بایگانی برچسب‌ها: سکولاریسم

تن دادن به حکومت دینی به‌جای حکومت سکولار، همچون خوردن گوشت خام است به‌جای گوشت پخته

آدمی وقتی با یک پدیده خوب مواجه می شود، دیگر محال است که پدیده ای که در سطح پایین تر از آن قرار دارد را ترجیح دهد. معیار این خوب بودن انطباق با گزاره های انسانی و در معنی عام، انسانیت است. برای توضیح این مفهوم می توان از گوشت خام و پخته مثال اورد، تصور کنید که در یک منطقه خاص، مردمانی همه گوشت خام می خورند. اگر یک تیکه گوشت پخته به همراه نمک به آنها بدهیم و این طعم را از گوشت تجربه کنند، پس از مدتی دیگر گوشت خام نمیخورند. این البته یک مثال ساده و منحصرا غریزی است که ملاحظات بهداشتی و جنبه احتیاطی در آن دخیل نشده است. در همین مثال، بدون شک آن مردمان بار اول از خوردن گوشت پخته امتناع می ورزند. این طبیعت بشر است که تمایل دارد انچه را که به آن خو گرفته است حفظ کند.اما در صورتی که آن را تجربه کند، از آنجایی که بهتر است، دیگر سراغ گوشت خام خوردن نمیرود. صحبت از نحوه انجام یک عمل است. زحمت پختن گوشت را مزه بسیار بهتری که دارد توجیه میکند، این توجیه در سطحی است که تبدیل به یک نیاز می شود. به این معنی نیست که اگر گوشت را نپزیم نمی شود خورد، بلکه این یک نیاز مشروط به وجود امکانات پختن گوشت است. یعنی اگر امکان پختن گوشت موجود باشد، نمی شود گوشت را نپخته خورد!

حال بیایید جنبه های بهداشتی و فلسفه امنیتی پختن گوشت را هم اضافه کنیم. مثلا آن مردمان را که گوشت خام می خوردند، علاوه بر آشنا کردن با مزه بهتر گوشت پخته، با فواید پختن گوشت و مضرات مصرف خام آن آشنا کنیم. مثلا برایشان شرح دهیم که فلان آدم که مرد، به دلیل مصرف گوشت خام که فلان بیماری را ایجاد میکند جان داده است. در این حالت، حتی آن تعداد از مردمانی که از استثناء ها به شمار می روند و دچار اختلال در ذائقه طبیعی هستند نیز از خوردن گوشت خام پرهیز می کنند و گوشت را پخته مصرف میکنند. این رفتار در جامعه نرمال انسانی بدیهی است!

حکایت نحوه اداره کردن جامعه نیز از چنین منطقی پیروی میکند. حکومت دینی همچون خوردن گوشت خام است. می شود حکومت دینی داشت، اما این تا زمانی است که حکومت سکولار(حکومتی که دین در آن دخالت نمی کند) تجربه نشده باشد. مثلا الان در فرانسه دیگر کسی از حکومت دینی صحبت نمی کند. در آنجا چون گزاره بهتر از اداره جامعه تجربه شده است، دیگر سراغ گزاره قبلی نمی روند. البته این موضوع را هم اضافه کنید که آنها فواید حکومت سکولار و مضرات حکومت دینی را هم میدانند. در مقام مقایسه و در نگاه اول، ما آن مردمانی هستیم که از دور آنها را که گوشت پخته می خورند نگاه می کنیم و فواید آن را از زبانشان شنیده ایم، اما هنوز آن را تجربه نکرده ایم.  از طرفی هنوز خیلی از ما در حال انجام آن مقاومت طبیعی هستیم که اشاره شد.

تا اینجا همه چیز نرمال بود. اما در نظر بگیرید که خوردن گوشت خام در آن مکان مقدس باشد. مثلا آن مردم ادعا می کنند که اینگونه گوشت خوردن را خدایشان توصیه کرده است. این حالت با جامعه ما منطبق است. طبیعی است که در چنین حالتی کار دشوار می شود و متاسفانه ایمان آن مردم باعث می شود که سالها گوشت خام بخورند و مریضی ها و طعم بد آن را با هزار دلیل خود ساخته توجیه کنند.

اما چاره چیست؟ راه حل ساده است اما زمان می برد. قانون فوق برای دیدگاه و نحوه نگرش آدم ها به هستی هم صادق است. به این معنی که اگر آدمی اندیشه ای خوب را تجربه کند، دیگر اندیشه ای که در سطح پایین تری از آن است را نمی پذیرد. اندیشه آزادکه مبتنی بر انسانیت و شعوری بالغ باشد از اندیشه دینی غیرمنعطف که چارچوب سخت بر سر اجرای مناسک خاص دارد، بهتر است. پس طبیعی است که اگر فردی آزاد اندیشیدن را تجربه کند، دیگر دچار صلبیت نمی شود. حال در نظر بگیرید که افراد فواید آزاد اندیشی را درک کرده و آن را تجربه کنند، در اینصورت دیگر آن اندیشه های محدود به خاطرات خواهند پیوست. بنابر این آگاهی از آزاد اندیشی و اینکه افراد در معرض آن قرار بگیرند، گام نخست برای خروج از دایره تقدس است که آن گوشت خام را به ما می خوراند. این طبیعت هستی است که اندیشه های خوب، زندگی های خوب به ارمغان می آورند واین سلسله به هم گره خورده است تا خوبی فراگیر شود.  البته در اینجا لازم است بازهم تاکید شود که منظور از خوبی انطباق با انسانیت است.

قرار گرفتن در معرض آزاد اندیشی و آشنایی با تفکر آزاد و منطقی راه رهایی از دام  تقدس است.

Advertisements

مهندس موسوی عزیز، به عنوان یک سکولار، بیانیه کوتاه شما را به فال نیک میگیرم

جناب مهندس موسوی عزیز، قبل از هر چیز، طبق معمول به شما صمیمانه خسته نباشید میگویم. شاید شما هیچ گاه نوشته ای از من نخوانید، اما من به حکم وجدان می گویم. در میان این همه شلوغی و تشویق بی امان، من نیز میخواهم برایتان دست بزنم. از اینکه پرده ملاحظات مذهبی را پس زدید و انسانیت را که حکم به اعدام چند جوان را محکوم میکند بروز دادید، جای بسی خوشحالی است.از اینکه به حق، سلامت دستگاه قضا را بر فتوی اعدام ارجح دانستید جای خرسندی است. هرچند بیانیه کوتاه بود، اما حوصله شما در صدور آن، کوتاهیش را توجیه میکند. گرچه بهتر بود که طرحی عملی هم برای حمایت از بازماندگان در قالب اعتراضات مدنی به حقوق مردم ارائه می دادید و یا به گونه ای از چنین چیزی حمایت میکردید، اما همین قیاس با عدل علی هم در مملکتی که یک حقوقدان شورای نگهبان به شما میگوید محارب، کافی به نظر می رسد.

می بینید مهندس موسوی عزیز؟! ما در تخیلاتمان زندگی نمیکنیم! نقدهای ما از سر ترس از انحراف است. شما بارها نشان داده اید که انتقاد پذیر هستید و سخنان مخالفانتان را می شنوید. البته یقینا این بیانیه از سر وظیفه انسانی شما بوده است و نه صرفا انتقاد. این کار، گرایش شما به راهبردهای ملی و فراحزبی را نشان می دهد. ما همه میدانیم که اتهام اعدام شدگان چه بوده است، همه میدانیم که دفاع از چنین اتهامی (هرچند که واهی است) چه دست آویزی برای حکومت است. بنابراین این بیانیه از سوی شما نشان دهنده گرایش شما به رهبری یک جنبش ملی است. من دوست دارم که بی مهابا از شما حمایت کنم. دوست دارم که خیالم از فردایم راحت باشد. اما بی تعارف بگویم، بسیاری از طرفداران شما رسما چشم در می آورند. یعنی اینکه اگر من بگویم در به رسمیت شناخته شدن خودم از سوی شما شک دارم، به سرعت محکوم به سلطنت طلب بودن، جیره خوار سید علی بودن و … محکوم می شوم. یا مثلا در حمله ای انتحاری، کسی از انها هجوم آورده و من را محکوم  می کند به بی سوادی، بی شعوری، خارج نشینی(انگار که جزام است) و سایر برچسب های بی پایه و از سر تعصب. این موضوع و رفتار هماهنگ شده از سوی آنها (حتی اگر دستور مشاورین شما باشد) من را میترساند. از روزی که شما قربانی یک تمامیت خواهی و قدیس گرایی و روحیه دیکتاتور پرور به جای مانده از نسل ها ظلم و ستمگری شوید.

مبادا لحظه ای این تصور ایجاد شود که نویسنده این مطلب، نگران امنیت مهندس موسوی نیست. همانطور که پیشتر هم اشاره شد، مطابقت صدای ایشان با خواسته های قشر سکولار در لابلای گفتار و کردار، شدنی و آسان است. بنابراین، حال منظور من از فال نیک گرفتن بهتر روشن میشود. به نظر می رسد که مهندس موسوی در حال مطابقت دادن سطح هزینه ها با مطالبات است و از آنجایی که دلش برای جوانان ایران می سوزد، سعی در پاسداری از آرامش و جان و تنشان دارد. به نظر می رسد که ایشان آرام آرام در مسیر پذیرش پلورالیسم در سطح اهداف گام بر می دارند و آن معجون نامبارک تمامیت خواهی را که می دانم از سوی بسیاری در ظرفهای پر رنگ و لعاب به ایشان تعارف می شود، نمی نوشند. من از هر قدم مثبت و کوچک در این راستا خوشحال می شوم. این به آن دلیل است که  گامی به ایستادن در آغاز راه رهایی نزدیکتر می شویم. دور نماها که اصلاح شوند، گامهای کوتاهمان موثر تر خواهد بود.

مهندس موسوی عزیز، بر خلاف تصور بسیاری از طرفداران حزبی شما (اصلاح طلب) تفاوت تاکتیک از استراتژی و دور نما بسیار واضح است. نگرانی عمیق من بر سر آن دورنما است. در تاکتیکها همواره با شما همگام بوده ایم. همه با هم هزینه دادیم و همه با هم ایستاده ایم. می دانید آرزوی من چیست؟ اینکه گام برداشتن در این مسیر واقعی باشد و گام بعدی از شما در قالب گفتاری شیرین که من را هم در سطح اهدافم در بر بگیرد برداشته شود. این آرزو از سر شوق من بر ایستادن در کنار شما است. می بینید که هر حرکت امیدوار کننده از سوی شما برای من که نگران ایران هستم یک نیروی محرکه بزرگ است. بنابر این، این بیانیه کوتاه را به فال نیک میگیرم و در انتظار کلامی شوق برانگیز از شما می مانم.


سکولاریسم پیش نیاز برقراری دمکراسی است

در این نوشتار ابتدا تعاریف دمکراسی و سکولاریسم ارائه میگردد. و سپس لزوم پیاده سازی هر کدام از این سیستمها در جامعه بیان میگردد و در آخر رابطه پیش نیازی سکولاریسم نسبت به دمکراسی در جهت نیل به آن بررسی میشود.

دمکراسی به معنی حکومت مردم است. به این معنی که شاه یا فرقه ای خاص و یا حزبی خاص، حاکم بر جامعه نبوده و ساختار قدرت بر اساس منافع مردم و فقط مردم در یک چامعه تعریف شود. در چنین سیستمی  قوانین، مبتنی بر نظر مردم تدوین می شوند و بر همین اساس نیز تغییر می یابند، اصلاح می شوند و یا منحل می شوند.

چنین سیستمی اولین و بارزترین خصوصیتش تقابل با دیکتاتوری است و امکان اصلاح عارضه های حکومتی با اعتراض مردم و برگزاری تجمعات را فراهم میکند.نکته بسیار مهم در این فرآیند، محدود نشدن خواسته های مردم به حد و مرزهای ایدئولوژیک است. در اینجا این حقوق بشر است که مبنای قضاوت و مورد استفاده به عنوان معیار سنجش کار آمدی دستگاه اجرایی قرار میگیرد.

خوب این مسئله چرا خوب است؟ چرا باید قوانین منطبق بر انسانیت و نظر مردم باشند؟ چرا باید قوانین قابلیت تغییر بر اساس نظر مردم را داشته باشند؟

پاسخ این سوال بر میگردد به اهداف تشکیل جامعه و نیازهای انسان. اولین هدف از زندگی اجتماعی و تشکیل جامعه رسیدن به آرامش است. این هدف در دو راستا حاصل می شود. یکی رفع نیازهایی که یک انسان به تنهایی قادر به برآورده کردنشان نیست (از جمله تامین امنیت و نیازهای خدماتی گسترده) و دیگری برآورده شدن میل انسان به بودن در کنار همفکارنش که یک هدف روانی است. پس انسان از برای رسیدگی به خودش اجتماعی میشود. این یعنی مبنای اجتماعی شدن انسان است. بنابر این لازم است که در تقابل خواسته ها و نیازها و لذت ها در یک جامعه، قوانینی وضع شوند که تا حد اکثر ممکن این اهداف را برای همه افراد جامعه برآورده سازد و از طرفی از بروز تنش ها در اثر اختلاف نظر ها بر سر دستیابی های شخصی و فرقه ای به اهداف ممانعت ورزد. به نظر می رسد، تنها راهی که چنین خواسته ای را پوشش میدهد، حمایت از مشترکات انسانیت و فاکتورهای لذت آفرین و عوامل بنیادین مورد علاقه انسان سالم باشد.

سکولاریسم به معنی جدایی دین (در معنی عام ایدئولوژی) از حکومت( قدرت و قوانین است). به این معنی که معیار قضاوت در دستگاه اجرایی، از آموزه های ایدئولوژیک خط نگیرد و مستقل از آنها باشد.

آیا سکولاریسم خوب است؟ آیا بهره گیری از آن به سود جامعه است؟ بازهم باید به تاثیر گذاری این گزاره در دسترسی به اهداف بنیادین تشکیل جامعه به دنبال جواب گشت. جایگاه ایدئولوژی هم بسیار مهم است. ایدئولوژی و دین، قطعا یک بنیان های مشترک انسانی برای انسانها نیستند. به این سبب که در انسانهای مختلف در اثر آموزش و اندیشه متفاوت هستند و بالطبع، نرخ تغییر آنها ممکن است خود متغییر باشد. یعنی کسی ممکن است یک ایدئولوژی را تا بازه زمانی معینی بپذیرد ولی پس از آن نپذیرد، علاوه بر این ممکن است این بازه زمانی برای کس دیگری کوتاه تر و یا بلند تر باشد. بنابر این، سه عامل چند گانه بودن ایدئولوژی در یک جامعه، تغییر آن برای افراد در بازه های زمانی، و متغییر بودن نرخ تغییر برای افراد، سبب می شود این عامل کاملا از حوزه مشترکات بنیادی که نیل به اهداف تشکیل جامعه را میسر میکنند خارج شود.

دیدگاه فوق دیدگاهی ریشه ای است. اما در نگاهی کلی می توان با شبیه سازی و برهان خلف به نفی دخالت دین در حکومت رسید. یعنی فرض کنیم کهحکومت ایدئولوژیک در مسیر نیل به اهداف اجتماعی است.

تصور کنید که در جامعه ای بزرگ افرادی گرد هم آمده اند.30 میلیون نفر مسیحی، 10 میلیون نفر یهودی، 5 میلیون نفر مسلمان و 2 میلیون نفر از پیروان بودیسم. حال فرض کنید که قوانین باید متاثر از دین باشند. اولین سوال این است که کدام دین؟ اولین پاسخ این است که دین اکثریت مردم. البته ممکن است کسی پاسخ بگوید مشترکات ادیان. این موضوع به دلیل وجود تناقضات در دستورات ادیان رد می شود و با توجه به این که ما در نظر گرفته ایم که به عنوان فرض خلف باید یک ایدئولوژی بر حکومت حاکم باشد، نمیتوان ایدئولوژی را محدود به مشترکاتش با دگر اندیشان دانست. چرا که بسیاری از ادیان، اصول مستقل و متضاد با یکدیگر دارند. به علاوه، وجود افرادی را که به هیچ دینی معتقد نیستند هم باد در نظر گرفت. که اشتراکات را در اصول عملی وسلوک دین به صفر می رساند.

حال اگر فرض کنیم که  دین اکثریت بر حکومت موثر شود، بلافاصله قوانین در پاسداشت آموزه های آن ایدئولوژی حاکم وضع می شوند و از آنجایی که ادیان به سلوک عملی و نظری تکیه دارند، پذیرش عملی این آموزه ها برای دیگران نیز الزامی می شود.حال اینجاست که موضوع اصلی مطرح می شود و آن نسبی بودن دین است. یعنی هیچ تضمینی نیست که دین اکثریت منجر به تسریع در دستیابی به اهداف بلند انسانی تشکیل جامعه گردد. این یقینا اعتقادمعتقدین است، اما لزوما اعتقاد برحق نیست. بنا بر این لازم است که آموزه ها از صافی اندیشه بگذرند و از آزمون تجربه سربلند بیرون بیایند تا مورد استفاده قرار گیرند. اما درحکومت دینی، این تقدس است که آموزه ها را فرا تر از سطح دسترسی انتقاد، در مسند قانون مینشاند و نتایج برآمده از آن بی چون و چرا باید پذیرفته شوند. در این سیستم، هر کدام از دستورات دین که منطبق با اهداف انسانی نباشند منجر به فساد شده و نا رضایتی را در جامعه تولید میکنند و سلب آرامش میکنند. علاوه برآن ظلم نظری که بر دگر اندیشان روا داشته شده است نیز به قوت خود باقی است که حق آنها در رعایت نکردن دستورات ایدئولوژی که نمی پسندند و پرداختن به نگرش خودشان ضایع شده است.

بنا بر این از دخالت دین در حکومت به موارد متعددی از تاثیر گذاری منفی و معکوس در نیل به اهداف تشکیل جامعه می رسیم.

بنابر این، سکولاریسم که به معنی استقلال حکومت از دین است امری است پسندیده که از معضلات و ضایعات دخالت دین در حکومت ممانعت به عمل می آورد.

تا اینجا به تعاریف و جایگاه دمکراسی و سکولاریسم پرداخته شد، اما رابطه ای هم بین این دو از دید نظری موجود است مهمترین نکته این است که اگر سکولاریسم در جامعه نباشد، در نگاه اول بر اساس رای اکثریت ایدئولوژی برتر انتخاب شده و در قانون، بر اثر رای مردم اعمال می شود و منطبق بر دمکراسی است! اما نکته بسیار مهم این است که در چنین سیستمی، قوانین فرا انسانی بوده و فرا منطقی هستند. دین بلافاصله به قوانین جنبه قداست می بخشد و آنها را شاخ و برگ و ریشه می دهد. حال یکی از خصوصیت های یک سیستم مبتنی بر دمکراسی این است  که مردم بتوانند در تغییرات و بهبود جامعه هم نقش داشته باشند و هرگاه که خواستند و خرد جمعی تایید کرد بتوانند قوانین و سیستم اجرایی را تغییر داده و یا منحل و بازسازی کنند. اگر نظام سکولار حاکم نباشد، بلافاصله قداست و جنبه ایدئولوژیک قوانین، حد اقل از انتقاد به برخی از آنها ممانعت میکند. همینجا دمکراسی از هم فرو می پاشد و نطفه دیکتاتوری بسته می شود. یعنی به دنبال دعوت و یا دستور به سکوت در برابر قداست قوانین ایدئولوژیک، سرنوشت سازی مردم از بین رفته و حکومت قوانینی تک محور آغاز می شود.

بنابر این، اگر دمکراسی را جدا ازسکولاریسم در نظر بگیریم، گونه ای دیکتاتوری است که مردم بر خود گمارده اند و دیگر نمیتوانند آن را تغییر دهند.

مطالعه لینک های زیر نیز مفید است :

http://www.merriam-webster.com/dictionary/democracy

http://www.merriam-webster.com/dictionary/secularism

http://en.wikipedia.org/wiki/Democracy

http://en.wikipedia.org/wiki/Secularism

http://www.politicsforum.org/forum/viewtopic.php?f=32&t=99891&start=50

http://www.cambridgeuniversitypress.com/us/catalogue/catalogue.asp?isbn=9780521717328&ss=exc

http://www.bbk.ac.uk/polsoc/staff/academic/eric-kaufmann


آیا هر آنچه که ختم به «ایسم» می شود بد است؟

روزگاری در ایران جو روشنفکری اسلامی داغ شد و افرادی که این عنوان را یدک میکشیدند، با تلاش و زحمت و البته رغبت، مشغول تولید برهان و استدلال برای رد هر مکتب و ایدئولوژی به غیر از اسلام شدند! روزگاری که نسل فریب خورده ایران به جنگ «ایسم» ها رفتند. این موضوع به شدت مورد حمایت حکومت دینی برآمده از اسلام ولایتی و تمامیت خواه شد که هرچه دارد از محرم است! با گذشت زمان و صرف هزینه های تبلیغاتی سنگین و تزریق بی حساب دشمنی با مکاتب دیگر غیر از اسلام، این تصور در جامعه ایجاد شد که هر آنچه «ایسم» در انتهایش دارد، منحوس، فرنگی، ازبلاد کفر و مضر است!

«ایسم» یا «ism» که در انتهای واژه های لاتین به کار میرود، اغلب به معنای گرایش داشتن است. مثلا رئالیسم، یعنی گرایش به واقعیت داشتن و واقع گرا بودن، و «رئالیست» یعنی کسی که گرایش به واقعیت دارد. به هر روی، در طی مسیری که شرح داده شد، چون ایدئولوژی اصلی رقیب در آن زمان کمونیسم بود، واژه های مشابه که «ایسم» در انتهایشان است، همگی با چوب کمونیسم زنی توجیه سازان و روشنفکران دینی زده شدند.

این موضوع خود کمکی در رواج تمامیت خواهی دینی در ایران بوده است. چراکه در سایه آن واژه های پر برکتی چون لیبرالیسم و سکولاریسم هم فرصت خودنمایی نیافتند. وازه هایی که در صورت معنی شدن دقیق و تشریح صحیح آنها، بدون شک توده های جامعه را به سوی خود فراخوانده و تمامیت خواهی موجود را زیر سوال خواهند برد.

متاسفانه این نقیصه، هنوز در جامعه به چشم میخورد. حتی در جاهایی که انتظار نمیرود، گاه و بیگاه نمودی ازآن ظهور میکند. به هر روی بدترین پیامد آن روند طی شده، جبهه تدافعی در برابر واژه هایی از آن قبیل است که منبع آنها لاتین بوده اما مفاهیمی فراگیر و انسانی هستند. مثلا من با کسی صحبت میکردم، ایشان عنوان کردند که دخالت نکردن دین در قوانین خوب است، اما سکولاریسم به عنوان ایدئولوژی حاکم را نمی پذیرم! و باز وقتی تعریف سکولاریسم را ارائه کردم، ایشان عنوان کردند که شما آن را خوب جلوه می دهید و حق ندارید اینگونه آن را بر دیگران تحمیل کنید!

تصور کنید که منشا چنین رفتاری چیست؟ به گمان من، از طرفی مقبول بودن و عقلانی بودن مفهوم سکولاریسم و از طرف ذیگر جبهه تدافعی  در برابر واژه ای که معرف آن است، دلیل بروز چنین رفتار دوگانه ای است. یعنی فرد تلاش میکند که آن واژه را نپذیرد و ناخودآگاهش از «ایسم» خطرناکی میگوید که باید از آن پرهیز کند. در این حالت، فرد با اینکه مفهوم و تعریف واژه به مذاقش خوش آمده است و ان را منطقی میبیند، از پذیرفتن و تصدیق آن سر باز می زند.

بنابر این، لازم است تا با تکرار و معرفی این واژه ها و ارائه تعاریف دقیق آن در بدنه جامعه، اثرات آن تقابل یک جانبه و مضر از بین برود و افراد واژه ها را همانگونه که هستند بشناسند. فعالیت در این زمینه مفید و کارسازتر از آن چیزی است که تصور میشود.


امروز از هر قومیتی که باشم، نام ایران هویت و اصالت دیرین من است.ایران خانه اولین من است

بسیاری از قومیت های امروز ایرانی در معرض تبعیض های آزاردهنده ناشی از تمامیت خواهی ایدئولوژیک  فعلی حاکم بر ایران قرار دارند. وسعت این موضوع از نگاه اجمالی به مذهب بیشتر است. این روزها هویتی نوین در اثر تغییر مذهب در قشر صاحب قدرت در جامعه ایجاد شده است که منشا آن ترس از غیر خودی ها است. در واقع با ترس فراگیری که این دسته بندی ایجاد میکند، هر نام خاصی گونه ای تهدید محسوب میشود و پرداختن به هرقومیتی خطرناک است.

چرا قومیت ها آزرده اند؟ آیا همه اش از مذهب است؟ درست است که مذهب یک فاکتور اصلی تبعیض در یک حکومت ایدئولوژیک محسوب میشود. اما این روزها فاکتورهای دیگری از جمله آنچه ذکر شد نقش بازی میکنند. یکی از نکات مهم این است که فقط  احترام به تقسیم بندی های قومیتی فعلی کافی نیست. اینگونه سخن گفتن به این معنی است که مثلا یک آذری زبان گرچه فارس نیست ولی ما به ایشان احترام میگذاریم!  خوب چرا مثلا یک آذری زبان این جمله را نگوید که ما به  دیگران  با وجود قومیتشان (فارس یا بلوچ  یا کرد یا …) احترام میگذاریم؟ آیا این احترام گذاشتن خود نوعی درجه بندی نیست؟

این عارضه، در اثر نپرداختن به هویت اصیل و مشترک و افتخار آمیز ایرانی در موازات با مرزهای قومیتی فعلی است. از آنجایی که در وضعیت فعلی، پرداختن به افتخارات و عظمت نام ایران باستان به منزله تضعیف اسلام است، همیشه سعی بر آن شده است که آن گوهر غرور آمیز کمرنگ شده و تمامیت ارضی در واژه کم ارزشی چون احترام به قومیت ها خلاصه شود! مگر شما کیستی که به قومیت ها احترام میگذاری؟مگر کسی غیر از او هستی؟ مگر ایران عزیز یکپارچه نیست؟ عدم توجه به این سرمایه مشترک قومیت ها را آزرده کرده است.

گرچه مورد پیشین هم به گونه ای از مذهب حکومتی مشتق میشود، اما خود مذهب نیز در قومیت های با ایدئولوژی متفاوت تبعیض مضاعف است. به این معنی که علاوه بر اینکه به کردها احترام میگذاریم، به اهل تسنن هم احترام میگذاریم! آیا ایران به نام یک ایدئولوژی خاص است که حال با وجود اینکه دیگران آن را ندارند، به آنها احترام میگذاریم؟!

بنابر این ما با یک فرهنگ غلط مواجه هستیم که در اثر نپرداختن به ریشه های مشترک و غرور آفرین ایرانی بودن در موازات تقسیم بندی های قومیتی فعلی ایجاد شده است. فقط کافی نیست که بگوییم ما همه ایرانی هستیم. بلکه لازم است که بدانیم واقعا همه ایرانی بوده ایم و هستیم. لازم است که بدانیم چقدر غرور آفرین است که ایرانی هستیم. لازم است تا بر سر نام ایران با هم دعوایمان شود، آنقدر برایمان عزیز باشد و گرامی که هرکدام بیش از دیگری تلاش کنیم تا نام ایران را فریاد زنیم.

این غرور، دیگر فراتر از تقسیم بندی های قومیتی فعلی است. به گونه ای که نمی توانیم بی آن بمانیم. این غرور هویت اصیل و دیرین ما است. من چه آذری باشم و چه  بلوچ و  چه ترکمن و چه لر و چه کرد و … افتخار من این است که ایرانی بوده ام و هستم. هویتم نام بلند ایران است و آن عظمت ایران بیش از هرکس دیگری متعلق به من است. این غروری واقعی است، هویتی صحیح است. نباید  امروز تقسیم بندی های قومیتی به بی هویتی و گم شدن در تاریخ بینجامد.


آن سنگ را از روستا بیرون ببرید، مشکل از آن سنگ است

در نزدیکی روستایی یک سنگ آسمانی سقوط میکند، فرد زیرکی به محل سقوط سنگ رفته و تکه ای از آن را که میدرخشد با خود می آورد و به مردم روستا میگوید «این هدیه و برکت خداوند به ما است و ما باید از آن پاسداری کنیم». مردم روستا پس از دیدن درخشش بی مانند سنگ، تمام تکه های بزرگ و کوچک آن را به مرکز روستا میبرند و جایگاهی باشکوه برایش میسازند و سپس با شور و شوق به دور آن به پایکوبی و برگزاری جشن و سرور و به جا آوردن آیین شکرگزاری میپردازند.

سنگ مذکور دارای فعالیت شدید رادیواکتیو است که تشعشعات مضر و خطرناکی از آن نشأت میگیرند، از این روی به مرور بر روی خلق و خوی مردم آن روستا اثر میگذارد و آنها را پرخاشگر و غمگین میکند. مردم ضعیف میشوند و توانایی کار کردنشان کم میشود و روستا آرام آرام رنگ و بوی مرده ای به خود میگیرد که مردم را متوجه این نقصان میکند. اما الان چند نسل از زمانی که آن سنگ برزمین افتاد گذشته است. مردم مکان سنگ را گرامی میدارند و آن را عبادتگاه کرده اند. احترام و اعتقاد به آن سنگ چنان  در افکار و ناخود آگاه آن مردم ریشه دوانده است که نابسامنی و سیه روزی خود را از هرچیزی میدانند به جز آن سنگ.

البته چند نفری به طور غیر مستقیم به سنگ اشاره هایی میکنند که با اخم و ترشرویی پاسداران سنگ مقدس روبرو میشوند و از بیان صریح نظرشان باز میمانند. پس از مدتی، تداوم پرخاشگری و ناتوانی مردم روستا، کار را به زد و خورد میکشاند و در روستا بر سر نگهبانی از آن سنگ دعوا میشود. گروهی برمیخیزند و ادعا میکنند که پاسداران فعلی سنگ، توان پاسداری صحیح از آن را نداشته و باید عزل شوند تا ما افرادی لایق را جانشین آنها کنیم. این گروه نوظهور، که هنوز بزرگانی از یک نسل بعد از زمان سقوط سنگ در آنها به چشم میخورند، بر این باورند که خداوند از اینکه احترام هدیه اش به خوبی نگاه داشته نشده است ناراضی است و این بلایا که بر سر مردم آمده است از این نارضایتی است.

تعدادی از مردم روستا به دنبال آنها راه افتاده و بر علیه پاسداران سنگ مقدس شورش میکنند. اما آن پاسداران قسم خورده اند، همگی مورد تایید بازماندگان نسل اول سقوط هستند، همگی با گذر از گزینش هایی سخت به آن مقام بلند رسیده اند. بنابر این طبیعی است که تا پای جان و به هر قیمتی که شده از آن محافظت میکنند. بله، درگیری به زودی بالا میگیرد و تعدادی از معترضین به دست نگهبانان وفادار سنگ مقدس کشته میشوند. آنها می گویند ما در احترام و عزت گذاشتن به هدیه خداوند هیچ کم نگذاشته ایم و تا آخر به پایش می ایستیم. ما وظیفه داریم که از آن محافظت کنیم و شما که الان با ما مخالت می ورزید از فریب خوردگان شیطانید. اصلا همین است که روستای ما چنین شده است، شیطان در شما نفوذ کرده است.

درگیریها ادامه پیدا میکند، گاهی شدید میشود و گاهی فروکش میکند، اما همچنان هردوگروه بر ادعای خود پافشاری میکنند. در این میان، هنوز چند نفری با ترس و لرز میگویند » آن سنگ را از روستا بیرون ببرید، مشکل از آن سنگ است» اما با قهر و خشم هر دو گروه دعوا مواجه شده و به سختی ساکت می شوند.

پس از مدتی، و با وخیم شدن اوضاع و خسته شدن روستائیان از این وضع، به برخی از افراد معترض اجازه داده میشود تا در نگهبانی از سنگ مشارکت ورزند و مردم روستا را از این وضع نجات دهند. بار دیگر در روستا موج شادی و پایکوبی آغاز میشود. مردم با هیجان، منتظر ایجاد تغییراتی هستند که گروه نوظهور وعده داده بودند. افراد آن گروه در میان ترشرویی پاسداران اصیل، دستی به سرو روی سنگ میکشند، محوطه دور آن را تغییر میدهند و شکل عبادتگاه را عوض میکنند. دیوارها را رنگ آمیزی میکنند و طرحی نوین میسازند. این تغییر جدید باعث میشود که روحیه روستائیان قدری بهتر شود و با اتکا به این روحیه، احساس رضایتی کاذب آنها را در بر بگیرد.

اما پس از گذشت مدتی، تحول ایجاد شده عادی میشود و با رنگ باختن آن هیجان و فروکش کردن احساسات سطحی، همه در میابند که چیزی عوض نشده است و بلکه انگار بدتر از پیش است. روستائیان نا امید از تغییر شده اند و این بار دیگر باورشان شده است که آن پاسداران اصیل درست میگفتند، شیطان است که در اینها نفوذ کرده است و بهتر است که از این گروه دوری جست. گروه نوظهور از خدمتگزاری محروم شده و از جایگاه رانده میشوند و دوباره آن گروه اصلی به جای خود باز میگردند. این بار هرگونه مخالفتی سرکوب میشود و هر حرفی که نمودی از نفوذ شیطان در آن دیده شود جرم محسوب میشود. باید سخت گرفت تا نسل این فریب خوردگان به سرآید و تا پاکی به دست آید.

باز هم بی نتیجه است، دوباره اعتراضات آغاز میشود و گروه نوظهور با این ادعا که بار پیشین نمیگذاشتند که کارمان را از پیش ببریم، دوباره مدعی اصلاح امور میشوند. دوباره قلم مو به دست، صف بسته اند تا دیوارها را رنگ بزنند و نقش های تازه و مبارک ترسیم کنند.

این ماجرا ادامه دارد و ما نمیدانیم که سرانجامش چه خواهد شد. اما آیا آن پاسداران گناهکارند؟ آیا پیکان تقصیر به سوی گروه نوظهور نشانه میرود؟ آیا آن سنگ آسمانی که ممکن است هزار خاصیت و فایده برای بشر داشته باشد مقصر است؟ منشا این سیه روزی چیست؟

به گمان من، بدبختی تنها از قرار دادن سنگ در آن جایگاه است. آن سنگ از هرجنسی که باشد و هر فایده ای که داشته باشد، قرار دادنش در میان مردم و در وسط روستا فاجعه آمیز است و باید به جایی مناسب تر منتقل شود. این را باید روستائیان بدانند و نه هیچ کس دیگری. آنها هستند که به عبادتگاه میروند، آنها هستند که سنگ را در همانجا گرامی میدارند. آنها هستند که برایش نگهبان گمارده اند. حال خود بر نگهبانان شورش میکنند و نگهبانان هم بر آنان میتازند.در این داستان، ما از دور به این روستا مینگریم و میگوییم که ای کاش آن روستائیان هرچه زود تر به بینشی برسند که آن سنگ را از انجا بردارند.


ابر سکولاریسم فربه تر خواهد شد و خواهد بارید

چندی پیش وزیر علوم اعلام کرد که صحبت کردن از سکولاریسم توسط استادها در کلاسهای درس جرم است و با استادان برخورد خواهد شد. ترسی که حکومت از این واژه رحمت آور دارد طبیعی است. چرا که مفهومی که پشت آن نشسته است آنچنان انسانی است که افراد مذهبی و غیر مذهبی را جذب کرده و جز تمامیت خواهانی که فاشیسم در اندیشه آنان ریشه دوانده است دیگران همه از آن حمایت خواهند کرد.

اما نکته جالب این است که زیرساختهای فکری در ایران برای پرده برداری از سکولاریسم به شکلی علنی به عنوان یک واژه عام، بر خلاف تصور تا حد زیادی مهیا هستند. چه بسیار مردمانی که در ابتدا تفکرات تمامیت خواهانه ای که در بچگی با شور و هیجان پذیرفته اند را در بحث هایی کوچک و منطقی برای انسانیت کنار گذاشته و آن گوهر پاک وجود را بازخوانی کرده اند. چیزی که لازم است تا این واژه به یک واژه عام و همه پسند تبدیل شود فقط میدان برای نمایان شدن است. فقط کافی است تا تعریف شود.

گرچه هنوز رگه هایی از دیکتاتوری در ما باقی مانده است و ما به سختی به حرف دیگران گوش فا میدهیم. اما آنقدر هم تغییر ایجاد شده است که بتوانیم به کلی جدی حرکت کنیم. امروز در سایت بالاترین ابر برچسب ها را نگاه میکردم و به دنبال سکولاریسم گشتم. لاغر و کم سو بود، اما همچون جوانه ای امیدوار و زیبا، نوید آینده ای نیک را می داد. این ابر نه تنها در سایت بالاترین، بلکه در همه جامعه ایران (چه مجازی و چه حقیقی) فربه خواهد شد و خواهد بارید.

آنچه که در این فرآیند نیک تاثیر گذار است جنایات شوم و سابقه سرشار از کثافت حکومت های تمامیت خواه در تاریخ است. هم حکومت های مذهبی که قوانین الهی مبهم و غیر قابل نقد وضع میکنند و هم گونه های دیگر فاشیسم از جمله فاشیسم نژادی که قوانین چند مرتبه ای نژادی دارند که سخت گیری ها چندین برابر قوانین در اینگونه حکومت ها توسط نظام اجرایی اعمال می شود، پلیدی های خروج از دایره انسانیت را تمام و کمال به بشریت ارائه کرده اند. از این روی سکولاریسم که پیش نیاز مبارزه با تمامیت خواهی و فاشیسم مذهبی است، به سرعت به عنوان یک اصل لازم برای رسیدن به جوامع آزاد پذیرفته شده است و در جامعه ما نیز قطعا چنین خواهد بود.

سکولاریسم یعنی عیسی به دین خویش، موسی به دین خویش! به همین سادگی. یعنی قانون از همه به یک اندازه حمایت میکند و هر فردی بدون توجه به مذهب و اعتقادش میتواند در کشورش و زیر نظر قوانین سکولار فعالیت کرده و رشد کند. هر کسی خودش را تبلیغ کند ولی هرگز حق ندارد تحمیل کند. بر سر راه آن موانعی وجود دارد که رفع آنها بسیار ساده است. پیش نیاز  انجام این کار ارجح دانستن انسانیت برایدئولوژی است. که در این زمینه خواهم نوشت.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: