بایگانی برچسب‌ها: دين

چگونه بگویم تا مرا نزنی؟ چگونه بگویم تا خودت را نزنی؟ چگونه بگویم «علی» بدبختی ما است؟!

 

علی یعنی خدعه! یعنی دروغ یعنی توهم. علی گونه ای دهن کجی شوم به اعراب بود که باعث شد صورت ما کج فرم شود! یک گریز نافرجام بود که باعث شد زندان ما ایران شود! تو بگو چگونه از علی خدا را شناخته ای؟ از یک نام عربی که بارها و بارها در حسینه ها تکرار شده است چه معرفتی ممکن است کسب شود؟ علی یعنی آن همه پول که در یک قفسسه آهنین ریخته می شود تا فرزند تو معالجه شود یا همسرت باز گردد یا در کنکور قبول شوی و یا شغل مورد علاقه ات را بیابی! علی یعنی توهم! یعنی واگذاری شایستگی یک فرد برای احراز شغل به یک انگشتر عقیق! یعنی حکومت دردانه های خونخوار خداوندی عبوس که شکنجه می دهد و خود را بخشنده مهربان می داند!

چگونه به تو بگویم تو را بازی داده اند؟ چگونه بگویم که تو نیازی به ولی نداری! آن هم ولی موهومی که غایب است و تو عملا کارهایت را خود انجام می دهی و او هیچ نقشی در زندگی تو ندارد. چگونه بگویم که خودت و مرا با دندان ندری؟ راستی تو چرا درنده شده ای؟ به پیرامونت بنگر! همه در حال زندگی کردن هستند و بسیار بهتر از ما که ولایت را ستایش میکنیم زندگی میکنند. چگونه به تو بگويم علي همچون پرتره اش که تصوير زني است که برايش ريش گذاشته اند فقط توهم است؟ علی ای همای رحمت؟ کدام رحمت؟ می توانی یک رحمت را به علی ربط دهی که توهم نباشد؟

اینها رحمت است؟

1- علی پس از پیروزی بر قبیله” بنی قریظه” تعداد 900 نفر از مردان قبیله را در مقابل گو دالهایی که از پیش کنده بودند سر بریدند. (تاریخ طبری. جلد 3 . صفحه 1088)
پیامبر بگفت تا در زمین گودالها بکندند و ” علی” و” زبیر” در حضور پیامبر گردن انها را زدند. (تاریخ طبری .جلد 3. صفحه 1093)

2- کشتار خاندان “ازد”:
علی و یارانش در یک روز تعداد 2500 نفر از خاندان “ازد” را سر بریدند.بنحوی که کسی زنده نماند تا دیگری را دلداری دهد. (مروج الذهب . جلد اول . صفحه 729)

3- کشتار خوارج :
در نهم صفر سال 38 هجری در محلی واقع در دشت نهروان جنگ خونینی بین لشگریان علی و خوارج روی داد که در این جنگ در حدود 1800 نفر از خوارج بقتل رسیدند.

4- نبرد “لیله الحریر”:
علی در نبردی بنام “لیله الحریر” در حدود 500 تا 900 نفر را از دم تیغ گذراند. (منتهی الا مال . جلد 1. صفحه 153)

5- کشتار” عبدالله خرمی و یارانش” :
عبدالله خرمی و 70 تن از یارانش از بیم جان به قلعه ای پناه برد.به دستور علی قلعه به آتش کشیده شد که در جریان آن تمامی این افراد در آتش سوختند بطوری که بوی گوشت بریان شده آنها آنچنان در هوا پخش شده بود که مردم را آزار می داد. (علی مرز نامتناهی . صفحه 199)

6- کشتار کسانی که بعد از فوت محمد از دین اسلام برگشتند:
آنانکه دست رنگ کرده بودند و شادی و شعف در اثر در گذشت محمد نشان داده بودند ” علی” و” خالد بن ولید” همه را بکشتند و اجسادشان را در آتش سوزاندند. (تاریخ طبری .جلد 4 . صفحات 1380.1464) (تاریخ طبری .جلد 6.صفحات 2420.2265)
نقش علی در ترور مخالفان :

1- ترور شاعری بنام” حویرث بن نقیذ”:
وی شتر دختران محمد “فاطمه” و “ام کلثوم” را رم داده بود به فرمان حضرت محمد و توسط علی در جریان یک
تو طئه به قتل رسید. (سیره ابن هشام .جلد 2. صفحه 273)

2- سر بریدن” مغیره” :
پیر مردی بنام “مغیره” که پس از فتح مکه از ترس محمد گریخته بود بوسیله علی دستگیر و سر بریده شد. (زنان پیغمبر . صفحه 316)

3- علی شاهرگ مردانی را برید و بمانند مرغان نیم بسمل آنان را در بیابان رها کرد تا با شکنجه بمیرند. (امام علی . عبدالفتاح . جلد 5. صفحه 27)

4- سر بریدن “نضر” و “عتبه” :
پس از شکست” ائیل” محمد به علی دستور داد که “نضر” پسر” حارث” را سر ببرد.همینطور در منطقه ای دیگر بنام “الظیه” از میان اسرا “عتبه” پسر” ابی معیظ ” بدستور محمد و بدست علی سر بریده شد. (منتهی الامال . جلد 1.صفحه 57)

5- سر بریدن “عتبه” :
مردی بنام “عتبه” که بخاطر عدم پخش مساوی غنایم بین لشکریان اسلام به صورت محمد تف کرده بود بوسیله علی سر بریده شد. (تاریخ طبری . جلد 5 .صفحه 1103)

در زمان امام علی، مردم استخر چندین بار قیام کردند. امام علی در یکی از آن موارد «عبدالله بن عباس» را در راس لشکری به آ«جا گسیل داشت و شورش تودهها را در سیل خون فرونشاند (فارسنامه ابن بلخی،ص 136). در مورد دیگر که مردم استخر شورش کردند، امام علی «زیادبن ابیه» که از خونخواری و آدمکشی به انوشیروان دوم لقب گرفته بود به آنجا گسیل داشت تا به سرکوبی این قیام بپردازند. در مورد جنایات و کشتار مردم استخر توسط زیادبن ابیه کتابها و روایات زیادی نوشته و نقل شده است(روجوع کنید به کتاب مروج الذهب،جلد دوم ص 29).

– در سال 39 هجری مردم فارس و کرمان نیز سر به شورش گذاشتند و حکام ستمگر امام علی را از شهر خود بیرون کردند. امام علی مجددا زیادابن ابیه را به آنجا گسیل داشت و لشکریان وی از هیچ جنایتی فروگذاری نکردند. (تاریخ طبری، جلد 6، ص 2657 و یا فارسنامه، ص 136)

– مردم خراسان نیز در زمان امام علی برای چندین بار قیام کردند و چون چیزی نداشتند به عنوان باج و خراج بپردازند، از دین اسلام برگشته و به مقاومت سخت و جانانه ای دست زدند. امام علی «جعدبن هبیره» را بسوی خراسان فرستاد. او مردم نیشابو را محاصره کرد تا مجبور به صلح شدند. (تاریخ طبری، جلد 6، ص 2586 و فتوح البلدان ص 292)

– در زمان امام علی مردم شهر ری نیز سر به طغیان برداشتند و از پرداخت خراج خودداری کردند. امام علی، «ابوموسی» را با لشکری زیاد به سرکوب شورش فرستاد و امور آنجا را بحال نخستین برگرداند. ابوموسی پیش از این طغیان نیز، یکبار دیگر بدستور امام علی به جنگ مردم شهر ری گسیل شده بود. (فوتوح البلدان ص 150)

– به روزگار خلافت علی بن ابی طالب، چون پایان سال 38 و آغاز سال 39 بود، حارث بن سره عبدی، به فرمان علی لشکر به خراسان کشید و پیروز شد، غنیمت بسیار و برده ی بی شمار بدست آوردند. تنها در یک روز، هزار برده میان یارانش تقسیم کرد. لکن سرانجام خود و یارانش، جز گروهی اندک، در سرزمین قیقان (سر حد خراسان) کشته شد. (فتوح البلدان، بلاذری)

– علی بن ابی طالب، عبدالرحمان بنی جز طائی را به سیسستان فرستاد. لکن حسکه حبطی وی را بکشت،پس علی فرمود: بیاید که چهار هزار تن از حبطیان را به قتل رسانیم. وی را گفتند: حبطیان پانصد تن هم نشوند. (فتوح البلدان، بلاذری)

– علی ولایت آذربایجان را نخست به سعید بن ساریه خزاعی و سپس به اشعث بن قیس داد. یکی از شیوخ آذربایجان نقل می کند که ولیدبن عقبه همراه همراه با اشعث از ولید طلب یاری می کرد و ولد برای یاری وی سپاهی از کوفه به در آنجا گسیل داشت. اشعث، حان به حان (حان= خانه به خانه) فتح کرد و پیش رفت. و پس از فتح آذربایجان گروهی از تازیان اهل عطا را بیاورد و در آنجای ساکن ساخت و آنان را فرمان داد که مردم را به اسلام خوانند. (فتوح البلدان، بلاذری)

اينها تنها مواردي از جنايات اين هماي رحمت بود. بيشتر جستجو کنيد تا بيشتر بدانيد. چگونه به تو بگویم علی مایه بدبختی و رنج و عقب ماندگی و خرافاتی شدن ما است؟ چگونه بگویم تا این بدبختی بختک مانند را دریابی؟

افسوس که تو در خواب رفته ای و شغالان زوزه کشان همچنان میهن و هویت و انسانیتمان را می درند!

 

Advertisements

و خدايي که هنوز خون مي‌مکد!

از ديرباز آدمي براي راضي نگه داشتن خداوند از خود و همچنين براي استحکام بخشيدن به رابطه بندگي و خداوندي، براي خدا يا خدايان خود قرباني مي‌داده است. اين قرباني در آيين‌هاي متفاوت، جلوه متفاوتي داشته است. اما تقريبا در همه‌جا، وجه اشتراک آن خون بوده است. انسان‌ها براي راضي نگه داشتن خدا يا خدايان قدرتمند، برايش عزيزترين چيزي که مي‌شناختند يعني «جان» را  قرباني مي‌کردند. حال بسته به شرايط و نوع قرباني و آئيين مربوط، گاه جان يک انسان بخت برگشته را مي‌گرفتند و گاه جان يک حيوان بي‌چاره را!

اگر بخواهيم چرا جويي کنيم، بدون شک ريشه دست زدن به چنين عملي در موهوومي بودن خدا يا خدايان و همچنين نياز و ترس بشر بوده است. آدمي هرگز قادر نبوده است با خدا يا خدايانش به شکلي ملموس ارتباط برقرار کند. هرگز خداوند براي او به شکل زنده و عيني قابل دسترسي نبوده است و هرگز نتوانسته است با زبان خودش از خدا يا خدايانش چيزي بشنود! از طرفي ديگر، بشر به دليل احساس ضعفي که نسبت به طبيعت داشه است، نيازمند ايجاد ارتباط با خداوند و دريافت نوعي تضمين حمايت از سوي او بوده است. براي همين قرباني کردن عزيزترين‌ها را دليلي براي پذيرش درخواست حمايت از قدرت برتر مي‌دانسته است . او در پناه يک مراسم مذهبي با برگزاري سلوک و مناسک به شيوه شورانگيز و احساسي-حماسي، براي خود فضايي ايجاد کرد که تا حد زيادي به حمايت نيروي برتر مطمئن شود.

اين‌ها تخيلات دوران کودکي بشر بوده‌است. روزهايي که او هنوز سخن گفتن با هستي را نياموخته بود و نمي‌دانست چگونه از خود محافظت کند و با طبيعت دوست باشد. اما با گذشت زمان و به مرور که آداب زيستن را آموخت، به مدد بهره‌گيري از انديشه، توانست نيازهاي خود را برآورده سازد و طبيعت را رام کند. واقع‌گرايي و تعقل، زمينه ساز حرکت به سمت علم و توسعه تکنولوژي شد وآن هم خود موجب تحکيم انديشه ورزي شد! به اين ترتيب با عبور بشر از دوران طفوليت، کم کم آن مناسک خونين و مرگ‌بار و خيال‌پردازانه رنگ باختند و جايشان را به واقعيات دادند. مثلا بشر به‌جاي قرباني‌کردن چند حيوان براي خشنودي خداوند پس از مشاهده خشم او (کسوف)، آن پديده را بررسي و سود و زيان و همينطور دلايل به وقوع پيوستنش را مشخص کرد.

اما در اين ميان، اديان بزرگ که نسبت به مذاهب نخستين و بکر بشر قدري همه‌گيرتر بودند و به صورت سازمان‌يافته از عنصر ايمان در جهت رفع نيازمندي خود به خداوندي يگانه بهره مي‌گرفتند، اشکالي از قرباني کردن را که هنوز نوعي رفع نياز بشر محسوب مي‌شد، به نوجواني آوردند تا بعدها به مدد همان ايمان، جلوه‌اي از گونه‌اي ناهنجاري در دوران بلوغ شود! همچون دماغ باد کرده يک نوجوان و جوش‌هاي صورت او که پس از بلوغ به مرور از بين مي‌روند! در حال حاضر هنوز در برخي اديان شاهد قرباني دادن براي خداوند هستيم. و حتي در برخي موارد اين قرباني دقيقا همان «جان» است! مثلا مسيح، نمونه‌اي از آخرين قرباني انساني براي بشريت در اديان بزرگ است. در اسلام مردم براي خشنودي الله، گوسفند يا شتر يا بز يا هرحيوان ديگري را که جان دارد و جان شيرين خوش است، در مراسمي تحت عنوان «عيد قربان» مي‌کشند و همچون اجدادشان از ريختن اين خون به خود مي‌بالند.

متاسفانه در اين مورد، شاهد گونه‌اي خود زني هستيم! همچون جواني که به سن بلوغ رسيده و جوش‌هاي صورتش برطرف گشته‌اند اما تحت آموزش يک مکتب که جوش زدن را مقدس مي داند و با ايمان به درستي آن مکتب، بر صورت خود لکه‌هاي قرمز ايجاد مي‌کند. اين يک ناهنجاري مصور است. مصداق عيني آن، کشتار بي‌رحمانه ميليون‌ها گوسفند و شتر و گاو در روز عيد قربان توسط مسلمانان است که با حضور تکنولوژي و امکانات حاصل از انديشه‌ورزي و خردگرايي بشر انجام مي‌شود. اين‌که فرد قرباني کننده از خود نمي‌پرسد اگر اين قرباني موجب خوشنودي است، پس چرا من از امکاناتي بهره مي‌گيرم که حاصل دورانداختن ديدگاه منطبق با قرباني کردن است، همچون جواني مي‌ماند که از خود نمي‌پرسد اگر صورت من بايد جوش بزند، پس چرا جوش‌ها در جواني از بين مي‌روند و آنگونه زيباتر و رضايت بخش‌تر هم هست؟ در واقع اين پرسشگري و چراجويي، جاي خود را به عنصر ايمان و توجيه سازي داده است. بسياري از مسلمانان با علم به اينکه خداوندي اگر باشد منطقي نيست که در اثر اين قرباني خشنود شود، براي قرباني کردن دلايل ديگري مي‌اورند تا کارشان و در درجه مهم‌تر دينشان را منطقي جلوه دهند! مثلا مي‌گويند اين کار براي رفع نياز مستمندان است! حال بگذريم از بحث ماهي و ماهي‌گيري و اينکه اين کار گداپروري است تا فقر زدايي!

اين‌گونه مي‌شود که ما در جهاني که مملو از امکانات يادگيري و حرکت به سوي خردورزي و واقع‌گرايي است، کاريکاتور وار، شاهد سندرم‌هاي داون اجتماعي هستيم که گويي پيکرهاي بالغي هستند با ضريب‌هوشي يک نوزاد يا کمي بيشتر! اينگونه مي‌شود که با وجود دست‌يابي به راه‌ورسم زندگي و دوستي با طبيعت، هنوز خداياني داريم که خون مي‌مکند!


يک بالاتريني سابق: آقاي يحيي‌نژاد! بالا بالا بالاتر؟!

در مورد وضع قانون جديد بالاترين در مورد دخالت در صفحه اول وبسايت از سوي مديران، بسياري از دوستان مطلب نوشته‌اند. من هم به عنوان يک عضو سابق بالاترين، چند نکته را در اين زمينه يادآوري مي‌کنم که اميدوارم مورد توجه قرار گيرند.

ابتدا لازم مي‌دانم در مورد توضيح بالاترين در زمينه وضع قانون «حذف لينکهاي توهين‌آميز به اديان» کمي صحبت کنم. قبل از هرچيز يادآور مي‌شوم که بالاترين خود در موضع رسمي‌اش پذيرفته است که آزادي افراد در توهين به اديان و مقدسات يک اصل اساسي آزادي بيان است. بنابراين گفته خود مديران بالاترين، آنها آزادي بيان را قرباني اعتراض مخاطبين مذهبي خود کرده‌اند! دليلي که بالاترين براي وضع قانون جديد آورده است، اعتراض مخاطبين و کاربرهاي مذهبي به حضور لينک‌هاي توهين‌آميز به اسلام در بالاترين است.

آقاي يحيي‌نژاد! اميدوارم اين چند جمله کوتاه را بتوانيد ببينيد و بخوانيد:

1- مخاطبين اصلي بالاترين هرگز اسلام‌گراها نيستد و اصولا کسي براي ديدن يک محتوي موافق مذهب بالاترين نمي‌آيد. اتفاقا بالاترين را همين آزادي نقد، هجو و توهين به دين از يک سو و تمجيد از آن از سوي ديگر و همينطور آزادي در موضع‌گيري سياسي و اظهار نظر آزاد، بالاترين کرد!

2- مي‌فرماييد کاربران مذهبي دلخور شدند و رفتند! پس کاربران غير مذهبي که دلخور شدند و رفتند چه؟! و صد البته کاربران غيرمذهبي که دلخور مي‌شوند و مي‌روند چه؟!

3- مي‌فرماييد کاربران مذهبي و مخاطبين مذهبي اعتراض کردند! پس قريب به 300 لينک اعتراضي که در همين بالاترين آمد چه؟ اينها اعتراض نيست؟

آقاي يحيي‌نژاد! توجه کنيد به نتيجه‌اي که از موضع‌گيري خودتان و شواهد موجود حاصل مي‌شود: هر دو طرف اعتراض کردند، هردوطرف قهر کردند و هردو طرف هم بر عقيده خود هستند. شما هم معتقديد بر اساس اصول اساسي آزادي بيان حق با گروه غير مذهبي است. اصل مخاطبين بالاترين و همچنين وزن بالاترين هم به دليل محتواي انتقادي آن (از جمله در زمينه مذهب) است. با اين همه در کمال تعجب برخلاف ظر خود و بر خلاف رعايت اصول آزادي بيان، از گروه مذهبي حمايت کرديد! انتظار داريد ما در جايگاه ناظر چه نتيجه‌اي بگيريم؟ خود شما بوديد چه نتيجه‌اي مي‌گرفتيد؟ من که مي‌گويم يا به زور تهديد وادار شده‌ايد و يا به زور پاداش و يا اينکه اصولا مخالف آزادي بيان و دمکراسي هستيد و تازه خودتان را رو کرده‌ايد.

در مورد توهين به دين، بايد عرض کنم که اين توهين را چه کسي تعيين مي‌کند؟ اگر منظور الفاظ رکيک است که ديگر چه لزومي دارد به شکل اختصاصي آن را در مورد دين بگوييم؟ اين را همه مي‌دانسته‌اند و مي‌دانند که برزبان آوردن الفاظ رکيک شايسته نيست. اما غير از آن، توهين چه مرزي دارد؟ آن هم نه توهين به يک شخص حقيقي در بحث، بلکه توهين به يک دين که اصولا خيلي‌ها معتقدند خودش توهين به بشريت است! مثلا به گمان من اسلام توهين به انسانيت و بشريت است. شما نمي‌گذاري من اين حرف را بزنم؟ ممکن است کسي معتقد باشد پيامبر اسلام زن‌‌باره و کودک‌آزار بوده‌است و در اين زمينه کارتوني منتشر کند. شما نمي‌گذاريد چون به گمان برخي‌ها توهين است؟ جناب يحيي‌نژاد! به نظر من هم آوردن اسم علي در مقام الگو، توهين است به انسانيت! به نظر من اسلام (مخصوصا از نوع رحماني آن) افسون خطراکي است که عام مردم را به خواب مي‌برد. خوب چرا نظر من را در مورد توهين آميز بودن اعمال نمي‌کنيد؟ چه چيز باعث شده است که نظري را که مي‌دانيد غلط است اعمال کنيد؟

در جايي نوشته بوديد که دوستان به‌جاي اين رفتار بچه‌گانه (فرستادن لينک‌هاي اعتراضي مذهبي) توضيح دهد چرا توهين به دين خوب است! مگر دوستان بايد توضيح دهند؟ مگر شما خود نمي‌دانيد؟ خوب خودتان بگوييد! مگر شما بنا داريد آزادي بيان را قرباني اعتراض چند اسلام‌گرا کنيد؟ اين شعار دمکراسي و آزادي بيان چه مي‌شود؟

و حرف آخر جناب يحيي‌نژاد! پس از انتخابات سال 88، بالاترين از مسير خود منحرف شد! سلطه گروهي اسلام‌گرا که کار تشکيلاتي مي‌کنند، سبب شد تا در پوشش پاسداري از جنبش سبز، مشمول چشم‌پوشي از قانون‌گريزي شوند و صداهاي مخالف را خفه کنند. عدم برخورد شما با اين گروه همواره براي من جاي سوال و تعجب بود. در نهايت به همين دليل هم از بالاترين «به‌سختي» دل کندم. برخي اوقات تصور مي‌کردم ساخت وسازي در پشت پرده با آن گروه داريد. گاهي اوقات هم تصور مي‌کردم که از آنها مي‌ترسيد چون فکر مي‌کنيد با توجه به سلطه آنها بر فضاي بالاترين، براي جلب مخاطب به آنها نياز داريد. هنوز هم مطمئن نيستم که چرا آن همه بي‌قانوني و تعرض به قوانين نوشته شده خود بالاترين بي‌پاسخ مي‌ماند. اما با ديدن اين قانون جديدتان، از اينکه «به‌سختي» بالاترين را ترک کردم خوشحالم! تصور مي‌کنم شما کاربران خوبتان را هم که ستون‌هاي نهفته آنجا هستند از دست خواهيد داد و آنگاه متوجه مي‌شويد که همگان بالاترين را براي همين آزادي بيان مي‌خواستند که خود به نقض آن معترف شديد!

من‌هنوز بالاترين را دوست دارم چون شب‌وروزهايم را در آن گذراندم، اما آن را ديگر شايسته نمي‌دانم!


حسن نصرالله راست مي گويد، به‌جاي برآشفتن به خود بياييم!

قبل از هرچيز بايد خاطر نشان کنم که اين نوشتار نه از سر دشمني با اعراب است و نه از سر پست دانستن آنها. اين نوشتار تنها واکاوي واقعياتي است که نتيجه آن همين سخنان سيد حسن نصرالله دبير کل حزب الله لبنان در مورد تمدن ايراني است.

سيد حسن راست مي‌گويد چون در حال حاضر ما در ايران فرهنگ و زبان و آداب و رسوم و هنجارها و حتي قوانينمان عربي است. فقط کافي است که نگاهي به اين مملکت بيندازيم تا متوجه شويم. يک ماه از سال را ايرانيان سياه مي‌پوشند و بر سرو صورت خود مي‌کوبند و گل بر سر مي‌گيرند تا براي فردي عرب موسوم به «حسين» که 1400 سال پيش در بيابان‌هاي عراق کنوني در جنگ با يک عرب ديگر کشته شده است عزاداري کنند. ايرانيان هرساله تقريبا به اندازه بودجه لازم براي اصلاح کل نظام درماني کشور بر سر قبر يک فرد عرب موسوم به «رضا» در شهر مشهد پول ميريزند که بي‌شک آقاي حسن نصرالله حساب اين پول‌ها را در دست دارند. مردم ايران اسم‌هايي چون «کلب‌علي» يا «غلام‌رضا» بر فرزندان خود مي‌گذارند که به معني سگ علي و نوکر رضا است! در همين ايران اگر کسي بگويد بالاي چشم علي بن ابي طالب که يک عرب خونريز بودده است، ابرو است، اگر ايرانيان با دندان او را ندرند، با خوش‌شانسي تمام با چاقو يا گلوله همين ايرانيان کشته مي‌شود!  ايرانيان هرساله مبالغ هنگفتي را به عربستان مي‌دهند تا گرداگرد خانه‌اي در شهر مکه در عربستان بگردند. مبالغ هنگفتي نيز به آنجا مي‌برند تا از آن مکان سوغاتي و تبرک با خود بياورند. حداقل 3 بار در شهرهاي ايران جملاتي عربي از بلندگوهاي مساجد پخش مي‌شود تا ايرانيان هر بار سلطه اعراب و فرهنگ عربي را در ناخودآگاهشان بيشتر تثبيت کنند. ايرانيان نامه‌هاي خود را با زبان عربي آغاز مي‌کنند. هزاران بارگاه و گنبد در ايران وجود دارد که مردم سنگ و چوب آنها را مي‌پرستند و در آنجا نذر مي‌کنند به اين دليل که آنجا قبر عربي از نسل يکي از امامان شيعه است. در همين سرزمين ايران، کمتر کسي از آداب و رسوم نياکان خود و جشن‌هاي ايراني با خبر است اما تقريبا همه مردم مراسم و سنت‌هاي عربي را مي‌دانند و در برگزاري آنها شرکت فعال دارند. مردم ايران در يک مراسم بدوي و وحشيانه‌اي عربي که در آن تعداد زيادي چهارپا کشته مي‌شوند شرکت فعال دارند و خرافات و سنت قرباني دادن براي خشنودي خدا را به شيوه عربي زنده نگه داشته‌اند. هنوز هم در ميان ايرانيان واژه‌هايي چون عجم و گبر و سيد رواج دارد که نشان از پذيرفتن سروري اعراب و برتري آنها نسبت به خودشان دارد. تقريبا تمام آيين‌ها و آداب و رسوم ايراني از بين رفته است. اگر امروز چند کلمه غير عربي هم صحبت مي‌کنيم و زبان ما با اعراب فرق مي‌کند، به برکت زحمت بزرگاني چون ابولقاسم فردوسي است که شاه اسماعيل صفوي به همين دليل يک بار بارگاه او را ويران کرد.

اگر بخواهيم بر موارد فوق بيفزاييم خود يک کتاب چندصد صفحه‌اي است!.پس سيد حسن راست مي‌گويد! ما سرسپردگان عرب هستيم! ما امروز چه داريم که از آن دفاع کنيم؟ صحبت من اصلا با حکومت نيست. من مردم را مي‌گويم. چرا در مراسم مضحک اعراب شرکت مي‌کنيم؟ چرا بر سروصورت خود گل ميماليم؟ چرا خود را سگ ائمه مي‌خوانيم که از دم عرب بوده‌اند؟ مشکل از اينجا است که درست در همين لحظات حساس که فرصت براي به خود آمدن ايجاد مي‌شود، خائنين و ماله‌کشان و عقل از کف رفتگاني پيدا مي‌شوند که ادعا مي‌کنند دين مردم چه ربطي به اين سخنان دارد! پس بفرماييد به جز همين دين و همين قداست چه چيز سبب شده است که تا اين حد فرهنگ باختگي و عرب‌پرستي در ايران رواج يابد؟ چه چيز به غير از اين آيين اسلام و فرزند ناخلفش يعني تشيع چنين بلايي بر سر اين مردم آورده‌اند؟ بزرگترين خيانت را به اين مردم و اين مرزوبوم همين ايراني‌هايي کرده‌اند که با توجيه دين عرب و جدا جلوه دادن دين اسلام و تشيع از سلطه فرهنگي و سياسي اعراب بر ايران موجب شدند تا اين زخم شوم عميق و عميق‌تر شود.

به‌راستي چنين است که سردمداران حکومت ايران به‌جز به دنيا آمدن در اين مملکت (آن هم برخي از آنها) هيچ نشان ديگري از ايراني بودن ندارند. در حوزه‌هاي علميه تشيع، به جاي ايراني بودن تنها وجه اختلاف از اعراب که همان شيعه‌گري است مايه افتخار معرفي مي‌شود و همين نسخه براي مريدان و مقلدان نيز پيچيده مي‌شود. مقلدان نيز به خوبي پذيرفته اند. اين گونه‌اي خودفريبي مضحک است. عَلَم اعراب را که 1400 سال پيش با خود در جنگ‌ها حمل مي‌کردند و اکنون خود نيز ديگر آن را حمل نمي‌کنند بردوش جوانان ايراني در خيابان‌ها بگردانيم و بگوييم ما ايراني‌ها دين اسلام را بهتر از اعراب آموخته‌ايم و تشيع مايه مباهات ما است. فقط کمي انديشيدن به اين رسوم عربي که ستايش مي‌شود و فرهنگ رايج کنوني کافي است تا دريابيم که حسن نصرالله راست مي‌گويد.

از معدود رسومي که ايرانيان گرامي ميدارند و ايراني است، عيدنوروز و چهارشنبه سوري است. حتما از دشمني اهالي تشيع با اين جشن‌ها خبرداريد. حتما سخنان کسي چون مطهري را در اين زمينه خوانده‌ايد. پاي ايران که وسط بيايد اين اعراب لرزه بر اندامشان مي‌افتد و دشمني خود را عريان مي‌کنند. اگر به دليل انطباق جشن نوروز با آغاز سال جديد و اعتدال بهاري نبود و نيز اگر اعراب خود يک آغاز سال ثابت که با تغييرات فصول قابل لمس باشد در فرهنگشان داشتند، با احتمال بسيار قوي همين نوروز نيز ديگر از دستمان رفته بود. پس به‌جاي برآشفته شدن از سخنان حسن نصرالله، بهتر است چاره انديشي کنيم و به خود بياييم.

براي جلوگيري از تداوم اين روند شوم، بهتر است اقداماتي عملي و موثر انجام دهيم.مثلا قبل از هرچيز در مناسبات عربي شرکت نکنيم. در عزاداري ها شرکت نکنيم و سياه نپوشيم. پول خود را به صندوق امام‌زاده‌ها و امامان نريزيم. پول خود را براي چرخيدن دور خانه اي در مکه به اعراب ندهيم. آداب ورسوم و فرهنگ خود را فرابخوانيم و آنها را گرامي بداريم. مثلا جشن‌هاي باستاني و شادي‌آور خود را جايگزين مراسم غمناک عربي کنيم. بايد بي‌رحمانه نقد کنيم و گفتمان نقد آيين اسلام به سطح عامه راه يابد تا قداست که اولين مانع سر راه خروج از بحران است از ميان برداشته شود. اقداماتي از اين دست مي توان انجام داد تا قدم به قدم به سوي رهايي از اين چنگال خشک اعراب برويم. اين گام‌ها بي‌شک برداشته خواهند شد و به هرحال روزي سلطه اعراب بر ايران خاتمه مي‌يابد. اما امروز حسن نصرالله راست مي‌گويد.


بازهم انسانيت در برابر دوربين به توحش و سنت‌گرايي و مذهب باخت و ما هم قدري ناسزا گفتيم و تمام!

بازهم انسانيت در برابر دوربين به توحش و سنت‌گرايي و مذهب باخت! بلي، صد البته بيش از هرچيز مذهب! (به اين مورد در ادامه پرداخته خواهد شد). آيا به قتل رسيدن آن جوان در برابر چشمان مردم يک اتفاق است؟ کافي است سري به کلانتري‌ها بزنيد و از نگهبانان دم در سوال بپرسيد که روزي چند فقره قتل ناموسي دارند! قتل‌هاي ناموسي بخشي از روزمرگي اين مملکت آفت زده شده‌اند. اين فرهنگ ما است. همه ما ديده‌ايم که قاتلين ناموسي هميشه تشويق مي‌شوند و قاتل فرد با غيرت و با شرفي است که ناموس دارد! در اين نوشتار با بررسي اجمالي منشا و زمينه هاي وقوع قتل‌هاي ناموسي و مفهوم ناموس که در حال حاضر در عرف رايج است، تلاش مي‌شود تا راهکار مناسب در اين زمينه ارائه گردد.

ناموس چيست؟

سوال: ناموس چيست؟

 پاسخ:

در تعريف اين واژه اگر به لغتنامه دهخدا سري بزنيم، بازهم به همان دشمن سرسخت انسانيت يعني دين ميرسيم!

ناموس . (معرب ، اِ) ۞ احکام الهی . (برهان قاطع). شریعت . (اقرب الموارد) (المنجد). قانون و شریعت و احکام الهی . (ناظم الاطباء).

و اما در مفهوم رايج فعلي، به نظر من ناموس به معني  استثمار جنسي و مالکيت قانوني تمام و کمال يک مرد بر يک زن است! يعني اگر زني به هر دليلي در لحظه‌اي از زمان از انتخاب قبلي خود پشيمان شد و يا کس ديگري را به‌جاي مالک فعلي خود به عنوان شريک جنسي (در مواردي حتي فقط به عنوان هم‌صحبت) برگزيد، مجازات او و شريک جديدش مرگ است. البته خيانت در عهد و پيمان به هرحال شايسته جريمه است اما آن جريمه حداقل در اين مورد هرگز نمي‌تواند مرگ باشد و با مرزهاي انسانيت فاصله زيادي دارد.

هميشه آن‌چه انسانيت را مي‌درد، مجوزي ماورايي است که با باقيمانده خوي وحشي‌گري انسان که هنوز در برابر دست‌آوردهاي تمدن و شعور بشري تسليم نشده است، سازگار است.

ناموس يکي از مظاهر توحش است که به همراه ما به جامعه نيمه مدرن ما آمده است! البته اگر مي‌گويم نيمه مدرن، صرفا به دليل حضور تکنولوژي و در دسترس بودن اطلاعات دنياي مدرن در جامعه ما است وگرنه جامعه ما از لحاظ فکري کاملا سنتي و عقب‌مانده است. فقط در نظر بگيريد که براي توجيه مالکيت مرد بر زن و مفهوم موهوم غيرت و ناموس، هنوز مثال مرغ و خروس در اين جامعه کاربرد دارد! مرد به خروس تشبيه مي‌شود و زن به مرغ که اگر سروکله خروس ديگري پيدا شود، دعواي خونين به راه مي‌افتد! بارها اين مثال را از زبان سنت‌گرايان مذهبي شنيده‌ام. مرغ و خروس! در نظر بگيريد که اثرگذار بودن چنين مثالي در جامعه ما چه توهين بزرگ و پشت پاي محکمي به دست‌آوردهاي بشر و شعوري است که در طول تاريخ با تجربه‌ها و هزينه‌هاي سنگين انباشته کرده است. ما با اين سکون مان هر روز صدهزار دشنام پست به هستي مي‌دهيم!

بلي، شايد روزگاري بشر همچون جامعه مرغان ميزيسته است و نرها بر سر ماده ها دعوا مي‌کردند چون قوي‌تر بوده‌اند. اين ماجرا در ساير جنبه‌هاي زندگي بشر نيز وجود داشته است. مثلا حق تصاحب ملک و ابزار و قلمرو نيز با زورگويي و قدرتمندي افراد رابطه مستقيم داشته است. در گذر زمان، وجه اختلاف اصلي بشر با جامعه مرغان که همان انديشه‌ورزي است، سبب شد که براي ايجاد رفاه و آرامش بيشتر قراردادهاي اجتماعي صلح‌آميز، جايگزين زورگويي شوند! در دنياي مدرن يکي از اين قراردادها رفع حق مالکيت مرد بر زن از هر نظر است. يکي ديگر از اين قراردادها، ارجح دانستن جان انسان و انسانيت بر هر چيز ديگري است. اگر احترام گذاشتن به اين دو قرارداد در جامعه ما نهادينه شده بود، ديگر پديده متعفن»قتل ناموسي» نيز رخ نمي‌داد و يا اگر رخ مي‌داد، همچون رخ‌دادن تيراندازي توسط يک بيمار رواني در يک دبستان، بسيار نادر و غير طبيعي بود.

در جامعه آميخته شدن دين با  احساس مالکيت مرد بر زن که ميراث دوران توحش است و همچنين ارجح دانستن دين بر انسانيت و جان انسان‌ها، موجب شده است که ما از دست‌آوردهاي قراردادهاي اجتماعي و انباشته شعور بشر محروم بمانيم. اين محروميت در اين زمينه اقتدار واِژه توحش‌آميز «ناموس» است. درواقع در اين زمينه ما مرغ و خروس‌هايي هستيم که به‌جاي اينکه خروس‌ها مرغ‌ها را در کنار خود نگه‌دارند، اسم انها را در شناسنامه خود مي‌نويسند يا عاشقشان مي‌شوند! البته فرآيندي که موجب مي‌شود درهم آميختگي دين با توحش دوران قديم اثرگذار باشد، وام‌دار حکومت ديني است. حکومت ديني احکام پوسيده خود را با زور و تبليغات و صرف پول و امکانات زنده ‌نگاه مي‌دارد و سعي مي‌کند مانع دسترسي افراد به دست‌آوردهاي انساني بشر شود. نهادينه شدن اين احکام پوسيده موجب مي‌شود که جامعه‌اي داشته باشيم متشکل از شمشير و چاقو به دستان 1400 سال پيش بيابان حجاز که کت و شلوار مي‌پوشند، به جاي شتر، ماشين سوار مي‌شوند و رقباي سکسي خود را به جاي خيمه در ميداني در سعادت‌آباد تهران سر مي‌برند! البته ناموس در حال حاضر نماينده تمام عيار يک عارضه فرهنگي است. گرچه منشا آن توحش آدمي و عامل زنده ‌ماندش دين بوده است، اما در حال حاضر بخشي از فرهنگ ما است.

چاره چيست؟

واضح است که راه خروج از اين بحران، تفهيم احترام به قراردادهاي اجتماعي و انساني است که بشر براي تشکيل جامعه و دست‌يابي به رفاه و آرامش بيشتر وضع کرده است. باز واضح است که براي انجام اين کار، بايد از سد دين که در بسياري از موارد با قراردادهاي اجتماعي بشر مخالف است و موضعي خشک و غير منعطف دارد عبور کرد. يعني بايد تفهيم کرد که ما مرغ و خروس نيستيم بلکه انسانيم! مثلا لازم است که تفهيم شود براي ممانعت از خونريزي و پس از آن انتقام که تداوم خونرزي است و همچنين براي ايجاد احساس آرامش در اثر انتخاب و همچنين احساس آرامش انتخاب مجدد و همچنين براي به دست آمدن احساس مطلوب از آزادي در شيوه زندگي، نبايد کسي را برده جنسي يا عاطفي خود بدانيم! البته در اين زمينه دلايل بسيار زيادي وجود دارد که مي توان آنها را برشمرد اما چون موضوع بحث چيز ديگري است، مطرح نمي‌شوند. اما براي عبور از سد دين، بايد بتوان از سد حکومت ديني گذشت. در اختيار داشتن ثروت و قدرت، موجب مي‌شود که خواستگاه‌هاي پوسيده دين برآورده شوند. بنابراين تنها ابزار و تنها راه خروج از بحران، استفاده از تکنولوژي مدرن براي گسترش آگاهي و قرار دادن مغزهاي افراد در معرض دست‌آوردهاي فکري بشر است تا آرام آرام  از کانال انديشه‌ورزي وارد کاخ قانونگذاري شوند و همه ساکنين آنجا را به ناچار مدهوش عطر خوشبوي خود کنند.

البته همانطور که پيش‌تر هم ذکر شد، دين تنها مانع نيست. گذشتن از سد دين شرط لازم است اما کافي نيست. چراکه معضلاتي همچون «قتل ناموسي» تبديل به يک فرهنگ شده‌اند که از بچگي به طرق مختلف در اذهان افراد وارد مي‌شوند و در ناخود‌آگاه آنها تثبيت مي‌شوند. اين يک معضل فرهنگي است که هيچ‌کس فکر نمي‌کند که همسرش حق دارد در لحظه‌اي از زمان از او متنفر شود و به ديگري علاقه‌مند شود. همه اينگونه حالتي را تجربه کرده‌اند. و البته باز هيچ‌کس فکر نمي‌کند که ممکن است همسرش جايي نتواند  بر سر عهدش بماند و تخلف کند. بگذريم از اين موضوع که در اين ماجرا شريک عاطفي يا جنسي جديد همسر کاملا بي‌گناه است، اما خود او نيز هرگز سزاوار مجازاتي در حد مرگ نيست! کسي در اين زمينه‌ها نمي‌انديشد و اگرهم تلنگرهايي در مواردي حس شود، در اکثر اوقات در برابر ديدگاه مرغ و خروسي رنگ مي‌بازد. اين محصول بيگانگي افراد با قراردادهاي انساني اجتماعي و دلايل وضع آنها است. اين بيگانگي تبديل به عادت شده است و اين عادت بخشي از علايق مردم شده است که خود قسمتي از فرهنگ است.

چاره اين است که گفتمان مخالف با عرف در اين زمينه به راه بيفتد و عادي شود! بايد با بي‌رحمي بر واژه‌هايي چون «ناموس» تاخت و آنها را رسوا کرد. به اين ترتيب اين گفتمان ابتدا در سطوح بالاتر جامعه (از نظر فکري)‌ رايج مي‌شود و کم کم در ميان عامه مردم شکل مي‌گيرد. البته در اين زمينه بايد همواره انصاف رعايت شود تا تلاش‌ها کارساز باشند. مثلا «ناموس» بار مفهومي مثبت هم در بر دارد. مثلا محافظت از بستگان و ديگران در برابر تهديد و تجاوز جنسي. اين يک بار معنايي مثبت است که در حال حاضر مي‌توان آن را هم از واژه «ناموس» بيرون کشيد. اما احساس مالکيت و تمايل به روش مرغ و خروسي را نيز مي‌توان از اين واژه بيرون کشيد که توحشي مثال زدني است! بنابراين نقد منصفانه و بي‌رحمانه چنين واژه‌هايي که در ناخود‌آگاه افراد جايگاهي مقدس داشته و بر خوي وحشي‌گري انسان که از دوران توحش باقيمانده است سازگارند، مي‌تواند بسيار تاثيرگذار باشد. عادي شدن اين گفتمان نيز با اطمينان بالايي برداشتن اولين گام عملي در جهت حذف چنين وحشي‌گري‌هايي است.

پ ن:  پسر جواني در برابر چشمان مردم و ماموران نيروي انتظامي در روز پنج‌شنبه 13 آبان در ميداني در سعادت آباد تهران توسط مردي ميان‌سال سلاخي شد و پس از 45 دقيقه در همان‌جا جان باخت! دليل سلاخي شدن آن پسر جوان وجود رابطه عاطفي يا جنسي با معشوقه مرد ميانسال بوده است! کسي براي نجات جان آن جوان اقدامي نکرد چون مسئله ناموسي بود! 45 دقيقه براي نجات جان يک انسان وقت زيادي بود که مردم و ماموران نيروي انتظامي حاضر در محل و همينطور کلانتري‌هايي که با آنها تماس گرفته شد و اقدام لازم را به اجرا در نياوردند، وقت را تلف کردند. تمامي آن افراد در آن 45 دقيقه بر صورت هستي تف انداختند و انسانيت را همراه با آن مرد ميانسال سلاخي کردند!


ارجح دانستن دین بر انسانیت، مانع برقراری سکولاریسم و منجر به قانون‌گذاری و حکومت دینی می‌شود

قبل از هرچیز این نکته را یاد آور می‌شوم که نوشتار حاضر را می‌توان به تمامی تعاریفی که قانون‌گذاری دین در جامعه را نفی می‌کنند، ازجمله لائیسیته، تعمیم داد.

در پاسخ به این پرسش که آیا دین مانعی سر راه سکولاریسم است یا خیر، ابتدا باید بدانیم که منظور ما از دین چیست؟ بنابراین بلافاصله این سوال پیش می‌آید که چه دینی؟ بنابراین برای این‌که در ذهن خواننده این جدال ذهنی مقایسه ادیان و همینطور برداشت‌ها از دین پیش نیاید، در این نوشتار منظور از دین، دین اسلام است و به طور خاص تشیع. بنابر این از این به بعد هرجا می گوییم دین، منظور دقیقا همین تشیع است که در عرف و جامعه و گفتارهای مذهبی کنونی موجود است.

با توجه به توضیحات فوق، دین آموزه‌ها و دستوراتی دارد که عملا منجر به قانون‌گذاری می‌شوند. از جمله این دستورات، احکام مربوط به ارث، وجوه واجب شرعی که به مالیات اضافه می‌شوند، امر به معروف و نهی از منکر (البته این مورد کمی سختگیرانه در این دسته جای می‌گیرد)، روزه، جهاد و در نگاه فلسفی مفاهیمی چون مهدویت و غیبت و انتظار که کاملا سیاسی بوده و پایبندی جامع به آنها مستلزم قانونگذاری و جهت دهی حکومتی است. موارد بیشتری هستند که همه ما با کمی اندیشیدن می‌توانیم چند نمونه بیاوریم.  بنابراین در نگاه اول چنین به نظر می‌رسد که دین یک مانع اساسی سر راه سکولاریسم است و پاسخ پرسش ما یک «آري» قاطع است.

نتيجه گيري فوق بر اين اساس صحيح است که ما یک جامعه را بگونه اي فرض کنيم که در آن دین به عنوان یک مقوله اجتماعی فراگیر مطرح می‌شود. به این معنی که تصور کنيم دین همگانی است(همه افراد ديندار هستند) وجامعه ای را که می‌خواهیم شکل دهیم، حتما باید هم دینی(در تمام ابعاد از جمله قوانین اجتماعی) باشد و هم سکولار. این مورد نشدنی و جمع نقیضین است. اما باید در نظر گرفت که در واقع دین هیچ‌گاه چنان فراگیر و جامع نیست. و در جامعه اي که از اين نظر همگن نباشد، نتيجه قبلي همواره صحيح نيست. برای توضیح این مطلب باید به مفاهیم بنیادین تشکیل جامعه رجوع کنیم. تشکیل جامعه و گردهم آمدن افراد به دلیل رفع نیازهای انها و فراهم آوردن رفاه و امنیت بیشتر با استفاده از اجماع توان افراد است.

تصور کنید که ما در سرزمینی پهناور به نام ایران که همه به یک اندازه از تمام آن سهم داریم، تصمیم به تشکیل جامعه گرفته‌ایم. هرکدام از ما عقاید مختلفی دارد. اما بسیاری دیندار هستند.با توجه به این‌که ما یک جامعه غیر همگن داریم، این پرسش اساسی ایجاد می‌شود که آیا دین به عنوان گزاره‌ای که همه آن را نمی‌پذیرند و به اصطلاح فراگیر یا عمومی نیست ولی در حال حاضر اکثریت دیندار هستند، باید به همه تحمیل شود؟ اگر پاسخ به این پرسش «نه» باشد، بلافاصله حکومت دینی رد می‌شود و هرگونه قانون‌گذاری عمومی بر اساس دین مردود است. چراکه هرگونه قانون‌گذاری کشوری برای همه جامعه، منجر به رعایت آن از سوی دیگران شده و این بی واسطه یعنی تحمیل آن به کسانی که به باورش ندارند. اما اگر پاسخ به این پرسش که » آیا نظر اکثریت باید به همه تحمیل شود؟ » آری باشد، آنگاه حکومت دینی تشکیل خواهد شد.

پاسخ دادن به پرسش فوق بستگی به جایگاه عناصر انسانیت و دین در قبال یکدیگر دارد. به این معنی که اگر انسان بودن و گزاره‌ای اساسی چون اخلاق را بر دین ارجح بدانیم، بلافاصله پاسخ می‌شود «نه». اما اگر دین را در جایگاهی بالاتر از انسانیت بدانیم و دستوراتش را تحت هر شرایطی لازم به اجرا (به صورت تمام و کمال) بدانیم، آنگاه باید قوانین حکومتی بر دیگران تحمیل شده و حکومت دینی تشکیل شود. یاد آور می‌شوم که دین دستوراتی دارد که بر اساس آن تشکیل حکومت دینی لازم است. عقل سلیم و وجدان بیدار همواره انسانیت را بر دین ارجح می‌داند. اگر افراد دیندار بیندیشند که ممکن است روزی در اقلیت قرار گیرند، آنگاه در نگاهی که دین را بر انسانیت ارجح می‌داند، خود متحمل عقیده دیگران می‌شوند. اما اگر این دید نهادینه شود که انسانیت بر دین ارجح است، هیچ اقلیتی مجبور به تحمل نظر اکثریت نیست.

بنابر این برای تشکیل جامعه، اگر و تنها اگر تمام افراد انسانیت را بر دین ارجح بدانند، یعنی اول انسان باشند و بعد دیندار، می‌شود حکومتی سکولار تشکیل داد که قانون‌گذاری آن مبتنی بر اشتراکات انسانی بوده و دینداران هم تا جایی که موجب رنجش دیگران و نقض قوانین مبتنی بر انسانیت نشوند، به برگزاری مناسک و اعمال خودبپپردازند. نهادینه شدن این دیدگاه، تنها راهی است که بر اساس آن می‌توان یک حکومت سکولار یا لائیک را در جامعه‌ای که اکثریت افراد آن دیندار هستند، برقرار کرد.

البته برخی برای حل مشکل پیاده‌سازی حکومت سکولار یا لائیک در جامعه‌ای که دینداران در آن زیادند، سعی در تغییر چهره دین و تلطیف آن دارند. یعنی معتقدند که باید دینی را که دستوراتش منجر به تشکیل حکومت دینی می‌شود، در مرور زمان و با ترفند‌هایی تبدیل به دینی دیگر کرد که با سکولاریسم سازگار باشد. این مورد چندین ایراد اساسی و خطرناک دارد که پرداختن به آن نیازمند بیان بسترهای مربوط به آن دارد و یک بحث مستقل است. مثلا یکی ازموارد این است که اینگونه دگردیسی‌ها که به شکل هدفمند در دین ایجاد شده است، از آنجایی که هرگز نمی تواند عنصر الوهیت را نفی کند، منجر به تولید تعاریف و توجیهات مبهم می‌شود که در کوتاه مدت به نظر مفید می‌آیند اما در بلند مدت تولید معضلات جدید و ناشناخته‌ای می‌کنند که رفع آنها از موارد کنونی بسیار سخت تر است. تجربه نیز نشان داده است که چنین رفتاری که از سوی افرادی که خود را «روشنفکر دینی!» می‌دانند سر می زند، همواره موجب ظهور بدعت‌ها و باورهای ناشناخته‌تر و عجیب تر شده است.

بنابراین، برقراری حکومت سکولار در جامعه‌ای که دین را در آن فراگیر و همگانی بدانیم نشدنی است. اما در عمل چنین جامعه‌ای نداریم. از طرف دیگر برای جوامع غیر همگن برقراری حکومت سکولار بستگی به این مورد دارد که آیا افراد دین را بر انسانیت ارجح می دانند؟ اگر چنین است که سکولاریسم یا لائیسیته منتفی هستند. اگر چنین نیست می‌توان بر سر اشتراکات انسانی برای رسیدن به رفاه و آرامش و امنیت بیشتر توافق کرد. چه خوب است که همانطور که هست، باور داشته باشيم که اول انسان هستيم، بعد ديندار يا بي‌دين.


عشق به معني خواستن بي قيد و بند، يک فريب مکتبي و ابزاري کارآمد در صحنه سياست است


همه مي‌دانيم که «عشق» تعاريف و توصيفات گوناگوني دارد. با يک جستجوي ساده در اينترنت مي‌توان به اين تعاريف دست يافت. اما واژه عشق در مفهومی که در عرف و جامعه کنونی ایران رایج است، یک فریب سیاسی بزرگ و ابزاری کارساز در صحنه سیاست است. دليل پرداختن به اين مورد اين است که بايد آن چيزي را که در حال حاضر نمود بيشتري دارد مورد توجه قرار داد.
بسیاری از ما در وصف واژه عشق و قداستی که برای آن قائل هستیم بسیار شنیده‌ایم. عشقی که پاک و مقدس است. عشقی که فراتر از خواستن و نیاز است و ترکیبی دیگر که به شکل «عشق واقعی» ظاهر می‌شود که نمایانگر گونه‌ای رابطه دور از دسترس و کم‌یاب است که به سختی حاصل می‌شود. در اینجا دقیقا همین مفهوم رایج در عرف مورد بحث است.
می‌گویند آدم‌ها سه دسته هستند، دسته اول سوداگران که خدا را برای بهشت می‌خواهند. دسته دوم آنهایی که از ترس جهنم می‌خواهند. دسته سوم عاشقان که فقط خدا را می‌خواهند برای خدا و نه هیچ چشم‌داشتی از او دارند و نه هیچ ترسی!
در دسته بندی فوق، بلافاصله نتیجه می‌شود که دسته سوم یک فریب است!
با توجه به بار معنایی واژه عشق که اکنون در جامعه رواج دارد، می‌توان گفت که تعریف آن خواستن بی چون و چرای چیزی است. توجه کنید که چگونه ممکن است چیزی را به این شکل خواست؟ یعنی چیزی را خواست در حالی که برای رفع یک نیاز نباشد و یا از سر دفع یک خطر نباشد! عاشقان خدا که در راه خدا جان می‌دهند هیچ چیز نمی‌خواهند؟ آن جان دادن بررای رفع هیچ نیازی نیست؟ پاسخ با قاطعیت منفی است. دقت کنید که وقتی کسی در راه خدا جان می‌دهد، اگر بگوییم که چشمی به بهشت ندارد و این کار فقط برای این است که در راه خدا است، متوجه گونه‌ای رفع نیاز در این رفتار می‌شویم. در واقع انجام دادن این عمل، در برابر انجام ندادنش تبدیل به یک درجه بالاتر از احساس کمال می‌شود. یعنی احساسی متعالی که انسان آن را بالاتر از تمام جنبه‌های دیگر و برآورده شدن نیازهای دیگر در زندگی‌اش می‌داند. بنابراین رسیدن به یک آرامش خیال که همزمان رهایی از تمام کاستی‌ها نیز هست، یک نیاز بزرگ است که با جان دادن در راه خدا برآورده می‌شود.یعنی فرد در شرایطی قرار گرفته است که مردن در راه خدا برایش نیاز شده است. این که چگونه آن شرایط حاصل می‌شود یک بحث مستقل و طولانی است که به نقشی که عناصر تشکیل دهنده عشق بازی می‌کنند بر می‌گردد.

به عبارت دیگر می‌توان گفت یک عاشق، فرزند خلف قداست و ایمان است. یعنی وقتی کسی یا چیزی برای یک فرد مقدس باشد و آن فرد در مورد صحت اعتقادش ایمان داشته باشد، آنگاه او عاشق آن کس یا آن چیز می‌شود. یعنی آن کس یا آن چیز را می‌خواهد چون مقدس است و به درستی این خواستن ایمان دارد. اما همواره چیزی که در قداست مصداق نیاز است، برآورده شدن احساس تعلق و کمال است.
اما چرا این واژه سیاسی است؟
عشق باعث می‌شود بدی‌های معشوق را ندید. که البته این یک ارث از والد ایمان است. همینطور عشق باعث می‌شود که هیچ‌گاه هم زمانی برای آغاز یک نگاه متفاوت به معشوق فرا نرسد که این هم ارثس از والد قداست است. بنابراین معشوق هرچه باشد، یک ابزار قوی برای در دست گرفتن عنان عاشقان است. اگر معشوق یک انسان باشد، او می‌تواند هر چه بخواهد و از دست عاشق یا عاشقان بر می‌آید به‌ دست آورد. و اگر معشوق چیزی باشد که صاحبی دارد، آنگاه صاحبش ارباب بی قید و بند عاشق یا عاشقان است.
حال تصور کنید که یک ایدئولوژی خاص یا یک دین با خدایی که دستوراتش در دست عده‌ای خاص قرار دارد، معشوق یک ملت است. در اینجا خدا یک ابزار سیاسی برای حکومت کردن بر ملت عاشقی است که سرسپرده معشوق هستند. بنابراین هرکس که در چنین شرایطی متولی دین باشد، صاحب تصمیم و خواسته ملت می‌شود. پس اگر شما یک سیاست‌مدار باشید و بتوانید در مسند متولی عشق قرار گیرید، لحظه‌ای از ترویج و تثبیت آن در جامعه غافل نمی‌شوید و در این زمینه تلاش می‌کنید.
عشق و تخریب رابطه‌های سالم عاطفی بین جنس مخالف
واژه عشق در ایران بیشتر یک مفهوم عرفانی بوده است. با توجه به آثار شاعران و عارفان، می‌توان این موضوع را دریافت. در واقع عرفان نیز از سیستمی برای به تعویق انداختن پاسخ به سوالات ندانسته استفاده می‌کند که برای ایجاد اطمینان درپیروان خود نسبت به صحت یک پاسخ پیش‌فرض، نیاز به مفهوم عشق دارد. رفع این نیاز در بسیاری از مواقع با سلوک عملی همراه است. اما در این میان چون عشق، به هرحال، با خواستن گره خورده است، در بارزترین جلوه خواستن انسان که خواستن یک جنس مخالف است،‌ رخنه کرده است. داستان‌هایی که عارفان از عاشقان زمینی نوشتند تا عشق واقعی را که خواستن بی چون و چرا است به عنوان یک گزاره مقدس و مطلوب در قالب رابطه یک زن و مرد توجیه کنند. به این ترتیب، عشق به خدا و فراهم شدن ابزار سیاسی و مکتبی نیز برای متولیان آنها امکان‌پذیر می‌شود.
آنچه که در طول این روند، بسیار ضربه خورده است، برقراری یک رابطه سالم و به دور از تخیل برای یک مرد و زن است. با نهادینه شدن دیدگاه مقدس به خواستن و نشستن عشق بر تخت شاهی در سرزمین عرف و ناخود‌آگاه اذهان، تصوری از یک عاشق پاک و یک معشوق که او نیز عاشق پاک است در نگاه افراد نقش می‌بندد. این تصویر یک پیش‌قضاوت مقدس است. قضاوتی که در آن طرف مقابل زمانی مطلوب است که ما را بی قید و بند بخواهد. بهترین حالت آن حالتی است که او پیچش مو بیند و تمامی مظاهر دیگر عشق که مشتقات یک فریب بزرگتر هستند.
ازآنجایی که توقعات برآمده از آن توهم نهادینه شده در اذهان هیچ‌گاه برآورده نمی‌شوند و باز از آنجایی که عشق از دیدگاه عاشق، مقدس بوده و نمی‌تواند اشتباه باشد، برآورده نشدن پیش‌قضاوت‌ها در مورد یک رابطه و عدم انطباق انسانیت با آنچه که تحت عنوان «مطلوب» شناخته می‌شود، باعث ایجاد رفتارهای عجیب و دوگانه می‌شود. افراد، مدام خود و طرف مقابل خود را سرزنش می‌کنند که چرا لیاقت یک عشق پاک را ندارند و یا مثلا چنین جملاتی که از زبان افراد نسبت به جنس مخالفشان بروز داده می‌شود «همه‌شان دورو هستند و نمی‌شود به آنها اعتماد کرد». آدم‌هایی که مدام به خودشان قول می‌دهند که هرگز به جنس مخالفشان اعتماد نکنند و هربار سرخورده تر می‌شوند تا نهایتا با این توجیه که «آدم پاک پیدا نمیشود» با شرایط کنار می‌آیند. این در حالی است که اگر آن فریب مقدس نبود، آنگاه در یک نگاه منطقی پاکی چیزی نبود جزهمین اشتباهات و تلاش ها و بهبودها.
بنابراین اگر بخواهیم کوتاه بگوییم، می‌توان گفت: عشق یک ابزار سیاسی است که با توجه به اینکه عناصر ایمان و قداست را در بر می‌گیرد، حکومت معشوق را حتی اگر بد باشد تضمین می‌کند و چشم ها را بر بدی‌های معشوق می‌بندد و کاستی ها را به هر‌حال متوجه عاشق می‌کند. در این میان آمیخته شدن مفهوم مکتبی عشق با رابطه های عاطفی، موجب تخریب آن رابطه‌ها شده و مانع ایجاد روابط سالم می‌شود. پس از آنجایی که این واژه بار عرفانی و مکتبی دارد، سرسپردگی می‌آورد و حاوی عناصر قداست و ایمان است،‌واژه مناسبی برای ابراز علاقه ویژه نسبت به کسی که او را بیشتر از دیگرا دوست می‌داریم نیست. دوست داشتن خود مفهوم کاملی است. کسی را هم به طور خاص دوست داشتن یک مفهوم مستقل است اما عشق را نمی‌توان به آن نسبت داد. برای همین، برای برقراری یک تعادل، بهتر است که یا واژه مناسب‌تری به کار گرفته شود و یا آن مفهومی که فرزند قداست و ایمان است حذف شود.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: