيط سربسته مجازي ميريزي. اين همه آن چيزي است که از آن کودک زيبارو مانده است و مابقي‌اش همه نقابي جان‌کاه است.

آري، «باز از مسجد شهر صوت قرآن آيد». اما به همراهش ميليون‌ها گلوله خشمگين اشک هم گونه‌هاي جواناني را که زيبارويي‌شان پژمرده شده است، بي‌رحمانه مي‌کوبند. اين چه ساز ناکوکي بود که براي‌مان نواختيد؟ لعنتي‌ها کودکي و جواني و زندگي‌مان را از ما گرفتيد و در عوض باز از مسجد شهر صوت قرآن آيد. «باز در دشت و دمن چشم نرگس شده باز» لعنت به شما که آن نرگسان بي‌همتا را کور کرديد و از خون ديده‌ها هم نوشيديد. آن زمان که اين سرود زيبا را در ماه رمضان از بهترين تلويزيون دنيا گوش مي‌داديم، چقدر بي‌ادعا و چقدر متواضعانه و چقدر ساده برخواستيم. تصور مي‌کرديم اين هارموني زيبا نويد يک سپهر اجتماعي منطبق با زولبياي مهرباني است که پدر سخاوتمندانه به خانه آورده بود. تصور مي‌کرديم فراخوان مهربانانه بهترين مجري‌هاي برنامه کودک براي فرستادن نقاشي‌هاي‌مان يک رستگاري جاودانه است. لعنتي‌ها مي‌دانيد با ما چه کرديد؟

آخ که ديگر «خورشيد قشنگ آمد از راه دراز» را هم به شب تيره شما واگذار کرديم. خورشيد قشنگي که همان زمان براي برادر بزرگم که فراخوان خونينتان را لبيک گفت به آخر آمد. براي او که خونش در طي ناجوانمردانه‌ترين تراژدي ممکن دامن‌گير جامعه آرماني شما شد که کابوس هر روز و هر شب امروز ما است. لعنتي‌ها آن «خورشيد قشنگ» به همراه برادرم رفت و به جايش تصويري کريه در ماهي جعلي در شبي تاريک و سرد و بلند نصيب شما شد تا قلم‌ من امشب اينچنين خون بگريد. «كودكان خوشسخن، شب فراری شده باز»؟ لعنتي‌ها اينجا شب‌و روز، شب است!

 امروز اين سرود زيبا همچون يافتن ناگهاني عکسي قديمي از يک لحظه ناب کودکي با پدرو مادري که در حادثه‌اي مرده‌اند، مرا با اين همه درهم‌آميختگي احساسي و فکري به دامن تنها يادگارم از آن کودک زيبا رو راند. اينجا و در اين صفحه تنها، قلمم تنها بازنمود رگه هاي باقيمانده انسانيت از هجوم مرگ‌بار دشمنانش است. امروز من نمي‌دانم براي خودمان چه کنم. همه‌چيزمان را از ما گرفتيد. هربارکه از خود مي‌پرسم دليل اين همه احساس مهر و عطوفت نسبت به هم‌سالانم چيست؟ با خود مي‌گويم تنها درد مشترک است که چنين بي حرف و حديث، مي‌تواند جاي احساس رقابت و دوستي طبيعي را بگيرد. فاطمه که زود ازدواج کرد و درگير دوتا بچه زيبارواست، نيما که در زندان است، بابک که تبديل به عکسي در بهشت زهرا شده است، ياسمن که همچون يک کاريکاتور موفقيت هر روز صبح به کارمندان شرکتي که در آن معاون مدير شده است لبخند مي‌زند، مهتاب که از ايران رفت و آنجا هم اين زخم‌هاي ريشه‌دار آزارش مي‌دهد، مريم که هيچ‌وقت ندانست چرا او که دوستش مي‌داشت ناچار شد تنهايش بگذارد، مجيد و احسان و نازنين و نرگس و سامان و … همه را با اطمينان خودم مي‌دانم که هرشب و هر روز براي بر آمدن «خورشيد قشنگ» که با برادران و خواهران‌ بزرگ‌مان رفت، دست به دامن اين صفحات امين و اين قلم سخاوتمند مي‌شوم.

پ ن: تا اطلاع ثانوي که ممکن است هيچ‌گاه نيايد، اينجا نمي‌نويسم. مي‌خواهم يک بار ديگر از بستر خواب برخيزم، اما اين بار براي سرودن سرود انسانيت.

اشک‌ها را باور کنيد!

بدرود!


اين جنايات، استفراغ‌هاي اجتماعي هستند که خبر از مسموميت شديد جامعه مي‌دهند!

گونه‌اي جنون و ميل به جنايت و همينطور عادت به جنايت در مملکت امام زمان نهادينه شده است که مثال زدني است! چاقو به دستان به ديگران حمله مي‌کنند و در مقابل چشمان قانون و مردم، انسانيت را سلاخي مي‌کنند. در مملکتي که بيشترين آمار اعدام (نسبت به جمعيتش) را در کل دنيا دارا است و بيشترين مجازات‌ها اعمال مي‌شود، شاهد رشد روزافزون جنايت هستيم تا بار ديگر ثابت شود که اعدام و مجازات به تنهايي بازدارنده نيستند! تا ثابت شود که جامعه نيازمند برقراري و تثبيت سيستم‌هاي پيشرفته انساني و اجتماعي است که حاصل هزاران سال تجربه و انديشه بشر هستند.

اگر به کسي يک خوردني ناسازگار با بدن و بيشتر از حد تحمل آن خورانده شود، واکنش طبيعي بدن نسبت به اين خوراکي ناسازگار، استفراغ است! اگر بدن را به جامعه تشبيه کنيم، عرف و قوانين مبتني بر دين، همچون يک خوراکي مسموم عمل مي‌کنند که لاجرم منجر به استفراغ‌هاي اجتماعي مي‌شوند. مثلا مالکيت يک انسان بر يک انسان ديگر يک خوراکي مسموم است که بر اساس قوانين ديني گونه‌اي مالکيت ناتمام زوجين نسبت به هم (مخصوصا مالکيت مرد بر زن) در ازدواج اسلامي قابل مشاهده است. اگر بخواهيم بسيار ساده بگوييم، حق نخواستن همسر پس از ازدواج و خواستن ديگري در ازدواج اسلامي رعايت نمي‌شود. چنين خواسته‌اي بي‌ناموسي تلقي مي‌شود و فردي که چنين بخواهد عملا و جدا از گريزهاي قانوني، در قالب يک رفتار عرفي، مشمول حکم قتل ناموسي مي‌شود. در نظر بگيريد که زني پس از 5 سال زندگي با همسرش، ديگر او را نمي‌خواهد. به همين راحتي، ديگر نمي‌خواهد و مي‌خواهد با ديگري باشد. آيا مي‌تواند طلاق بگيرد؟ مي‌تواند با همسرش در ميان بگذارد؟ اين نتوانستن‌ها، مستقيما ماحصل نگاه مالکيتي برآمده از اسلام در زمينه ازدواج هستند. بر اساس قوانين اسلامي در ايران، زن براي اينکه بتواند از شوهرش طلاق بگيرد بايد دلايل موجه داشته باشد که اين دلايل موجه مشمول «نخواستن همسرش» که به گمان من بهترين دليل است، نمي‌شوند.

مثال فوق يک عدم انطباق با انسانيت است که به زور تحت قوانين مبتني بر دين به خورد جامعه داده شدده است. اين خوردني ناسازگار با انسانيت، به‌هر حال جايي از ظرفيت جامعه بالا مي‌زند و استفراغ مي‌شود. استفراغي اجتماعي که به صورت ناهنجاري‌هاي رواني ظاهر مي‌شود و در نهايت اين ناهنجاري‌ها خود تبديل به انوع جنايات مي‌شوند. البته موارد بسياري از اين دست، مي‌توان مثال زد که درقالب عرف و قوانين اجتماعي مبتني بر دين به خورد جامعه داده مي‌شوند و ماحصل اين خوراندن چيزي جز جنايت و جرائم نيست. قوانين مرتبط با تعهد ديني حکومتي در زمينه اکتساب شغل نيز از اين دست هستند. قوانيني که شايستگي را قرباني مي‌کنند و دو گروه آدم بيمار توليد مي‌کنند. اول آنهايي که با بي‌کفايتي و بر مبناي تعهد داشتن به جايي رسيده‌اند که سزاوارش نيستند و دوم گروهي که از آنچه سزاوارش هستند باز مانده‌اند. در اين ميان تلاش افراد براي متعهد نشان دادن خودشان و نقابي که بر چهره مي‌زنند نيز خود يک عامل ايجاد مشکلات رواني است. همينطور باورهاي خشونت‌آميز ديني که در قالب سلوک و اعمال بازمانده از دوران طفوليت بشر اجرا مي‌شوند نيز با قرار دادن افراد در مجاورت خشونت و عادت به آن، عارضه‌هاي رواني جدي ايجاد مي‌کنند. مثالهاي بسياري هست که پرداختن به آنها خود نيازمند يک بحث مجزا است.

با در نظر گرفتن وجود اين زمينه‌هاي خطرناک و قوي ايجاد جنايت که ناشي از به وجود آمدن امراض رواني گوناگون در افراد جامعه است و همينطور با در نظر گرفتن حضور يک حکومت ديني که سرمايه و قدرت و منابع تبليغاتي لازم را در جهت ترويج آن زمينه‌ها به کار مي‌گيرد، طبيعي است که شاهد جناياتي هولناک در ملا عام و بي‌تفاوتي مردم باشيم. اين سلاخي بي‌رحمانه انسانيت به پاي هيولاي حکومت ديني است. لازم به يادآوري است که قصابي شدن يک انسان در خيابان و در مقابل چشمان پليس و نظاره مردم بر قاتل که حتي ممکن است يک زن قابل کنترل (از نظر جسماني) باشد، امري به غايت عجيب است! لازم به يادآوري است که تمامي مردم حاضر در آن صحنه و همينطور پليس، به همراه آن زن و شوهر از چندين بيماري رواني خطرناک رنج مي‌برند.

قصد ندارم به مسئله ناموس بپردازم که پيشتر پس از وقوع حادثه مشابه در ميدان سعادت آباد تهران در آن زمينه نوشتم. واژه ناموس خود يک نماينده تمام و کمال از وجود بيماري رواني در افراد جامعه است که ماحصل عدم انطباق نگاه مالکيتي به جنس مخالف با انسانيت است. به هر حال اين استفراغ‌هاي اجتماعي نشان دهنده حضور سم مهلک قوانين و عرف ديني در رگهاي جامعه هستند. اين علائم روشن، فرياد جامعه از دردي جانسوز و خانمان‌سوز هستند. اگر به موقع پادزهري از جنس انسانيت به رگ‌هاي جامعه تزريق نشود، بدون شک مرگ آن فرا خواهد رسيد. اين مرگ شايد همين الان هم فرا رسيده باشد. مرگ به معني رسيدن جامعه به نقطه بدون بازگشت! چنين جامعه‌اي را ديگران همچون لاشه يک انسان مرده، از ترس عفونت مردار آن و سرايت بيماري، دفن مي‌کنند يا آن را خواهند سوزاند.

پ ن:

زني در يکي از خيابان‌هاي شهر (کرج؟) مردي را در مقابل چشمان نيروي انتظامي و مردم با ضربات چاقو از پاي در آورد و بالاي سر او ماند تا مرد جان دهد. در اين حادثه مامورين نيروي انتظامي و مردم هيچ تلاشي براي نجات جان مقتول نکردند و حتي با وجود اينکه آمبولانس اورژانس در محل حاضر بود، مامورين مسلح نيروي انتظامي و مردم (از ترس قاتل چاقو به دست؟ يا به دليل عدم دخالت در مسائل ناموسي و خانوادگي؟) نتوانستند مقتول را قبل از جان سپرددن به آمبولانس منتقل کنند.

ويدئوي حادثه: http://tinypic.com/player.php?v=2942j3l&s=7

ظاهرا اين حادثه دي‌ماه سال گذشته رخ داده است و قاتل زني به اسم سيمرا است که در برابر دعوت شوهرش (مردي به اسم فرمان) به تن فروشي مقاومت مي‌کند.

http://ebrat.ir/?part=news&inc=news&id=27882#


انسانيت ناب!

فارغ از رنگ، فارغ از نام، فارغ از جنس، فارغ از دين …


يک نفر فردا مي‌ميرد سهراب، ديگر نان گندم خوب نيست!

 

هنوز آب مي‌ريزد پايين ولي گويي که خون است! هنوز اسب‌ها مي‌نوشند اما گويي که پيرند! ديگر نان گندم خوب نيست سهراب! چون ديشب که گذشت، يک نفر فردا مي‌ميرد!

آنگونه که رسانه ها خبر داده‌اند قرار است فردا انسان ديگري اعدام شود. يعني جانش ستانده شود. او يکي از چند ده نفري است که اخيرا با دلايل مختلف اعدام شده اند و شب اعدام، کسي برايشان چيزي ننوشت چون کسي نمي‌دانست! در هزاره سوم هستيم و دوران مدرن را هم سپري کرديم، اما هنوز در جامعه‌اي چون جامعه ما خطاهاي انساني منجر به نيست شدن مي‌شوند. هنوز قدر «جان» را نمي‌دانيم. هنوز درگير قوانين برآمده از خرافات و روزگار جهل بشريم.

من با که بگويم که اين آب را گِل کردها‌ند؟ چگونه بگويم که جان را گِل نکنيد، شايد زن تنهايي نفس مي‌کشد در گوشه زندان!

اينها قربانيان بلبل‌زبانان و ماله‌کشان و توجيه‌آوران و سفسطه‌سازاني هستند که اگر نبودند، تقيه‌ي آن روز نوفل لوشاتو، امروز تبديل به چوبه دار نمي‌شد. توجيه‌ساز ناگرامي، بس است حمايت از آنچه نمي‌دانيد چيست و از آنچه نمي‌خواهيد که بدانيد چيست.

نمي‌دانم چه بايد کرد تا براي نجات جان يک انسان موثر واقع شود. من نتوانستم که ننويسم اي کاش کار ديگري هم مي‌توانستم انجام دهم!

پ ن:

عبدالصمد خرمشاهي وكيل شهلا جاهد گفت: شهلا جاهد سحرگاه فردا در زندان اوين به جرم قتل همسر ناصر محمد خاني اعدام خواهد شد. عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع شهلا جاهد در گفت‌وگو با فارس درباره سرانجام اجراي حكم شهلا جاهد اظهار داشت: صبح امروز به واحد اجراي احكام رفتم و زمان اجراي حكم به من ابلاغ شد. وي افزود: مسئولين واحد اجراي احكام دادسرا ضمن ابلاغ زمان اجراي حكم گفتند، قرار است اين حكم سحرگاه فردا در محوطه زندان اوين اجرا شود.

http://www.fararu.com/vdcgyw93.ak9xu4prra.html


چگونه بگویم تا مرا نزنی؟ چگونه بگویم تا خودت را نزنی؟ چگونه بگویم «علی» بدبختی ما است؟!

 

علی یعنی خدعه! یعنی دروغ یعنی توهم. علی گونه ای دهن کجی شوم به اعراب بود که باعث شد صورت ما کج فرم شود! یک گریز نافرجام بود که باعث شد زندان ما ایران شود! تو بگو چگونه از علی خدا را شناخته ای؟ از یک نام عربی که بارها و بارها در حسینه ها تکرار شده است چه معرفتی ممکن است کسب شود؟ علی یعنی آن همه پول که در یک قفسسه آهنین ریخته می شود تا فرزند تو معالجه شود یا همسرت باز گردد یا در کنکور قبول شوی و یا شغل مورد علاقه ات را بیابی! علی یعنی توهم! یعنی واگذاری شایستگی یک فرد برای احراز شغل به یک انگشتر عقیق! یعنی حکومت دردانه های خونخوار خداوندی عبوس که شکنجه می دهد و خود را بخشنده مهربان می داند!

چگونه به تو بگویم تو را بازی داده اند؟ چگونه بگویم که تو نیازی به ولی نداری! آن هم ولی موهومی که غایب است و تو عملا کارهایت را خود انجام می دهی و او هیچ نقشی در زندگی تو ندارد. چگونه بگویم که خودت و مرا با دندان ندری؟ راستی تو چرا درنده شده ای؟ به پیرامونت بنگر! همه در حال زندگی کردن هستند و بسیار بهتر از ما که ولایت را ستایش میکنیم زندگی میکنند. چگونه به تو بگويم علي همچون پرتره اش که تصوير زني است که برايش ريش گذاشته اند فقط توهم است؟ علی ای همای رحمت؟ کدام رحمت؟ می توانی یک رحمت را به علی ربط دهی که توهم نباشد؟

اینها رحمت است؟

1- علی پس از پیروزی بر قبیله” بنی قریظه” تعداد 900 نفر از مردان قبیله را در مقابل گو دالهایی که از پیش کنده بودند سر بریدند. (تاریخ طبری. جلد 3 . صفحه 1088)
پیامبر بگفت تا در زمین گودالها بکندند و ” علی” و” زبیر” در حضور پیامبر گردن انها را زدند. (تاریخ طبری .جلد 3. صفحه 1093)

2- کشتار خاندان “ازد”:
علی و یارانش در یک روز تعداد 2500 نفر از خاندان “ازد” را سر بریدند.بنحوی که کسی زنده نماند تا دیگری را دلداری دهد. (مروج الذهب . جلد اول . صفحه 729)

3- کشتار خوارج :
در نهم صفر سال 38 هجری در محلی واقع در دشت نهروان جنگ خونینی بین لشگریان علی و خوارج روی داد که در این جنگ در حدود 1800 نفر از خوارج بقتل رسیدند.

4- نبرد “لیله الحریر”:
علی در نبردی بنام “لیله الحریر” در حدود 500 تا 900 نفر را از دم تیغ گذراند. (منتهی الا مال . جلد 1. صفحه 153)

5- کشتار” عبدالله خرمی و یارانش” :
عبدالله خرمی و 70 تن از یارانش از بیم جان به قلعه ای پناه برد.به دستور علی قلعه به آتش کشیده شد که در جریان آن تمامی این افراد در آتش سوختند بطوری که بوی گوشت بریان شده آنها آنچنان در هوا پخش شده بود که مردم را آزار می داد. (علی مرز نامتناهی . صفحه 199)

6- کشتار کسانی که بعد از فوت محمد از دین اسلام برگشتند:
آنانکه دست رنگ کرده بودند و شادی و شعف در اثر در گذشت محمد نشان داده بودند ” علی” و” خالد بن ولید” همه را بکشتند و اجسادشان را در آتش سوزاندند. (تاریخ طبری .جلد 4 . صفحات 1380.1464) (تاریخ طبری .جلد 6.صفحات 2420.2265)
نقش علی در ترور مخالفان :

1- ترور شاعری بنام” حویرث بن نقیذ”:
وی شتر دختران محمد “فاطمه” و “ام کلثوم” را رم داده بود به فرمان حضرت محمد و توسط علی در جریان یک
تو طئه به قتل رسید. (سیره ابن هشام .جلد 2. صفحه 273)

2- سر بریدن” مغیره” :
پیر مردی بنام “مغیره” که پس از فتح مکه از ترس محمد گریخته بود بوسیله علی دستگیر و سر بریده شد. (زنان پیغمبر . صفحه 316)

3- علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان نیم بسمل آنان را در بیابان رها کرد تا با شکنجه بمیرند. (امام علی . عبدالفتاح . جلد 5. صفحه 27)

4- سر بریدن “نضر” و “عتبه” :
پس از شکست” ائیل” محمد به علی دستور داد که “نضر” پسر” حارث” را سر ببرد.همینطور در منطقه ای دیگر بنام “الظیه” از میان اسرا “عتبه” پسر” ابی معیظ ” بدستور محمد و بدست علی سر بریده شد. (منتهی الامال . جلد 1.صفحه 57)

5- سر بریدن “عتبه” :
مردی بنام “عتبه” که بخاطر عدم پخش مساوی غنایم بین لشکریان اسلام به صورت محمد تف کرده بود بوسیله علی سر بریده شد. (تاریخ طبری . جلد 5 .صفحه 1103)

در زمان امام علی، مردم استخر چندین بار قیام کردند. امام علی در یکی از آن موارد «عبدالله بن عباس» را در راس لشکری به آ«جا گسیل داشت و شورش تودهها را در سیل خون فرونشاند (فارسنامه ابن بلخی،ص 136). در مورد دیگر که مردم استخر شورش کردند، امام علی «زیادبن ابیه» که از خونخواری و آدمکشی به انوشیروان دوم لقب گرفته بود به آنجا گسیل داشت تا به سرکوبی این قیام بپردازند. در مورد جنایات و کشتار مردم استخر توسط زیادبن ابیه کتابها و روایات زیادی نوشته و نقل شده است(روجوع کنید به کتاب مروج الذهب،جلد دوم ص 29).

– در سال 39 هجری مردم فارس و کرمان نیز سر به شورش گذاشتند و حکام ستمگر امام علی را از شهر خود بیرون کردند. امام علی مجددا زیادابن ابیه را به آنجا گسیل داشت و لشکریان وی از هیچ جنایتی فروگذاری نکردند. (تاریخ طبری، جلد 6، ص 2657 و یا فارسنامه، ص 136)

– مردم خراسان نیز در زمان امام علی برای چندین بار قیام کردند و چون چیزی نداشتند به عنوان باج و خراج بپردازند، از دین اسلام برگشته و به مقاومت سخت و جانانه ای دست زدند. امام علی «جعدبن هبیره» را بسوی خراسان فرستاد. او مردم نیشابو را محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. (تاریخ طبری، جلد 6، ص 2586 و فتوح البلدان ص 292)

– در زمان امام علی مردم شهر ری نیز سر به طغیان برداشتند و از پرداخت خراج خودداری کردند. امام علی، «ابوموسی» را با لشکری زیاد به سرکوب شورش فرستاد و امور آنجا را بحال نخستین برگرداند. ابوموسی پیش از این طغیان نیز، یکبار دیگر بدستور امام علی به جنگ مردم شهر ری گسیل شده بود. (فوتوح البلدان ص 150)

– به روزگار خلافت علی بن ابی طالب، چون پایان سال 38 و آغاز سال 39 بود، حارث بن سره عبدی، به فرمان علی لشکر به خراسان کشید و پیروز شد، غنیمت بسیار و برده ی بی شمار بدست آوردند. تنها در یک روز، هزار برده میان یارانش تقسیم کرد. لکن سرانجام خود و یارانش، جز گروهی اندک، در سرزمین قیقان (سر حد خراسان) کشته شد. (فتوح البلدان، بلاذری)

– علی بن ابی طالب، عبدالرحمان بنی جز طائی را به سیسستان فرستاد. لکن حسکه حبطی وی را بکشت،پس علی فرمود: بیاید که چهار هزار تن از حبطیان را به قتل رسانیم. وی را گفتند: حبطیان پانصد تن هم نشوند. (فتوح البلدان، بلاذری)

– علی ولایت آذربایجان را نخست به سعید بن ساریه خزاعی و سپس به اشعث بن قیس داد. یکی از شیوخ آذربایجان نقل می کند که ولیدبن عقبه همراه همراه با اشعث از ولید طلب یاری می کرد و ولد برای یاری وی سپاهی از کوفه به در آنجا گسیل داشت. اشعث، حان به حان (حان= خانه به خانه) فتح کرد و پیش رفت. و پس از فتح آذربایجان گروهی از تازیان اهل عطا را بیاورد و در آنجای ساکن ساخت و آنان را فرمان داد که مردم را به اسلام خوانند. (فتوح البلدان، بلاذری)

اينها تنها مواردي از جنايات اين هماي رحمت بود. بيشتر جستجو کنيد تا بيشتر بدانيد. چگونه به تو بگویم علی مایه بدبختی و رنج و عقب ماندگی و خرافاتی شدن ما است؟ چگونه بگویم تا این بدبختی بختک مانند را دریابی؟

افسوس که تو در خواب رفته ای و شغالان زوزه کشان همچنان میهن و هویت و انسانیتمان را می درند!

 


يک عمل واجب‌تر از مسواک، هر شب دروغ‌هايي را که نگفته‌ايم بشماريم!

فکر مي‌کنم ديگر بايد بپذيريم که دروغ‌گويي بخشي از زندگي اجتماعي ما شده است. اگر به صحبت‌هاي روزمره خودمان خوب دقت کنيم، متوجه مي‌شويم که هر روز دروغ‌هايي به ديگران مي‌گوييم که در لحظه گفتن آن دروغ‌ها خود متوجه نمي‌شويم در حال دروغ گفتن هستيم! حتي در پاره‌اي از اوقات ممکن است نيازي به دروغ گفتن نباشد ولي گويي لذتش بيشتر است! فکر ميکنم بايد راهکارهاي عملي مناسبي براي مبارزه با اين عادت ناپسند ارائه گردد. مثلا مي‌توانيم خود را عادت دهيم هر شب قبل از خواب دروغ‌هايي را که مي‌توانستيم بگوييم و نگفته‌ايم بشماريم. اين کار جدا از اينکه پيش‌زمينه يک خواب آرام را فراهم مي‌کند، باعث ايجاد انگيزه در جهت پرهيز از دروغ‌گويي مي‌شود. از طرفي ديگر موارد پنهان هم به مرور زمان خود را نشان مي‌دهند و مي‌شود با اين روش به تدريج عادت به دروغ‌گويي را مهار کرد.

اما درمان اصلي دروغگويي درک کردن چرايي بد بودن آن عمل است. به نظر من ديگر زمان آن رسيده است که همه اقشار مردم بتوانند با چراجويي و مطالعه به اهميت احترام به قراردادهاي اجتماعي بشري و اخلاق انساني پي ببرند.مثلا به‌جاي «دروغ‌گو دشمن خدا است» بهتر است ياد بگيريم که چرا نبايد دروغ گفت و چه عواقب و اثرات مخربي دارد. مي‌توانيم شروع کنيم به جستجو کردن در اينترنت و يا سوال کردن از ديگران که چرا نبايد دروغ بگوييم؟!


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: