بایگانی برچسب‌ها: حقوق بشر

«نمي‌خواهم» کافي است، با قوانين طلاق و برده‌داري جنسي مبارزه کنيم!

يک سال پيش به اصرا پدر و با توجه به آموزه‌هاي منطبق با عرف، يک احساس مبهم که نه خواستن بود و نه نخواستن، در چشم برهم‌ زدني تبديل به اضافه شددن اسم يک مرد در شناسنامه او شده بود. مادر به او گفته بود اين دوست‌داشتن و عاشقي و احساس‌هاي بچه‌گانه را کنار بگذارد و به يک زندگي آرام و معقول فکر کند. به شوهري که به هرحال به او علاقه‌مند مي‌شود اما آنچه مهم است توانايي اداره کردن زندگي و با خانواده بودن اوا ست. پدر به او گفته بود با رخت سفيد مي‌روي و با کفن بر مي‌گردي! او دختري مهربان، آرام و زيبا بود که همچون همه دختران ديگر اين سرزمين دوشادوش قوانين، عرف و دين زن ستيز اسلام بزرگ شده بود. با اينکه تجربه زيادي نداشت، خوب مي‌دانست که چندان حق انتخابي ندارد و اگر انتخابي هم به اجبار کرد، ديگر راه بازگشتي ندارد.

او دفتري را امضا کرد تا در حضور مجري اسلام و با حضور افرادي ديگر بگويد سندش به نام کسي خورده است! شش دانگ! راه ديگري نيست تا بتواند زندگي کند. پدر به او گفته بود جوان به اين خوبي، چرا ازدواج نمي‌کني؟ او نمي‌توانست بگويد نمي‌خواهم! همين و بس! نمي‌خواهم. با اين حال آن روزها هرچه بود گذشت. امروز پس از يک سال مطمئن شده است که او را نمي‌خواهد. مطمئن شده است که آن اسم را در شناسنامه خود نمي‌خواهد اما باز هم نمي‌تواند بگويد نمي‌خواهم. نمي‌تواند مستقل زندگي کند. نمي‌تواند کسي ديگر را انتخاب کند، نمي‌تواند طلاق بگيرد. شوهرش معتاد نيست، نفقه هم مي‌دهد و بهانه‌هايي را که محکمه اسلام مي‌پسندد تا زن بتواند طلاق بگيرد به همسرش نداده است.

به شوهرش گفت ما براي هم نيستيم. يک سال گذشت و نشد، سالهاي ديگر هم مي‌گذرد و نخواهد شد. و پاسخ شنيد :»فکر کرده‌اي به همين راحتي است؟ آنقدر زجرت مي‌دهم تا موهايت رنگ دندانهايت شوند.»  اگر از خانه بيرون رود، اگر با ديگري برود، او را مجازات مي‌کنند. مجازاتي در حد سنگسار و اعدام. اگر نخواهد با شوهرش همبستر شود، قانون و عرف او را محکوم مي‌کنند. او يک برده جنسي و روحي وجسمي است. هرشب به او تجاوز مي‌شود و جدا از جسمش، روحش نيز سوهان مي‌خورد. بگذريم از آن مرد که اصرار به همبستر شدنش با کسي که او را نمي‌خواهد عجيب است، بگذريم از مشکلات رواني يک متجاوز که حتي سخن گفتنش نيز تجاوز محسوب مي‌شود. او نيز قرباني نگاه مالکيتي به زن شده است. او نيز هرگز لذت داشتن يک همسر را تجربه نخواهد کرد و او نيز يک عمر زجر خواهد کشيد. حتي اگر همسرش با تن دادن به جبر، نقش بازي کند، بازهم براي آن مرد تصنعي بودن ارتباطش قابل درک است و روحش را رنج مي‌دهد. همين رنج تبديل به مشکلات رواني ديگر مي‌شود که در قالب  بدرفتاري و بدبيني نسبت به همسرش جلوه پيدا مي‌کنند و اين تسلسل خطرناک را تا روزي که به فرجامي شوم بينجامد پاياني نيست.

و حال سوال اينجا است که چرا به «نمي‌خواهم گفتن» يک انسان نبايد احترام گذاشت؟ چرا او نمي‌تواند نخواهد؟ چه سنگ‌هايي را مي‌خواهيد روي هم بند کنيد با اين اجبار؟ سنگ سوختن را بر روي سنگ ساختن؟ تداوم يک زندگي اجباري بيمار که زن و مرد و اگر فرزندي باشد فرزندان را هم دچار مشکلات بسيار روحي و در پي آن رفتاري مي‌کند چه سودي دارد؟ چرا دست از اين قوانين پوسيده انسان‌ستيز بر نمي‌داريد؟

و اما تو اي پدر! چرا دخترت را با رخت سفيد مي‌فرستي و ديگر او را نمي‌خواهي مگر با کفن؟! پدر اين دختر يک آدم است. دختر تو است چون تو او را به دنيا آورده‌اي اما پيش از آن يک آدم است. لحظه‌اي خود را جاي او بگذار و رنجي را که بايد تحمل کند تصور کن. چرا حمايتش نمي‌کني که خواستن و نخواستنش را بيابد و آن را ارج نهد؟ مي‌دانم خرجش زياد است! پس بگذار برود براي خود درآمد کسب کند. مي‌دانم تو غيرتي هستي، تو ناموس پرستي! پدر ناموسي که مي‌گويي هر شب به آن تجاوز مي‌شود و تو خبر نداري. خبر نداري که شوهري که خواستني نيست، با رهگذري غريبه فرقي ندارد. چرا تصور مي‌کني همه‌چيز در امضاي يک دفتر خلاصه مي‌شود؟ تا کي مي‌خواهي دخترت را به تابوي طلاق بفروشي؟

چاره چيست؟ آيا اين برده‌داري نيست؟ اين گونه‌اي تجاوز قانوني محسوب نمي‌شود؟ در گذشته به دليل محدود بودن ارتباطات و مانيتورينگ قوي مردان نسبت به همسرانشان، چنين مواردي تبديل ب همان سوختن و ساختن شده‌اند. بسيار از زبان زنان سالخورده شنيده‌ايم که «عمري سوختم و ساختم». همه تصورشان اين است که اين عبارت گونه‌اي خود شيريني يا ناز کردن است. اما در حقيقت صدايي است که معمولا از دل بر مي‌آيد و شکايتي است واقعي! اين‌روزها  به دليل گستردگي روابط و همينطور بزرگ شدن جوامع، کنترل کردن افراد نسبت به گذشته بسيار دشوارتر شده است. به همين دليل در مواردي که اين زندگي اجباري از سوي مرد به زن تحميل مي‌شود، زن‌ها مجبور مي‌شوند به گونه‌اي خود را تخليه کنند و معمولا اين راه ايجاد رابطه محدود با يک مرد ديگر است. رابطه‌اي با ترس و لرز که در آن نگراني از فرارفتن از حدومرز يک همصحبتي ساده همواره وجود دارد. با اين حال در بسياري از موارد بلاخره اين حدود شکسته مي‌شود و آن زن پس از سالها لذت همبستر شدن با کسي را که مي‌خواهد تجربه مي‌کند که متاسفانه در بسياري از اوقات منجر به قتل‌هاي ناموسي مي‌شود که باز ناشي از نگاه مالکيتي نسبت به همسر است.

به نظر مي‌رسد تنها راه‌حل موجود براي فائق آمدن بر اين مشکل، تغيير قوانين ازدواج و حمايت قانون از «نخواستن» يک انسان است. اين تحولي نيک است که لازم است براي رخ‌دادنش همه تلاش کنيم تا بيش از اين شاهد پي‌آمدهاي شوم قوانين موجود که عملا برده‌داري جنسي محسوب مي‌شود نباشيم.


يک نفر فردا مي‌ميرد سهراب، ديگر نان گندم خوب نيست!

 

هنوز آب مي‌ريزد پايين ولي گويي که خون است! هنوز اسب‌ها مي‌نوشند اما گويي که پيرند! ديگر نان گندم خوب نيست سهراب! چون ديشب که گذشت، يک نفر فردا مي‌ميرد!

آنگونه که رسانه ها خبر داده‌اند قرار است فردا انسان ديگري اعدام شود. يعني جانش ستانده شود. او يکي از چند ده نفري است که اخيرا با دلايل مختلف اعدام شده اند و شب اعدام، کسي برايشان چيزي ننوشت چون کسي نمي‌دانست! در هزاره سوم هستيم و دوران مدرن را هم سپري کرديم، اما هنوز در جامعه‌اي چون جامعه ما خطاهاي انساني منجر به نيست شدن مي‌شوند. هنوز قدر «جان» را نمي‌دانيم. هنوز درگير قوانين برآمده از خرافات و روزگار جهل بشريم.

من با که بگويم که اين آب را گِل کردها‌ند؟ چگونه بگويم که جان را گِل نکنيد، شايد زن تنهايي نفس مي‌کشد در گوشه زندان!

اينها قربانيان بلبل‌زبانان و ماله‌کشان و توجيه‌آوران و سفسطه‌سازاني هستند که اگر نبودند، تقيه‌ي آن روز نوفل لوشاتو، امروز تبديل به چوبه دار نمي‌شد. توجيه‌ساز ناگرامي، بس است حمايت از آنچه نمي‌دانيد چيست و از آنچه نمي‌خواهيد که بدانيد چيست.

نمي‌دانم چه بايد کرد تا براي نجات جان يک انسان موثر واقع شود. من نتوانستم که ننويسم اي کاش کار ديگري هم مي‌توانستم انجام دهم!

پ ن:

عبدالصمد خرمشاهي وكيل شهلا جاهد گفت: شهلا جاهد سحرگاه فردا در زندان اوين به جرم قتل همسر ناصر محمد خاني اعدام خواهد شد. عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع شهلا جاهد در گفت‌وگو با فارس درباره سرانجام اجراي حكم شهلا جاهد اظهار داشت: صبح امروز به واحد اجراي احكام رفتم و زمان اجراي حكم به من ابلاغ شد. وي افزود: مسئولين واحد اجراي احكام دادسرا ضمن ابلاغ زمان اجراي حكم گفتند، قرار است اين حكم سحرگاه فردا در محوطه زندان اوين اجرا شود.

http://www.fararu.com/vdcgyw93.ak9xu4prra.html


بازهم انسانيت در برابر دوربين به توحش و سنت‌گرايي و مذهب باخت و ما هم قدري ناسزا گفتيم و تمام!

بازهم انسانيت در برابر دوربين به توحش و سنت‌گرايي و مذهب باخت! بلي، صد البته بيش از هرچيز مذهب! (به اين مورد در ادامه پرداخته خواهد شد). آيا به قتل رسيدن آن جوان در برابر چشمان مردم يک اتفاق است؟ کافي است سري به کلانتري‌ها بزنيد و از نگهبانان دم در سوال بپرسيد که روزي چند فقره قتل ناموسي دارند! قتل‌هاي ناموسي بخشي از روزمرگي اين مملکت آفت زده شده‌اند. اين فرهنگ ما است. همه ما ديده‌ايم که قاتلين ناموسي هميشه تشويق مي‌شوند و قاتل فرد با غيرت و با شرفي است که ناموس دارد! در اين نوشتار با بررسي اجمالي منشا و زمينه هاي وقوع قتل‌هاي ناموسي و مفهوم ناموس که در حال حاضر در عرف رايج است، تلاش مي‌شود تا راهکار مناسب در اين زمينه ارائه گردد.

ناموس چيست؟

سوال: ناموس چيست؟

 پاسخ:

در تعريف اين واژه اگر به لغتنامه دهخدا سري بزنيم، بازهم به همان دشمن سرسخت انسانيت يعني دين ميرسيم!

ناموس . (معرب ، اِ) ۞ احکام الهی . (برهان قاطع). شریعت . (اقرب الموارد) (المنجد). قانون و شریعت و احکام الهی . (ناظم الاطباء).

و اما در مفهوم رايج فعلي، به نظر من ناموس به معني  استثمار جنسي و مالکيت قانوني تمام و کمال يک مرد بر يک زن است! يعني اگر زني به هر دليلي در لحظه‌اي از زمان از انتخاب قبلي خود پشيمان شد و يا کس ديگري را به‌جاي مالک فعلي خود به عنوان شريک جنسي (در مواردي حتي فقط به عنوان هم‌صحبت) برگزيد، مجازات او و شريک جديدش مرگ است. البته خيانت در عهد و پيمان به هرحال شايسته جريمه است اما آن جريمه حداقل در اين مورد هرگز نمي‌تواند مرگ باشد و با مرزهاي انسانيت فاصله زيادي دارد.

هميشه آن‌چه انسانيت را مي‌درد، مجوزي ماورايي است که با باقيمانده خوي وحشي‌گري انسان که هنوز در برابر دست‌آوردهاي تمدن و شعور بشري تسليم نشده است، سازگار است.

ناموس يکي از مظاهر توحش است که به همراه ما به جامعه نيمه مدرن ما آمده است! البته اگر مي‌گويم نيمه مدرن، صرفا به دليل حضور تکنولوژي و در دسترس بودن اطلاعات دنياي مدرن در جامعه ما است وگرنه جامعه ما از لحاظ فکري کاملا سنتي و عقب‌مانده است. فقط در نظر بگيريد که براي توجيه مالکيت مرد بر زن و مفهوم موهوم غيرت و ناموس، هنوز مثال مرغ و خروس در اين جامعه کاربرد دارد! مرد به خروس تشبيه مي‌شود و زن به مرغ که اگر سروکله خروس ديگري پيدا شود، دعواي خونين به راه مي‌افتد! بارها اين مثال را از زبان سنت‌گرايان مذهبي شنيده‌ام. مرغ و خروس! در نظر بگيريد که اثرگذار بودن چنين مثالي در جامعه ما چه توهين بزرگ و پشت پاي محکمي به دست‌آوردهاي بشر و شعوري است که در طول تاريخ با تجربه‌ها و هزينه‌هاي سنگين انباشته کرده است. ما با اين سکون مان هر روز صدهزار دشنام پست به هستي مي‌دهيم!

بلي، شايد روزگاري بشر همچون جامعه مرغان ميزيسته است و نرها بر سر ماده ها دعوا مي‌کردند چون قوي‌تر بوده‌اند. اين ماجرا در ساير جنبه‌هاي زندگي بشر نيز وجود داشته است. مثلا حق تصاحب ملک و ابزار و قلمرو نيز با زورگويي و قدرتمندي افراد رابطه مستقيم داشته است. در گذر زمان، وجه اختلاف اصلي بشر با جامعه مرغان که همان انديشه‌ورزي است، سبب شد که براي ايجاد رفاه و آرامش بيشتر قراردادهاي اجتماعي صلح‌آميز، جايگزين زورگويي شوند! در دنياي مدرن يکي از اين قراردادها رفع حق مالکيت مرد بر زن از هر نظر است. يکي ديگر از اين قراردادها، ارجح دانستن جان انسان و انسانيت بر هر چيز ديگري است. اگر احترام گذاشتن به اين دو قرارداد در جامعه ما نهادينه شده بود، ديگر پديده متعفن»قتل ناموسي» نيز رخ نمي‌داد و يا اگر رخ مي‌داد، همچون رخ‌دادن تيراندازي توسط يک بيمار رواني در يک دبستان، بسيار نادر و غير طبيعي بود.

در جامعه آميخته شدن دين با  احساس مالکيت مرد بر زن که ميراث دوران توحش است و همچنين ارجح دانستن دين بر انسانيت و جان انسان‌ها، موجب شده است که ما از دست‌آوردهاي قراردادهاي اجتماعي و انباشته شعور بشر محروم بمانيم. اين محروميت در اين زمينه اقتدار واِژه توحش‌آميز «ناموس» است. درواقع در اين زمينه ما مرغ و خروس‌هايي هستيم که به‌جاي اينکه خروس‌ها مرغ‌ها را در کنار خود نگه‌دارند، اسم انها را در شناسنامه خود مي‌نويسند يا عاشقشان مي‌شوند! البته فرآيندي که موجب مي‌شود درهم آميختگي دين با توحش دوران قديم اثرگذار باشد، وام‌دار حکومت ديني است. حکومت ديني احکام پوسيده خود را با زور و تبليغات و صرف پول و امکانات زنده ‌نگاه مي‌دارد و سعي مي‌کند مانع دسترسي افراد به دست‌آوردهاي انساني بشر شود. نهادينه شدن اين احکام پوسيده موجب مي‌شود که جامعه‌اي داشته باشيم متشکل از شمشير و چاقو به دستان 1400 سال پيش بيابان حجاز که کت و شلوار مي‌پوشند، به جاي شتر، ماشين سوار مي‌شوند و رقباي سکسي خود را به جاي خيمه در ميداني در سعادت‌آباد تهران سر مي‌برند! البته ناموس در حال حاضر نماينده تمام عيار يک عارضه فرهنگي است. گرچه منشا آن توحش آدمي و عامل زنده ‌ماندش دين بوده است، اما در حال حاضر بخشي از فرهنگ ما است.

چاره چيست؟

واضح است که راه خروج از اين بحران، تفهيم احترام به قراردادهاي اجتماعي و انساني است که بشر براي تشکيل جامعه و دست‌يابي به رفاه و آرامش بيشتر وضع کرده است. باز واضح است که براي انجام اين کار، بايد از سد دين که در بسياري از موارد با قراردادهاي اجتماعي بشر مخالف است و موضعي خشک و غير منعطف دارد عبور کرد. يعني بايد تفهيم کرد که ما مرغ و خروس نيستيم بلکه انسانيم! مثلا لازم است که تفهيم شود براي ممانعت از خونريزي و پس از آن انتقام که تداوم خونرزي است و همچنين براي ايجاد احساس آرامش در اثر انتخاب و همچنين احساس آرامش انتخاب مجدد و همچنين براي به دست آمدن احساس مطلوب از آزادي در شيوه زندگي، نبايد کسي را برده جنسي يا عاطفي خود بدانيم! البته در اين زمينه دلايل بسيار زيادي وجود دارد که مي توان آنها را برشمرد اما چون موضوع بحث چيز ديگري است، مطرح نمي‌شوند. اما براي عبور از سد دين، بايد بتوان از سد حکومت ديني گذشت. در اختيار داشتن ثروت و قدرت، موجب مي‌شود که خواستگاه‌هاي پوسيده دين برآورده شوند. بنابراين تنها ابزار و تنها راه خروج از بحران، استفاده از تکنولوژي مدرن براي گسترش آگاهي و قرار دادن مغزهاي افراد در معرض دست‌آوردهاي فکري بشر است تا آرام آرام  از کانال انديشه‌ورزي وارد کاخ قانونگذاري شوند و همه ساکنين آنجا را به ناچار مدهوش عطر خوشبوي خود کنند.

البته همانطور که پيش‌تر هم ذکر شد، دين تنها مانع نيست. گذشتن از سد دين شرط لازم است اما کافي نيست. چراکه معضلاتي همچون «قتل ناموسي» تبديل به يک فرهنگ شده‌اند که از بچگي به طرق مختلف در اذهان افراد وارد مي‌شوند و در ناخود‌آگاه آنها تثبيت مي‌شوند. اين يک معضل فرهنگي است که هيچ‌کس فکر نمي‌کند که همسرش حق دارد در لحظه‌اي از زمان از او متنفر شود و به ديگري علاقه‌مند شود. همه اينگونه حالتي را تجربه کرده‌اند. و البته باز هيچ‌کس فکر نمي‌کند که ممکن است همسرش جايي نتواند  بر سر عهدش بماند و تخلف کند. بگذريم از اين موضوع که در اين ماجرا شريک عاطفي يا جنسي جديد همسر کاملا بي‌گناه است، اما خود او نيز هرگز سزاوار مجازاتي در حد مرگ نيست! کسي در اين زمينه‌ها نمي‌انديشد و اگرهم تلنگرهايي در مواردي حس شود، در اکثر اوقات در برابر ديدگاه مرغ و خروسي رنگ مي‌بازد. اين محصول بيگانگي افراد با قراردادهاي انساني اجتماعي و دلايل وضع آنها است. اين بيگانگي تبديل به عادت شده است و اين عادت بخشي از علايق مردم شده است که خود قسمتي از فرهنگ است.

چاره اين است که گفتمان مخالف با عرف در اين زمينه به راه بيفتد و عادي شود! بايد با بي‌رحمي بر واژه‌هايي چون «ناموس» تاخت و آنها را رسوا کرد. به اين ترتيب اين گفتمان ابتدا در سطوح بالاتر جامعه (از نظر فکري)‌ رايج مي‌شود و کم کم در ميان عامه مردم شکل مي‌گيرد. البته در اين زمينه بايد همواره انصاف رعايت شود تا تلاش‌ها کارساز باشند. مثلا «ناموس» بار مفهومي مثبت هم در بر دارد. مثلا محافظت از بستگان و ديگران در برابر تهديد و تجاوز جنسي. اين يک بار معنايي مثبت است که در حال حاضر مي‌توان آن را هم از واژه «ناموس» بيرون کشيد. اما احساس مالکيت و تمايل به روش مرغ و خروسي را نيز مي‌توان از اين واژه بيرون کشيد که توحشي مثال زدني است! بنابراين نقد منصفانه و بي‌رحمانه چنين واژه‌هايي که در ناخود‌آگاه افراد جايگاهي مقدس داشته و بر خوي وحشي‌گري انسان که از دوران توحش باقيمانده است سازگارند، مي‌تواند بسيار تاثيرگذار باشد. عادي شدن اين گفتمان نيز با اطمينان بالايي برداشتن اولين گام عملي در جهت حذف چنين وحشي‌گري‌هايي است.

پ ن:  پسر جواني در برابر چشمان مردم و ماموران نيروي انتظامي در روز پنج‌شنبه 13 آبان در ميداني در سعادت آباد تهران توسط مردي ميان‌سال سلاخي شد و پس از 45 دقيقه در همان‌جا جان باخت! دليل سلاخي شدن آن پسر جوان وجود رابطه عاطفي يا جنسي با معشوقه مرد ميانسال بوده است! کسي براي نجات جان آن جوان اقدامي نکرد چون مسئله ناموسي بود! 45 دقيقه براي نجات جان يک انسان وقت زيادي بود که مردم و ماموران نيروي انتظامي حاضر در محل و همينطور کلانتري‌هايي که با آنها تماس گرفته شد و اقدام لازم را به اجرا در نياوردند، وقت را تلف کردند. تمامي آن افراد در آن 45 دقيقه بر صورت هستي تف انداختند و انسانيت را همراه با آن مرد ميانسال سلاخي کردند!


اعدام کوته بيني است، اعدام سياسي عقيدتي جنايت هم هست

کفش‌هاي کتاني‌اش را پوشيد و در حالي که مانتوي کوتاه اعتراض آميزي به تن کرده بود، يک بغل کودکي را با خود به خيابان برد. عطش يک لبخند راستين، او را تا قرار سر چار راه با رضا و سعيد و مينا، پيشاپيش مي‌خنداند! مي‌خواستند که بگويند «زنده باد آزادي». ناگهان صدايي از اعماق تاريکي‌هاي جمکران برخاست. يک صداي گرفته و خشن و عبوس و چرکين که از حنجره يک قاضي شطرنجي خارج مي‌شد، به او گفت «محارب». قاضي موظف است که به وعده اعدامي که بازجو داده بود عمل کند.

اصلا او را رها کنيم و بپردازيم به «جان». بودن ارزشمندترين است. چگونه مي‌توان اين فرصت را از کسي گرفت؟ اين بودن انسان است که همه سفارشات و مکاتب و مفاهيم و انديشه‌ها و وسائل و علوم را معني مي دهد. حال چگونه مي‌توان به دليلي مضحک چون پاسداري از اين فرآورده‌هاي بودن، از انساني هستي را گرفت؟  به نظر هرگاه که چنين اتفاقي رخ مي‌دهد، بايد به دنبال گونه‌اي دستکاري در انسانيت بگرديم. در حال حاضر بشر به حدي رسيده است که به آساني ارزش بودن را درک کرده و آن را بالاتر از هرچيز ديگري شايسته پاسداري بداند. اين درک چه از نظر بلوغي که در تجربه اجتماعي بشر و چه از نظر تکامل مغز انسان که توانايي تجزيه و تحليل را به او اهدا مي کند، حاصل شده است. اين بلوغ بشر در حال حاضر جهانشمول است. با توجه به اين جهانشمول بودن، تنها دليل ممکن براي تعدي به بودن، سودجويي شخصي به زيان جامعه و بشريت است. در واقع اين معضل را مي توان «خود را به خواب زدن» ناميد. از اين جهت مي توان ان را چنين ناميد که افرادي ممکن است پيدا شوند که شيريني يک خواب مقطعي را به بيدار ماندن براي ساختن هزاران خواب عميق و خوش در آرامش ترجيح دهند.

معمولا اعدام ها دوگونه هستند. اول اعدام جنايتکاران و دوم اعدام عقيدتي! در هردو مورد عمل اعدام يک » کوته بيني» است. در شاخص ترين حالت، «کوته بيني» که بازنمود ترجيح دادن يک راه حل ساده و سريع به برخورد اساسي با مشکلات است را مي توان در عمل قصاص مشاهده کرد. اصلي ترين دليل عاملان اين عمل براي تصديق آن، بازدارندگي از تکرار آن است. در اين زمينه که قصاص هرگز بازدارنده خوبي نيست و روش هاي بسيار بهتري براي ارتقا فرهنگ جامعه و کاهش جنايت وجود دارد بسيار بحث شده است. اما اگر نخواهيم وارد آن بحث شويم، تجربه هم به اثبات رسانده است که قصاص بازدارنده نيست. پرداختن به ريشه هاي ارتکاب به جرم و گرايش به جنايت و مهندسي اجتماعي بر اساس دستيافته ها و تجربه هاي بشري تنها راه کاهش جرم و جنايت در جامعه در حد بالا و حرکت به سوي حذف آن موارد است.

در مورد اعدام هاي عقيدتي و سياسي به نظر مي رسد اصلا نيازي به بحث کردن نباشد. ديگر بر همگان واضح است که نبايد کسي را به دليل ابراز عقيده و مخالفت سياسي و عقيدتي اش مجرم دانست، چه رسد به اينکه او را از هستي ساقط کرد!

پ ن: در راستاي شرکت در بازي وبلاگي، به دعوت وبلاگ غرش


آيا بشر خود را در آرزوي آرمان‌شهر نابود مي‌کند يا حد‌اقل‌هاي پسامدرن را برمي‌گزيند؟

The Island of Utopia, in "Utopia" by Sir Thomas More

بشر از ديرباز تا کنون براي خود «آرمان‌شهر» توصيف مي‌کرده که معمولا در آينده‌اي نسبتا دور قابل دستيابي بوده است. اين تصور در دوران علامه‌گري ساخته و پرداخته تفکرات علامه‌ها بوده است، در دوران پادشاهي اديان نيز تقريبا در تمام مکاتب و اديان، مي‌توان اين تصور را در قالب آينده‌اي روشن براي نيکان که معمولا با ظهور منجي همراه است مشاهده کرد. انديشمندان بسياري در سراسر جهان از افلاطون و سقراط تا فارابي و خواجه نصيرالدين طوسي و تا توماس مور انگليسي که براي اولين بار درسال 1516 کتابي با عنوان «آرمان‌شهر» منتشر کرد، به اين موضوع پرداخته‌اند.

جالب است که آرمانشهر، گرچه در نگاهي کلي از منظر تمامي اين انديشمندان و در دوره‌هاي مختلف تاريخي معني يکساني داشته است، در تعريف تفاوت‌هاي نسبتا محسوسي در هر برهه از زمان نسبت به مقاطع زماني ديگر داشته است. وجه اشتراک بين همه تعاريف، تصويري از يک «جامعه بي‌نقص» يا «بهترين حالت ممکن» براي جامعه است. اما اين‌که ويژگي‌هاي اين جامعه چيست و چگونه رسيدن به آن ممکن مي‌شود از نظر انديشمندان مختلف متفاوت از هم بوده است. مثلا افلاطون اين آرمان‌شهر را در قانون‌مداري و تاکيد بر سياست و دولت به ترسيم مي‌کشد. ديدگاه او خردگرا و محدود به سطحي از دانش بود که تا آن زمان توسط خودش و ديگران براي بشر قابل دسترسي بود. مثلا در رساله جمهور او که اصلي‌ترين منبع براي دستيابي به نظر او در اين زمينه است، ممکن است بسياري از معيارهايي که براي «خوب» خواندن يک جامعه در امروز لازم است، بررسي نشده باشند. به هر حال او يک قدم برداشت به سوي «خوب» شدن. از طرفي ديگر، دانشمندان مسلمان همچون فارابي، دست‌آورد يک جامعه آرماني را «سعادت بشر» مي‌دانستند. اين سعادت بشر خود تعريفي برآمده از دين بود که به هرحال ناچار به مطابقت با کلام کتاب مقدس مي‌شد. يعني در اينجا چهارچوب‌ها از پيش تعيين شده‌اند و سعادت به معني دست‌يابي به آنچه مي‌دانيم برايمان خوب است و آنچه نمي‌دانيم برايمان خوب است تعبير مي‌شود! در اين ديدگاه، هيچ تضميني جز ايمان آوردن به چارچوب و سلوک عملي ارائه شده از سوي دين براي مفيد بودن آنها و دست‌يابي به آنچه نمي‌دانيم برايمان خوب است وجود ندارد. بنابراين دچار خودفريبي در جواب دادن به پرسشي که پاسخش» نمي دانم» است شده ايم. پرسشي که اصلا نيازي هم به مطرح کردنش نبوده است! اديان آزادي را محدود به ماندن در چارچوب دين مي دانند و اگر در جامعه‌اي اين چارچوب به طور کامل از سوي همه افراد درک و رعايت شود، آن جامعه آرمان‌شهر است.

 در ديدگاه خردگرا، جامعه‌اي که انسان در آن بيشترين احساس رضايت را داشته باشد بهترين است. معمولا اين احساس رضايت متاثر از عواملي چون آزادي است. آزادي به عنوان يکي از اصلي ترين معيارها در ترسيم يک آرمانشهر از نگاه خردگرايانه مورد نظر بوده‌است. بنابراين در چنين ديدگاهي سعي مي‌شود جامعه‌اي به عنوان آرمانشهر معرفي شود که تا سرحد ممکن محدوديت ها در آن رفع شده باشند. مرز اين رفع محدوديت نيز خود در نظر گرفتن رضايت عمومي است. و رضايت عمومي نيز بايد تعريفي در راستاي برآورده شدن رضايت افراد باشد. در اينجا قوانيني به عنوان ضمانت اجرايي برقراري حداکثر رضايت ممکن پيشنهاد مي‌شوند. بنابراين در اين ديدگاه، آرمان‌شهر جايي است که رضايتمندي در بالاترين ميزان خود قرار دارد. اين رضايتمندي حداقل در يک معيار آزادي محدود به رعايت قوانين است.

در يک نگاه مدرن به آرمان‌شهر، تصورات و بايدها با مي‌شودها تعديل مي‌شوند و سعي بر‌آن است که اين دو را به هم نزديک کرد. آقاي Herbert George Wells اين نگاه مدرن را ترکيبي از واقعيات موجود جامعه و بحث‌هاي فلسفي معرفي مي کند. او در اين زمينه کاري را در سال 1905 با عنوان «يک آرمانشهر مدرن» خلق کرد. اين ديدگاه همچون بسياري از عناصر دنياي مدرن به سرعت در حال واگذاري جايگاهش به جايگزين‌ش در دوران پسامدرن است. در اين زمينه عامل اصلي اين تحول را مي توان جوش نخوردن ميراث دوران علامه‌گري با واقعيت دانست. مخصوصا در اين دوره از تاريخ که گستره دانش و علم به حدي بزرگ شده است که دوران تولد علمي آرمانشهر همچون يک خاطره شيرين احمقانه در کودکي است!

بنابراين هم در ديدگاه خردگرايانه و هم از نگاه مکتبي اديان، در آرمانشهر محدوديت داريم. اما به نظر مي‌رسد نگاه خردگرايانه به نتايج مطلوب‌تري در جهت حرکت به سمت آرمانشهر به ما مي‌دهد. آنچه موجب برتري نگاه خردگرايانه مي‌شود، انعطاف‌پذيري و قابليت برهم زدن مرزها و محدوديت‌ها در آن است. يعني مي‌شود در قوانيني که براي بهبود وضعيت جامعه وضع شده اند بر اساس تجربه و استدلال تجديد نظر کرد. اما در چارچوب منتسب به داناي مطلق که هميشه در پاسخ به شکست‌ها جواب «شما نمي دانيد آنچه برايتان خوب است» را در چنته دارد نمي‌توان تجديد نظر کرد.

به نظر مي‌رسد اين‌ روزها نگاه به آرمان‌شهر بيش از هر زماني به اصل واژه‌اش نزديک‌تر است. آرمان‌شهر در اصل از واژه utopia گرفته شده است که به معني جايي است که وجود ندارد! با توجه به بلوغي که بشر در زمينه ادراک مفاهيمي چون آزادي به آن رسيده است، دست‌يابي به حد‌اکثر را با دست‌يابي به حداقل عوض کرده است! اين يک نگاه پسا مدرن است که بشريت به سمتي پيش برود تا حداقل‌هاي لازم براي زندگي يکسان و برابر براي انسان‌ها رعايت شود. مي‌توان گفت آزادي در دل تعريفي چون برابري ادغام شده است. تاکيد بر رعايت حقوق بشر در تمامي نقاط جهان از سوي انديشمندان و متفکران خود نشان‌دهنده همين رويکرد تازه است. بنابراين انتظار مي‌رود که بشر آن ناکجا آباد را به خاطرات دوران کودکي‌اش بسپارد و به دنبال فراهم آوردن حداقل‌ها برود. اگر چنين شود تحولي شگرف در جوامع بشري ايجاد خواهد شد که بسياري از دشواري‌هاي زندگي افراد در جوامع کنوني را سهل خواهد کرد.

در اين ميان مشکلاتي سر راه اين تحول قرار دارند. ازجمله آنها مي‌توان به ديدگاه‌هاي مکتبي ديني که دربرابر تغيير مي‌ايستند و ماهيتي آرمانگرايانه و سنتي دارند اشاره کرد .  اين يک فاجعه است که درست در زماني که يک تحول نيک در حال وقوع است، چنين مهمان ناخوانده‌اي هم وارد ماجرا شود. در حال حاضر اسلام قانونگذار، تاثيرگزارترين مهمان ناخوانده است! البته شايد بهترباشد از لفظ «اسلام‌گرايي» که عموميت دارد استفاده شود. تقابل دوديگاه مدرن که حداقلهاي ممکن را نشانه گرفته است و ديدگاه اسلام‌گراها که سعادت يا همان ناکجاآباد پيشين در ديدگاه سنتي را توصيه مي‌کند مي‌تواند خطرناک باشد. بسياري معتقدند که اين تقابل ممکن است به نابودي تمدن بينجامد. البته اين سرانجام شوم فقط در قالب رخ دادن جنگ‌ها و درگيري فيزيکي قابل تصور نيست. يک‌دست نشدن جامعه بشري در مدت زمان محدودي که براي نجات جهان باقي مانده است ممکن است يک جنگ پنهان اما مرگبار باشد.

بنابراين دوگونه فرجام براي بشر قابل پيش بيني است. يا اينکه کتاب عمرش به آرامي ورق مي‌خورد و حقوق بشر سرآغاز فصل تازه‌اي از حياتش مي‌شود و يااينکه از عهده پشت سرگذاشتن اين مرحله باز مي ماند و برگ‌هاي باقيمانده از دفتر عمرش را در اقدامي غم‌انگيز با بي‌رحمي پاره مي‌کند. در حال حاضر با توجه به تحول‌خواهي و قوت گرفتن نگاه سيستمي به هستي، اين خوش‌بيني وجود دارد که کفه ترازو به سمت ورق خوردن حساس‌ترين برگ کتاب زندگي بشر و سرآغاز فصل نوين آن سنگيني کند.


آيا اعدام هفتاد نفر زنداني در مشهد با نامه رئيس قوه قضاييه به رهبر ارتباط دارد؟

اعدام

خبر تکان دهنده اعدام هفتاد نفر در مشهد در چند روز اخير، بار ديگر ما را در بهت و حسرت فروبرده است. چنين عملي به هر حال نوعي «به سيم آخر زدن» است. البته شايد سيم هاي آخر اين حکومت ترانه هاي غمگين تر از اينها هم بنوازد، اما همين هم از محدوده انسانيت که هيچ، خارج از حد تصور است.از طرفي ديگر هم پيشتر زمزمه هايي به گوش مي رسيد که رئيس قوه قضاييه با ارسال نامه اي از رهبر درخواست کرده است که تکليف شمار زيادي از زندانيان را مشخص کند. آيا اين اخبار ما را به سالهاي سياه دهه شصت بر مي گرداند؟ 

به نظر مي رسد که سياست سرکوب و ارعاب شديد براي بازگرداندن آب رفته به جوي انتخاب شده است. شايد به اين دليل باشد که بخواهند با ممانعت از ظهور هرگونه اعتراض، آتش زير خاکستري را که در خرداد 88 يک بار ديگر شعله ور شد، به دست روزمرگي و فراموشي در گذر زمان بسپارند. 

پ ن : 

طی چند روز گذشته بیش از هفتاد نفر از زندانیان زندان مشهد به صورت ناگهانی اعدام شده اند. بعضی از این افراد که گویا در رابطه با مواد مخدر دستگیر شده بودند، حکم‌های قضایی خود را پیش تر از این دریافت کرده بودند که بر طبق آنها مجازات اعدام شامل حال آنها نمی شده است و حتی به پرداخت جریمه های نقدی نیز کفایت شده است. اما به صورت ناگهانی دستور قضایی مبنی بر اعدام این افراد صادر شده است. به گزارش ندای سبز آزادی، هنوز دلیل صدور این از سوی مرجع قضایی مشخص نیست. اما گمانه زنی ها حاکی از آن است نهادهای اطلاعات و امنیتی صورت گرفته است. خبر از نداي سبز آزادي

از طرفي ديگر هم در چند روز گذشته رسانه هاي نزديک به اصلاح طلبان خبر دادند که رئيس قوه قضاييه با ارسال نامه اي از رهبر درخواست کرده است که تکليف 1200 زنداني را مشخص کند.

 خبرنگار ندای سبز آزادی کسب اطلاع کرد که رییس قوه قضاییه با نگارش نامه ای محرمانه به علی خامنه ای، برای اعدام هزار و صد و بیست زندانی کسب اجازه کرده است.
طبق گزارش صادق لاریجانی به رهبر، برای 1120نفر حکم اعدام صادر شده و این احکام در دیوان عالی نیز تائید شده و قوه قضائیه منتظر اجازه از رهبری برای اجرای احکام است.
طبق روال عادی در محاکم جمهوری اسلامی، پس از تایید حکم اعدام در دیوان عالی، این حکم اجرا می شود اما در شرایط فعلی با توجه به فشار افکار عمومی دنیا بر مقامات ایران برای توقف این مسئله متهمان و مجرمان، لاریجانی از خامنه ای اجازه خواسته است.
موضوع محکومیت اغلب این اشخاص که احکام اعدام برای آنان صادر شده، مواد مخدر است. اما با توجه فشارهای بین المللی و آمار وحشتناک اعدام در ایران و بازتاب بین المللی و سیاسی آن، اجرای احکام به تاخیر افتاده و رئیس قوه قضائیه در این گزارش از بلاتکلیفی این افراد و قوه قضائیه در اجرا و یا عدم اجرای آن سخن گفته است.
نداي سبز آزادي.


چرا نلسون ماندلا جايزه منسوب به آتاتورک را نپذيرفت؟

در وب سايت رسمي کنگره ملي آفريقا چنين آمده است: «بیانیه کنگره ملی آفریقا در خصوص اهدای جایزه آتاترک به نلسون ماندلا – کنگره ملی آفریقا از قصد دولت ترکیه برای اهدای رسمی جایزه آتاترک به نلسون ماندلا در تاریخ 19 می آگاه است. نلسون ماندلا تمام عمر خود را وقف دستیابی به دموکراسی، حقوق بشر و رهایی از خفقان کرده است. کنگره ملی آفریقا بدینوسیله مطلقن اعلام می کند که آقای ماندلا این جایزه را نپذیرفته است و برنامه ای هم برای دیدار از ترکیه ندارد. این امر بیانگر هیچ دیدگاه منفی از سوی کنگره به کمال آتاترک اصلاحگر و بنیانگذار ترکیه مدرن نیست. صادر شده از اداره اطلاعات و تبلیغات 12 May, 1992″

در اين بيانيه کنگره به هيچ عنوان از زبان ماندلا سخن نمي‌گويد. اما تاکيد دارد که ماندلا آن نشان را نپذيرفته است. جالب است که قبل از بيان اين حقيقت که ماندلا جايزه را نپذيرفته است، کنگره چنين توضيح مي‌دهد: » نلسون ماندلا تمام عمر خود را وقف دستیابی به دموکراسی، حقوق بشر و رهایی از خفقان کرده است». از اين مورد مي‌توان نتيجه گرفت که نپذيرفتن آن جايزه به دليل در تناقض بودن پذيرفتن آن با مواردي است که ماندلا براي آنها يک عمر زحمت کشيده است. يعني تناقض با دمکراسي و حقوق‌بشر و رهايي از خفقان.

بسياري بر اين تصورند که دليل اين کار کشتار دسته جمعي و قومي (نسل کشي) ارامنه بوده است. بسياري هم بر اين باورند که جنايت قومي در حق کردها و ساير اقوام بوده‌است. اما به هرحال هرچه بوده، رفتار نژادپرستانه و ديکتاتور بودن کمال پاشا ملقب به آتاترک، يقينا بخشي از دلايل نپذيرفتن جايزه از سوي ماندلا بوده است.

کنگره ملي آفريقا در نهايت يادآور مي‌شود که اين رفتار و دلايل آن اکيدا تصميم شخصي خود ماندلا بوده است و نه نظر کنگره. به نظر مي‌رسد اين مورد به دليل حفظ شان روابط ديپلماتيک و احترام به کشورها آمده است. همچنين در اينجا به ظرافت مي توان اين نکته را برداشت کرد که مدرنيزه شدن همواره به معني انطباق با حقوق بشر نبوده و گرچه مدرنيزه شدن خوب است، اما نه به قيمت نقض حقوق بشر و نسل‌کشي.

در هرحال ماندلا و کمال پاشا هردو در تاريخ اعمال و کردارشان ثبت شده و به يادگار مي‌ماند. قضاوت را بايد به وجدان تاريخ سپرد.

پ ن :

STATEMENT ON THE ATATURK AWARD GIVEN TO Nelson Mandela\

The African National Congress is aware of the announcement by the Government of Turkey that the Ataturk Award will be presented to ANC President on 19 May.

Nelson Mandela has spent his whole life in the service of democracy, human rights and freedom from oppression.

The ANC wishes to state quite categorically that Mr Mandela has not accepted the Ataturk Award, and has no plans to visit Turkey. The ANC’s attitude does not reflect any negative view of Kemal Ataturk, the reformer and founder of modern Turkey.

Issued by The Department of Information and Publicity
PO Box 61884
Marshalltown 2107
12 May, 1992


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: