بایگانی برچسب‌ها: عبدالکریم سروش

از روزی که برای ایران به کروبی رای دادم تا روزی که خانه اش را محاصره کردند

بعد از ظهر روز انتخابات ریاست جمهوری سال 88 ایران، پس از سال‌ها تحریم انتخابات و بعد از ماه‌ها بحث و کشمکش، بلاخره قانع شده بودم که این بار رای بدهم. کفشهایم را پوشیدم. قدم‌های تلنگر خورده‌ام که چندین لایه سنگین غبار نا امیدی را از رویشان برداشته بودم احساس سبکی می‌کردند. قدم‌هایی که با خاک میهن درد دل می‌کردند «شاید مجبور نباشم بروم، شاید در کنارت بمانم، اصلا برای همین است که از خانه بیرون آمده‌ام».

بگذارید قدری عقب تر بروم. تجربه ریاست جمهوری دوران خاتمی که در ظاهری امن، فریاد از گلوی شیرهای میهن برآورد تا در بی‌پناهی مطلق گلویشان پاره شود، مرا سخت در جبهه تحریم برده بود. حتی تجربه یک دوره فجیع از ریاست جمهوری احمدی نژاد هم نمی‌توانست توجیه خروج از جبهه تحریم شود. هربار که اسم انتخابات را می‌شنیدم، دوستان دور ونزدیکی که قربانی آن بی‌پناهی شده بودند پیش چشمانم ظاهر می‌شدند. اما به هرحال گریزی از شنیدن نیست. گریزی از اندیشیدن نیست.

در میان هیاهوی بادکنک‌های سبز و دروغ‌های منتسب به پرچم ایران، تجمع نخبگان سیاسی و اندیشمندان با زمزمه‌هایی تازه، توجه من را جلب کرد. انگار کسی آمده بود تا» برای گیس‌گلاب ما یه حرف تازه تر بگه». مهدی کروبی دم از اصلاح مواردی زده بود که برزبان آوردنشان کار هرکس نبود. مخصوصا این که مطلقا کار یک «تدارکاتچی» نبود. موارد مذکور بنیان‌های ظلم و انحصار قدرت را نشانه گرفته بود. به محض خواندن منشورحقوق بشری که کروبی ارائه داد، متوجه شدم که آن منشور بهانه‌های ایدئولوژیک و ساختارهای پنهانی را نشانه گرفته است که هرگز کسی حضور آنها را در جامعه به شکلی رسمی عنوان نکرده است. با خود گفتم او یک گام بسیار کوچک بر می‌دارد که به هرحال آغازی برای  خروج از دور باطل است.

شاید نگاهی به این موارد که از سوي مهدي کروبي مطرح شدند،  تصدیق گفتار فوق باشد:

  • تلاش برای رفع موانع و گشايش سازوکارهای قانونی نشر کتاب و مطبوعات وتلويزيون خصوصی
  • ارائه لايحه اصلاح قانون انتخابات و حذف نظارت استصوابی به مجلس
  • تلاش برای رفع تبعيضات زبانی و مذهبی و قومی‌
  • جلوگيری از تبعيض‌های جنسيتی وگسترش حضور زنان در فرايند تصميم سازی و مديريت
  • تأسيس نهاد اجرايی حقوق بشر و نخستين اقدام آن

کروبی برنامه داشت. او کار حزبی می‌کرد و روشهای دستیابی به شعارها را ارائه کرده بود. و مواردی چون آنچه در فوق آمد، نشان می‌داد که کار حزبی او بی سابقه ترین استقلال سیاسی را از حکومت دارا است. گرچه این بی سابقه‌ترین خود بسیار کمتر از حد آرمانی بود، اما گام نخست در تضعیف دیکتاتوری ولی فقیه را برمی‌داشت. روزی که من آن منشور را خواندم، با خود گفتم اگر کروبی رئیس جمهور شود، تنها یک کودتا می تواند مانع از شکل گیری یک حرکت ملی شود که برای اولین بار واقعا در راستای منافع امروز و فردای ایران است.

از طرفی دیگر، نخبگان سیاسی و اهالی خوش‌نام قلم که گرد او جمع شده بودند نیز خبر از آن روزنه کوچکی می داد که چشمان تیزبین فردی چون احمد زیدآبادی آن را از میان تاریکی و روزنه‌های دروغین شکار کرده بودند. افرادی چون احمد زید آبادی، عبدالکریم سروش، جواد طباطبایی، عمادالدین باقی از کروبی حمایت کردند. بسیاری از اپوزیسیون خارج از کشور نیز چنین بودند. حتی نورعلی تابنده، قطب دراویش گنابادی نیز از کروبی حمایت کرد.

احمد زيدآبادي

احمد زید آبادی با باریک بینی خاص خودش در حمایت از کروبی چنین گفت: اگر كسی از من بپرسد چرا در انتخابات ریاست جمهوری آقای كروبی را بر آقای موسوی ترجیح می‌دهم صریح و صادقانه پاسخ خواهم داد: به علت دیدارش با ساسی مانكن. و چنین ادامه داد که » نسبت به همه آن ها حساسیت وجود دارد». منظور از همه در عبارت فوق، اهمیتی بود که می‌بایست یک کاندید ریاست جمهوری به یک خواننده جوان به اندازه سایر اقشار تاثیرگزار از جمله فعالان سیاسی بدهد. این آغازی بود برای عادی سازی احترام به زندگی مدرن و حقوق شهروندی بر اساس ظرفیت‌های فکری تازه که در جامعه ایجاد شده اند و خروج از دیدگاه‌های دست و پاگیر سنتی. به هر حال علاوه بر این دلایل زیاد دیگری نیز وجود داشتند که حمایت از کروبی و شکستن تحریم انتخابات را توجیه کردند.

پس از اعلام نتایج انتخابات

کروبی نماینده یک تغییر آرام شده بود که اساسی و کارساز بود. اما فقط یک تغییر درون حکومت جمهوری اسلامی و از کانال انتخابات ریاست جمهوری. تا آن زمان، من کروبی را در آن جایگاه پذیرفته بودم. اما پس از اعلام نتایج به سود احمدی نژاد، همه‌چیز دگرگون شد. جایگاه‌ها تغییر کرد و دیگر آن روزنه کوچک مورد بحث نبود. مردم خشمگین از دزدیده شدن رای‌شان، به خیابان آمدند تا توهین به قدم‌هایشان را فریاد بزنند. کروبی و موسوی نیز نتیجه را نپذیرفتند و هم‌صدا با مردم به خیابان آمدند.

اما در میان آن کشمکش‌ها، نقش‌ها به آرامی تغییر می‌کرد و تغییر موقعیت، جایگاه افراد را نیز لاجرم تغییر می‌داد. روند تبدیل شدن اعتراضات آرام مردم با آنچنان سرعتی تبدیل به اعمال خشونت از سوی حکومت شد که خیلی زود دیگر کروبی برای من آن روزنه امید برای تغییر آرام  به حساب نمی‌امد. او تبدیل شد به یک حسرت و یک فرصت از دست رفته. اما از طرفی دیگر ما در خیابان بودیم و این یعنی یک فرصت دیگر. شاید فرصتی برای ایجاد یک تغییر بزرگتر که از سوی مردم به حکومت تحمیل می‌شود. در این میان کروبی و موسوی نیز همراه مردم می‌آمدند.

بغض سی ساله ترکیده بود و خیابان‌ها و درخت‌ها و ساختمان‌های کثیف و دود گرفته شهر، یک بار دیگر شاهد اشک‌ها و لبخندهای راستین مردم شدند. شعارها به سرعت از رای من کجاست، به شعارهایی چون «استقلال آزادی جمهوری ایرانی» و پس از آن «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» متمایل شدند. شعارهایی که تولد یافتند، اصلا سنخیتی با ایجاد یک تغییر آرام و قانونی از کانال انتخابات نداشتند. این شعارها به سمتی میرفتند که دیوار را یک‌باره فروریزند و منتظر گسترش یک روزنه کوچک نشوند. گویی حضور آنها در خیابان و در کنار یکدیگر، پتکی بود در دست آنها برای فروریختن دیوار تاریکی.

اما کروبی نماینده و نماد آن فروریختن نبود. کروبی برای فروریختن نیامده بود. او فقط می‌خواست یک روزنه ایجاد کند. موسوی نیز همینطور. انتخابات تبدیل به جنبش شده بود! جنبشی که رهبری نداشت جز مردم. جنبشی که اهداف آن همچون نی مولانا بودند و هرکسی از دیدگاه خودش آنها را تعریف می‌کرد. باید پذیرفت که در این میان، با توجه به فرصتی که برای مردم ایجاد شد و نقطه آغاز حضور در خیابان که به هر حال دلیلش تقلب در انتخابات بود، مهدی کروبی و میرحسین موسوی به عنوان کاندیداهای معترض، نماینده و سخنگوی اعتراضات به تقلب بودند. اما از نگاه بسیاری از مردم، جایگاه آنها به سرعت با رهبران یک جنبش ملی بر علیه حکومت عوض شد.

کروبی با شعارهای تولد یافته مخالفت کرد. این طبیعی بود. او اصلا برای سردادن آن شعارها نیامده بود. اما با گذشت زمان و اصرار مردم در سردادن شعارهای مخالف با حکومت، بارها کروبی با شجاعت خاص خودش از احترام گذاشتن به خواست مردم گفت. کار به جایی رسید که مهدی کروبی گفت » مردم هر حکومتی بخواهند خواهم پذیرفت.» کروبی در حال تبدیل شدن به نماینده یک تغییر دیگر بود که دیگر قانونی و از مجرای انتخابات نیست. اما هنوز یک تغییر آرام است. حضور چنین نماینده‌ای در جامعه و نقش داشتن او در مناسبات و مراسم سیاسی اجتماعی، یک خطر جدی برای حکومت است. بنابر این شعبان بی‌مخ‌های زیادی به خدمت گرفته می‌شوند تا به خانه او حمله کنند و او را از حضور در جامعه منع کنند.

 امروز مهدی کروبی دیگر نماینده آن تغییر آرام اغازین نیست. از طرفی دیگر هم هنوز نماینده تمام و کمال تغییر اساسي در حکومت نیز نشده است. حزب اعتماد ملی، نخبه‌های سیاسی گردآمده در اطراف او و موارد اجرایی اشاره شده از سوی او، برای یک رئیس جمهور در جمهوری اسلامی بسیار مطلوب به شمار می‌رفتند. اما آن موارد، دیگر امروز جایگاهی ندارند چرا که کروبی دیگر رئیس ‌جمهور نخواهد شد. سوالی که اینجا مطرح می‌شود این است که آیا از اینجای کار به بعد نیز باید کروبی را نماینده مطلوب یک تغییر جدید بدانیم؟ وقتی او سخن از پذیرفتن حکومت دلخواه مردم می‌زند، من را متمایل به سمتی می‌کند که در آن یک منشور نانوشته ارائه شده است و به زودی به امضای نخبه‌های سیاسی خواهد رسید.

این بار همه‌چیز فرق می‌کند. شاید تمامی آن افرادی که برای ایجاد یک تغییر قانونی (تحت نظام فعلی جمهوری اساسی) مطلوب بودند، دیگر مطلوب نباشند. شاید نیاز به تقویت و همبستگی جریانات سیاسی بیشتری وجود دارد. من  شخصا از مهدی کروبی به عنوان نامزد مطلوب خودم در انتخابات 88 انتظار ندارم که رهبری ایجاد یک تغییر فراقانونی (خارج از خواسته فعلی نظام جمهوری اسلامی) را بر عهده بگیرد. البته منظور از تغییر «انقلاب» نیست. بلکه منظور پیش رفتن به سمتی است که حکومت وادار به پذیرش خواست مردم نسبت به بسیاری از جنبه‌های اساسی حکومت و حتی خود نظام سیاسی شود. مهدی کروبی تا همینجا برنده است. او تا همینجا کار خودش را به بهترین شکل انجام داد که به راستی جای تقدیر دارد. حتی فراتر از انچه که خواسته خود او است، به خواسته مردم احترام نهاد. با این حال، ترس حکومت از کروبی و حساسیت زیاد نسبت به حضور او در میان مردم، نشان از توانایی آن مجموعه گردآوری شده به نمایندگی کروبی، برای تبدیل شدن به یک محور اتحاد با خصوصیات تازه دارد. محوری که می تواند نفاق و چندگانگی را در جامعه از بین ببرد و موجب تقویت همبستگی و اراده ملی برای رسیدن به تغییرات و اهداف اساسی شود.

 

 

Advertisements

مرتد باشد یا نباشد، چه ربطی به مغز کلامش دارد؟

عبدالکریم سروش یک مسلمان است. ایشان به احتمال بسیار زیاد به علی بن ابی طالب اعتقاد داشته (به عنوان یک امام) و برایشان احترام قائل هستند. این موضوع را می توان در بازنمود ذهنیت‌شان که در کلام متجلی می‌شود، یافت. به هر روی، ایشان چندی پیش به مرجعیت انتقاد کرد و سکوت آنها را در قبال جنایات مورد هجوم قرار داد. این کار باعث شد که ایشان از سوی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، مرتد خوانده شوند. جدای از اینکه محکوم کردن جنایت ستودنی است، این «کنش» و «واکنش» بیان کننده دو تناقض وابسته به هم هستند.

اول اینکه در رفتاری عجیب، چنین متصور شده اند که فقیهان و مراجعی در قم نشسته اند، که برای فهمیدن قبح جنایت، منتظر تلنگر ایشان بوده و یا اینکه از توجه عامه مردم بر سکوت خود می‌ترسند و برای حفظ منزلت خود، اعتراض می‌کنند! غافل از اینکه در این مملکت عاشورایی، مفهوم «مشروعیت»  شدیدا وابسته به دین است.  چگونه می‌توان مجازات محاربه با خداوندی را که خود اعدام را برای آن در نظر گرفته جنایت نامید؟

اصلا قدری در عنوان همین تشکلی که آقای سروش را مرتد اعلام کرد اندیشه کنیم! «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم »

اگر بپذیریم که اکثریت تاثیرگزار جامعه تقلید را پذیرفته اند، این انتظار نادرستی است که فکر کنیم می‌توان در مملکت امام زمان مراجع را از مقلدانشان ترساند. این نگرش همچون سیقل دادن تنها یک گوشه از ذهن است که سورتمه تیزروی اندیشه را گول می‌زند و کمی جلوتر آن را در ناهمواری‌ها گرفتار می‌کند. چگونه می‌توان از آخوندی که درس می‌خواند تا «حتی اگر شده با دروغ و فریب» مبانی دینش را ترویج و توجیه کند، انتظار داشت که محاربه با خدا و جیبش را جنایت بنامد؟! طبیعی است که برای این قشر به دروغ مرتد خواندن یک انسان، در قبال دفع خطر احتمالی از دین و از جیب، از «شدنی بودن» گذشته و واجب می‌شود.

چگونه می توان انتظار داشت که آن آدمیانی که برای علم و نبوغ و کرامات از دست رفته حضرت علی‌اصغر سینه می‌درند، سخن روضه خوان‌شان را که دروازه بهشت است بر زمین نهند و در مقابل مراجع بایستند و از آنها انتظار محکوم کردن جنایت داشته باشند تا مراجع از مقلدانشان بترسند؟  آنهایی که الان جنایات را فراتر از حکم مرجعیت محکوم می‌کنند، انسانیت را در سیستم‌هایی آموخته اند که مستقل از دین است. آنها دیگر در عمل مقلد نیستند و در کلام هم فقط در حد یک مجادله لفظی با ناخودآگاه‌شان چنین خاطره ای را یدک می‌کشند.

و اما موضوع دیگر، جدا از استراتژی رفتاری که به آن پرداخته شد، اعتقاد به این باور هم مورد توجه است  که مرتد بودن یک نقطه ضعف رفتاری و کلامی نیز هست! آیا اگر آقای سروش مرتد باشند، مغز کلامشان بی‌شک بیمار است؟ من شک دارم که خود ایشان هم چنین اعتقادی نداشته باشند. این باور به دلیل متاثر بودن شدید تحولات سیاسی و اجتماعی از مذهب است. تجربه های عملی زیادی از دگر‌دیسی‌های اعتقادی بر پایه ارائه «نمایی منطقی‌تر» از دین اسلام در ایران موجود است. متاسفانه این اعتقاد همواره به ظهور یک آئین نوظهور و ترویج اعتقاداتی مقدس گونه در قالب‌های نوین منجر شده است که در خدمت حکومت قرار گرفته اند. این روند به متاثر بودن جریانات سیاسی از مذهب، در این سطح که الان در ایران هست، انجامیده است که خود یک عارضه جدی است و تا مرتفع نشود تلاش‌های انسانی دیگر را ضایع می‌کند.

نکته اینجا است که هنوز به آنجا نرسیده ایم که بگوییم، مرتد است یا نیستٰ چه ربطی به مغز کلامش دارد؟! ما هنوز قبل از هرچیز، سعی در پاک کردن اتهام ارتداد داریم. دلیل این کار فراتر از ترس مجازات اعدام است که برای حکم ارتداد صادر می‌شود. مشکل این است که کلامی که خارج از حوزه دین باشد، مشروعیت نداشته و همه آن را تکفیر و تقبیح می‌کنند. سلطه دین بر جامعه ما اینچنین فاجعه آمیز است که حتی اگر بهترین سخنان را یک مرتد بر زبان آورد، به راحتی با حکم متولیان دین (در صورتی که آن را نپسندند)، محکوم می‌شود.

خوشا آن روزی که وابستگی تحولات سیاسی اجتماعی به مشروعیت مذهبی از بین برود و قبل از پرداختن به مرتد بودن یا نبودن گوینده سخن، به مغز کلامش بپردازیم.


تولید واژه های ترکیبی از دین و سیستمهای اجتماعی انسان مدار، خودزنی و خود فریبی اجتماعی و خیانت به جامعه است

روند تغییرات اجتماعی در ایران بسیار نگران کننده است. به گونه ای، دایره های متحد المرکزی پیرامون یک اشتباه ساخته شده اند که هر بار در شعاعی بزرگتر و در قالب فرآیندی شوم که گونه ای دگر دیسی از دیکتاتوری و تمامیت خواهی است، تولید می شوند. این موضوع جدا جای نگرانی است. هر بار به امید بهبود در وضعیت اجتماعی حرکتی شکل میگیرد در یک مدار شوم دیگر هدایت می شود و پس از تخلیه پتانسیل انسانی و سرخورده شدن زمینه های پذیرش آزادی و آرامش و نفی دیکتاتوری در اذهان افراد، به نقطه آغاز(تغییر) بر میگردد و دوباره پس از کمی سکون در اثر بر آورده نشدن خواسته انسانی جامعه در مداری با شعاعی بزگتر، مسیر کسالت آور تری پیموده می شود و این روند ادامه دارد.

نقصان در آن نقطه مرکز است، انسانیت نباید حول دین بچرخد. مادامی که این معرفت حاصل نشود خستگی و دور باطل رفتن هم اجتناب ناپذیر است. مادامی که از بند جاذبه فریبکار ایدئولوژی خلاص نشویم چیزی از برای خود نداریم و آرامش و سادگی زندگی را از دست می دهیم. حتی معنویات را هم در چنین مجموعه ای خواهیم باخت و به جای تعالی بخشیدن به روح و روان خود، آن را در سطح خرافه های سود آور(برای صاحبانش) تنزل می بخشیم.

چرا توجیه؟ چرا سکوت؟ رو راستی بهترین گزینه است. در تاریخ معاصر ما همواره سخنوران و به ظاهر اندیشمندانی داشته ایم که سعی در چسباندن دین به سیستم های پیشرفته مدنی و اداره جامعه که مبنای انسانی و عقلانی دارند، داشته اند. افرادی که سعی داشتند تا با ارائه شعارهای دلچسب و فریبنده، استفاده از احساسات مذهبی و تقدس گرایی و علم کردن بحث استقلال فرهنگی از فرهنگ غرب، مدلی ترکیبی از انسانیت و نظارت ایدئولوژیک بر آن ارائه دهند. اما هر بار که چنین تغییر شومی (با حمایت دیکتاتورها در هر زمان) در رگهای این جامعه بیمار تزریق شد، امیدها به مدار شوم بزرگتری نسبت به قبلی هدایت شد و پس از پیمودن راه دشوار و صرف هزینه های سنگین تبدیل به نا امیدی و سرخوردگی شد.

در سالهای اخیر هم شاهد تولد واژه های ترکیبی از دین و سیستمهای اجتماعی انسان مدار و غقل گرا بوده ایم که ادامه همان روند شوم و دور باطل است ( واژه هایی چون دمکراسی دینی، جمهوری اسلامی، مردم سالاری دینی و …). حتی برخی ها در ژستی متفاوت و در جایگاهی مخالف از حکومت سعی در ارائه مدلهایی متعالی تر کردند که چون ریشه در همان تکرار و اصرار دارد نتیجه کار بسی مضحک تر و البته نگران کننده تر شده است. وقتی عبدالکریم ها کفش به دست از دربار سلطان فرار کنند و کاری جز ادامه کار پیشین ( سخن راندن درشت و پر ادعا ولی بی اساس و غیر مستند برای توجیه هدفی از پیش تعیین شده) کاری بلد نباشند، آنگاه مردم سالاری دینی را کمی باد میکنند می شود سکولاریسم سیاسی فرا دینی !

آیا بهتر نیست که چماق دین را از سر قانون برداریم و واژه مشروعیت را به مسجد پس بدهیم و به جای آن قانون مدار شویم؟! چه اصراری است بر این دور باطل؟ آیا زمان آن نرسیده است که بگذاریم تا خرد و انسانیت ( که انتقاد پذیر و تغییر پذیر هستند) داوران و آفرینندگان قانون باشند؟ اینگونه دیگر نیازی نیست که دور خود بچرخیم، نیازی نیست که توجیه و فریب بسازیم، اگر هر جای کار بلنگد با نقد و اصلاح بهتر از پیش خواهیم بود. امید است که نسل جدید اندیشمندان ایران، با بهره گیری از ابزارهای ارتباطی و بی نیازی به اسم و رسم و تمجیدهای درباری دیگر در این چرخه های شوم گرفتار نشوند و آیندگان ما آغاز گر دوره ای جدید و آرام و رو به رشد از حیات اجتماعی ایران باشند.

پ ن 1 : عبدالکریم جان، سکولاریم خودش یعنی» دین در حوزه سیاسی و حکومتی = زرشک» حالا شما بیا راه بزرگترهایت ( میرداماد، شیخ بهایی، علی شریعتی و …) را ادامه بده تا ببینیم به کجا می رسید! البته شما می گویید که صحبتهای فردی چون علی شریعتی را نمی پذیرید، آقای شریعتی هم نوآوریهای شرعی – حکومتی ملایان صفوی را نمی پذیرفتند! ولی هر دو سعی در توجیه دین و انطباق آن با انسانیت و برقراری نظامهای نظارتی ایدئولوژیک بر نحوه اجرا و تولید قوانین داشته اند.

پ ن 2 : بالایی کنایه بود، امیدوارم که چنین نکنید و دست از خود زنی بردارید!


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: