بایگانی ماهانه: فوریه 2010

برای بچه های دهه شصت

مک مک جی جی جی مک مک مک ، مک مک جی جی مک مک … طرفای ساعت پنج و نیم عصر تو خونه یواش یواش بوی غذا بلند میشه و تدارک شام. تلویزیون آماده است که یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات رو بسازه ، پسربچه دستاشو گذاشته پشت کمرش و راه میره، تا آخر صفحه میره و بر میگرده. مک مک جی جی مک مک … بعد یه دفعه اون کبوتر پرده رو بالا میزنه و پسر بچه از خوشحالی می پره هوا، ما هم همراش تو دلمون و بعضا رو پاهامون می پریدیم هوا. پسر شجاع و کارتون میدیدیم آخرش هم نقاشی ها  رو نشون میداد که بعضی وقتا وسوسه میشدیم بفرستیم و بعضی وقتا هم حوصله نداشتیم دیگه نقاشی ها رو نگاه نمیکردیم. خانم رضایی ، مجری خوش سیما و مهربان برنامه کودک ، هنوز صداشون تو گوشم هست که آدرس رو برای ارسال نقاشی می گفت: تهران خیابان ولی عصر جام جم …
آن روزها دیگه جنگ تموم شده بود و یا اواخرش بود. ابرهای سیاهی که بر آسمان میهن نشسته بودند هنوز لبخند و امید را از پای در نیاورده بودند. هنوز آنقدر هوا مسموم نشده بود که خوبی ها بمیرند و آن روزهای کودکی هنوز بوی صمیمی خاک ایران را از لابه لای خونهای ریخته بر آن تمییز می دادند. هنوز پای دروغ و خیانت و سیاهی به کودکی ها باز نشده بود، کتاب های مدرسه فقط کمی بدرنگ شده بودند و هنوز کوکب خانم صفایی داشت.
اما بیرون از دنیای کودکی تحول شومی از ابرهای تیره آسمان ایران آرام آرام در تار وپود میهن دوید که آرام آرام لبخند و نقاشی ها را ربود و ما که بزرگتر شدیم سیاهی ما را بلعید. مرگ بر و مرگ بر، دشمنان بی شمار و جو رعب و وحشت. هنوز انقدر بزرگ نشده بودیم که بدانیم آن زمان که نقاشی ها را پخش میکردند چرا آن هم میهن جوان من اعدام شد و چرا یکدفعه بعد از آن، همه چیز عوض شد.فقط می دانستیم که اوضاع عوض شده. آرام آرام اعدام ها به ایدئولوژی تبدیل شده بود و برگه های دیکته شده که در مدارس خوانده می شد بوی خون می داد و ما نمیدانستیم که این سردردمان از آن برگه ای است که در دست مدیر مدرسه است.
از نوجوانی بعدا خواهم گفت. به دانشگاه رسیدیم، به کنکور و به دغدغه های کار . هنوز هم خوب نمی دانستیم که این همه آدم مثل ما چرا به دانشگاهها هجوم می آورند و قلم چی چرا از نان شب واجب تر شد. هنوز نمیدانستیم که آن جوان میهن که اعدام شد از به تاراج رفتن سرمایه کار و تحصیل ما گفته بود و از دزدانی که دانشگاه را تبدیل به پرورش مسافرکش و بقال و فروشنده های مغازه پدری کردند و خود پول های هنگفت به جیب زدند. با هر زحمتی قبول شدیم و وارد دانشگاه شدیم، دروازه ای که ما را با بحران جدیدی مواجه کرد که جدید نبود و تنها ما نمی دانستیم که هست. بی هویتی! بله ما در دانشگاه تازه فهمیدیم که گم شدهایم، تازه فهمیدیم که احتمالا خیلی چیزهای دیگر را هم مانند رابطه آزاد با جنس مخالف از ما گرفته اند و تازه با اسمهایی چون مصدق و بازرگان آشنا شدیم، تازه فهمیدیم که ایرانی بودن خود هویتی بی نیاز از آرمانهای رویاپردازانه و فریب کارانه است و هویت واقعی ما است که سخت با انسانیت گره می خورد. بعضی ها حتی کسروی و علی دشتی را هم شنیدند. و این برای ما که فکر میکردیم علی شریعتی آخر اسم است عجیب بود!
در دانشگاه همه چیز به ما آموختند به جز علم! و هر کاری کردیم به جز علم اندوزی و در نهایت همانگونه که به نفع دانشگاه داران است از آن خارج شدیم. یعنی به جز عده کمی از ما که رفته بودند دانشگاه تا درس بخوانند و درس را میدانستند بقیه چند سالی سرگرم بی هویتی و بازیهای آن شدیم. تا زیاد پیگیر آن اسامی جدید نباشیم.
و بعد از آن رسیدیم به انگشتری عقیق و تسبیح! رسیدیم به آن تغییر شوم، به دستاورد فراگشتی که در بچگی ما به وقوع پیوست. حاج آقا این بچه خوب ومومنیه لیسانسشو گرفته همه میشناسنش اهل نماز و روزه است. شما که همیشه سایتون بالاسر ما بوده همیشه لطفتون در حق ما فراوان بوده یه لطفی بکنید ببینید جایی میتونید واسش کاری دست و پا کنید؟ می خوایم به سلامتی به لطف خدا انشاالله یواش یواش به فکر تشکیل خونواده باشیم براش! بله، آخر خط اینجاست؟ جایی که متوجه میشی عجب حماقتی کردی رفتی دانشگاه! وجایی که تحقیر میشی، جایی که بارها از خودت بدت میآد و از اینکه نمیتونی کاری بکنی کلافه میشی. آخر خط اینجاست؟ نه! هنوز ادامه دارد … بعد از همه این ماجراها با امید به تغییر پای صندوق رای میروی و رای تو را رنگ میکنند. اینجاست که به حال آن هم میهن جوان غبطه می خوری که دیگر این روز را نمیبیند. روزی که زیر خط فقر زندگی کردن عمومی است! روزی که استاندارد زندگی را اصلا کسی نمیداند چیست و روزی که در تهران هم میهنان این بار در خیابان، بی دادگاه و محاکمه نقش بر زمین می شوند و شکنجه می شوند.
اما همه ما یک خصوصیت بی همتا داریم، در نوجوانی به همراه آرمانهای بزرگ رشد کرده ایم و با صحبت های زیبا و ماورایی پرورش یافته ایم. برای خود رسالتهایی قائل شدیم و سعی کردیم که نمود آن سخنان زیبا باشیم. با واژه های فریبنده ای چون عشق وصلتی ناگسستنی کردیم و خلوص را در قداست دیدیم.نوجوانی ما، ما را تبدیل به اندیشمندان زمزمه گری کرده بود که شنیده هایمان را پروبال میدادیم و از آنجایی که شنیده هایمان فقط شاعرانه بود شعرهایمان را اندیشه میدانستیم. گرچه این فرآیند ما را به رویا برد، اما حد اقل فایده آن این بود که به دنبال بهترینها باشیم.
و اکنون چند دسته شده ایم، بعضی از ما بهترینهایمان را دوباره ساختیم، بعضی ها پافشاری کردیم و برای تناقضات توجیه ساخته ایم و بعضی ها هم در روزمرگی گم شدیم. دو دسته اول خوب همدیگر را باز میشناسند. در کلام و در منش به سالهای آرمانگرایی می روند. شاید الان کم دغدغه ترینمان دسته سوم باشند که بیشترینمان هستند.
من خیلی کوتاه گفتم تا از طاقت خارج نشود. فکر نمیکنم بزرگترهای نسل ما به راحتی بتوانند برای ما همین دوران را از جایگاه خود تعریف کنند. چون این حقیقت را تا حدی می توان تغییر داد که :
آنها ابرهای تیره را آوردند، در برابر سیاه شدن وطن وخاک وطن و مرگ تدریجی لبخند ما سکوت کردند و الان هم کشته شدن ما را به بهانه کشته نشدنمان توجیه میکنند. اما ما همانهایی هستیم که به کمتر از بهترینها راضی نمیشویم چه رسد به این ابرهای تیره شما. حتما این ابرها را از سر راه آفتاب مهر بر می داریم تا صبح روشنایی بیاید.

Advertisements

مخالفت جدی و عملی با اعدام سیاسی و ایدئولوژیک باید در پایین ترین سطوح جامعه نهادینه شود

موضوع کاملا جدی است. وقتی که صحبت از جان آدمی می شود دیگر جای درنگ و کاهلی نیست. این چه روزگاری است که در این جامعه مردمانی را به دار می آویزند و کسانی در خانه هایشان و یا محل کسب و کارشان هیچ عکس العمل جدی (گرچه درونی ) نشان نمی دهند و در نهایت  می گویند خدا عاقبت همه را به خیر کند! من جملاتی از این مردم شنیده ام که شدیدا تاسف آور است. آیا همه باید فعال سیاسی و یا متفکر و فیلسوف شوند تا دریابند که جان آدمی موضوعی جدی است و ابراز عقیده و یا خط مشی سیاسی نباید منجر به تهدید آن شود؟ این چه حقارتی است که در این جامعه ما دویده است؟ به راستی این همه افت اخلاقیات از چیست؟ وقتی یک راننده تاکسی، یک سبزی فروش، یک آپاراتی، یک زن میانسال خانه دار و یا افرادی از هر قشر دیگری در این جامعه جملات تاسف باری بر زبان می آورند، آب سردی بر پیکره فعالان حقوق بشر و زحمت کشان و نوع دوستان جامعه ریخته می شود.

تصور کنید که چنین جملات بی شرمانه ای از زبان بعضی از افراد جاری میشوند: خوب می خواست سرش به کار خودش باشه بره دنبال یه لقمه نون! هرکی خربزه خورد پای لرزشم باید وایسه، آدم که با حکومت در نمیفته که! خدا خودش رحم کنه، انشالله هرچی صلاح هست همون پیش بیاد! اینا همش بازیه و دعوای قدرته ما چرا خودمون رو خراب کنیم . بعضی ها از این فجیع تر هم سخن می گویند: حقشونه، کی گفته با دم شیر بازی کنن. بزار یه چندتاشونو بکشن که تکلیف روشن بشه دیگه یا زنگی زنگی با رومی رومی. همینه دیگه از قدیم همینجوری بوده اتفاق عجیبی نیست. و البته جملات فجیع دیگری هم به گوش می رسد که بازگو کردنشان شرم آور است.

شرم بر این اخلاقیات و این همه پستی ! سطحی نگری و محافظه کاری تا این حد؟ این چه رسمی است که کار به جایی رسیده است که سعی داریم فقط خودمان را در حاشیه امن قرار دهیم و دیگر برای ما مهم نیست که سر دیگران چه بلایی می آید و چرا؟ این موضوع دقیقا شاهرگ حیات این پلیدی است.این یک هشدار جدی است، اگر چاره اندیشی نشود بلایی که سر این جامعه آمده است آن را به قهقراهایی سوق خواهد داد که برایش  بسیار گران تمام خواهد شد.

اما چاره کار فقط در پرداختن به یک نکته ضروری است. باید به اقشار مختلف جامعه یاد آور شد که اگر آن فرد اعدامی را کشتند روزی تو را هم به خاطر سبزی فروختنت خواهند کشت! اگر الان تو به کمک او نروی فردا او دیگر نیست تا به یاری تو بیاید. شرح این نکته آسان است دوست من و اصلا فکر نکن که دور از ذهن است. وقتی در جامعه ای اصول بشری زیر پا گذاشته شوند قوانین جنگلی حاکم می شوند و وای به حال روزی که با دروغ و فریب آن قوانین جنگلی به قوانین الهی منتسب شوند. اینکه فردی را به دلیل بیان عقیده اش اعدام کنند یک قانون جنگلی است، این یک انحراف از احساس امنیت و آرامش اجتماعی است. حال چه تضمینی دارد که انحرافات دیگری هم در پیش نباشد؟ چه تضمینی هست که روزی همین اعدام برای موارد دیگری که الان شاملش نمیشود به اجرا در آید؟ اگر اکنون قشری در خطر است شاید فردا نوبت شما شود.

تاکی؟ واقعا تا کی باید رنگ عوض کنیم و جنگل مدار تر شویم؟  این دگردیسی ذهنی تا به کی؟ هر انحرافی که ایجاد شود ما باید خودمان را با حاشیه های امن جدید سازگار کنیم و هر بار تعدادی از ما قربانی شوند؟ هیچ فکر نکرده ایم که این روند چه دهشتناک است؟ آیا نباید از ریشه این تمامیت خواهی را کند؟ این سازگاری با حاشیه امن جدید برخواسته از انحراف چه فجایعی که در این جامعه به بار نیاورده است. این همه افت اخلاق و ترسو بودن از کجاست؟ ننگ بر تو که میگویی «من که بهش نگفتم بره خیابون شعار بده» این جمله واقعن ننگین است و تاسف بار و تامل برانگیز.

همه اینها جنبه اجتماعی و مسالمت در همزیستی است. اما بشر دوستی چه می شود؟ عاطفه انسانی چه می شود؟ چرا جان دادن یک انسان در این جامعه طاعون زده عادی شده است؟ هیچ اندیشیده اید که  آن فردی که الان محکوم به اعدام است همسر و فرزند دارد، تا به حال کسی را آزرده نکرده است و مهربان است مثل من و شما کار و کسبی دارد و آرزو و امید به آینده دارد. هیچ فکر کرده اید که او جنایتکار و قاتل  نیست؟چطور می توانید از این انحراف اخلاقی و اجتماعی به راحتی بگذرید و چنین جملات فجیعی بر زبان آورید؟ این یک هشدار جدی است، تداوم بی تفاوتی ما در قبال ظلم وبیداد بر دیگران، جامعه را به سمتی خواهد برد که نوبت خود ما هم خواهد شد.

باید این موضوع به پایین ترین اقشار جامعه رسوخ کند، شرح این انحراف به آن زبان ضروری است و اگر برای نهادینه شدن آن در سطوح پایین تلاش نشود خطر بسیار جدی در پیش است.


دهکده کور

مردم دهکده کور غصه آنچه که نیست میخورند
غصه یک سبد آزادی سبز
پیر مردی نگران از گل لبخند میگفت
جوانی به ریش ساده پیر مرد خندید
اما خنده اش گل لبخند نبود
شادمانی که چون شاهنامه افسانه مینماید
در کوچه های خسته این روستا غریبانه میدود
چه جادوی تلخی بود که نامرییش کرد
چه کسی مردم این روستا را میبیند؟
انچه که اینجا درو نشد
کشته های تظاهر باورشان بود
بذرهای توهم ، خارهای تردید شدند و
پیکر هویت دهکده کور زخمی شد
مردم دهکده کور غصه آنچه که نیست میخورند
بازهم نمیدانند و بذر میپاشند و درو نمیکنند
در دهکده بارها
جوانی سر خود شیره مالیید
دختری از دخترانه هایش هراسید
و بارها
کدخدا به دروغ به دهکده اش بالید
پیر دانا آواز میدانمتان سرداد

ولی مردی پاسخ کودکش را نداد
آن جوان پرسید و مرد
آن یکی نپرسید و خورد
مردم دهکده کور از ترس خود آینه اندیشه شکستند
یخ حماقت آن مرد دراز شد
و آن زن که تنها بود فریاد زد و مرد
سالهاست که غم را بی نان میخورند
سالهاست که که در خیالشان میخورند
آن دختر غدا خواست و مرد
آن یکی غذایش دادند و نمرد
دختر دهکده کور مفید است
در سفید است و در صدف تهناست
آن دختر که صدف را شکست عقده ای بود و مرد
آن یکی قدر خود دانست و نمرد
پسر دهکده کور غیور است و بی پول
مثل آن پهلوان افسانه ای جوانمرد است و شنگول
آن پسر که پهلوان خودش بود گستاخ بود و مرد
مردم دهکده کور نقاشی کشیده اند
گوسفندی آزاده
سردر دروازه روستاست


بررسی حقوق بشر در ایران و حکایت آدم گوساله ها، آدم بزغاله ها و سایر آدم نماها

قرار است امروز و فردا جلسه ای که برای بررسی حقوق بشر در ایران ترتیب داده شده است ادامه پیدا کند و نمایندگان شصت کشور جهان در این زمینه با هم به بحث و تبادل نظر بنشینند. اما قطعا نتیجه برآمده از نشست آنها باز هم بی اثر خواهد بود و آنها هر کاغذ پاره ای بیرون بدهند به مطلوب خود نمی رسند.
دلیل این نرسیدن به مطلوب این است که آنها نمیدانند که در ایران موجودات عجیبی زندگی میکنند که شبیه آدم هستند ولی آدم نیستند! ای کاش کسی میتوانست این موضوع را به آن نمایندگان حالی کند. از آنجایی که حقوق بشر را باید به بشرها داد، لذا روشن است که بشرنماها حقوق بشر را دریافت نمیکنند و اصلا نه خدا راضی است و نه امام زمان و نه مقام عظمی که در حق این موجودات ظلمی شود و حقوق بشر را به آنها تحمیل کرد! از این رو لازم است که نشستی ترتیب داده شود تا برای بار اول در جهان حقوق آدم بزغاله ها، آدم گوساله ها و دیگر موجودات مشابه بررسی شود.
ممکن است این سوال پیش بیاید که آدم بزغاله و آدم گوساله و … چه جور موجوداتی هستند؟ قبل از هرچیز برای درک این موضوع باید ساختار فکری و ذهنی آدم ولایت مدار باشد، یعنی دور ولایت بگرده حرفم نباشه! بنابر این به این نمایندگان عزیز پیشنهاد می شود یک سال دوره ولایت مداری را گذرانده و حد اقل واحدهای درسی زیر را با نمره 16 از 20 پاس کنند:
استفاده از تسبیح، مسجدو ریش، اصول تقیه، نمای ظاهری یک بشر و مفهوم محاسن، تقلید، ای رهبر آزاده آماده ایم آماده، تاثیر واقعه عاشورا بر وجود خداوند و … ادامه لیست دروس به متقاضیان ارائه خواهد شد. نمایندگان عزیز پس از گذراندن دروس فوق می توانند با دلی آرام و قلبی مطمئن به بررسی حقوق آدم نماها بپردازند و حقوقی چون اعدام، تجاوز جنسی، شکنجه، تبعید، تحقیر و … را از آنها دریغ نفرمایند. اینگونه هم نماینده ولی فقیه در آسمانها راضی است و هم بنده های ولی فقیه در زمین و هم دیگر این دعوای حقوق بشر ختم به خیر خواهد شد.
در مورد بشرها هم که ماجرا واضح است، بشر در ایران(همان ولایت مدار) از هرجای دیگری راحت تر زندگی میکند و حقوق بشر ایران از هرجای دیگری حقوق بشر تر است! کجای دنیا بشرها بدون توجه به قانون هرکاری دلشان خواست میکنند؟ این به دلیل حضور بشر نماها است چون بشر ها هرکار دلشان خواست با آنها میکنند. به علاوه بشر در ایران تا دلش بخواهد زن میگیرد و صیغه میکند. کجای دنیا اینقدر بشر حالی به حولی است؟ همه اینها را مدیون ولایت هستیم که به هرکسی حقوق خودش را عادلانه و البته سخاوتمندانه و بی کم وکاست بخشیده است.این ظلم در حق آن معصوم نیست که این بزغاله ها از او ناراضی هستند؟
با توجه به موارد برشمرده شده و مواردی که برای دانستن آنها باید بیشتر دل آدم پاک شود، نشست حقوق بشر که در ژنو در حال اجرا است ( همین جای سوال است که چرا در جوار مسجد جمکران یا بقعهالرضا نیست، حتی شاعبدالعظیم هم بهتر بود!) با شکست مواجه میشود و مشت محکم دیگری بر دهان مدعیان دروغین حقوق بشر خواهد شد.


پشت میز اداره نشستن و به دنبال آذوقه های تعاونی ها دویدن حصار امن شما نیست، همین الان پشت سر این جوان بایستید

دیگر پیگیر کهریزک و شکنجه سیاسی نباشید، جمهوری اسلامی شکنجه را در خیابان علنی کرد. واقعا همیشه برای من جای تعجب بود که هنوز در مورد صحت وقوع شکنجه سیاسی در زندان ها و بازداشتگاه ها و زیرزمین های گمنام جمهوری اسلامی در محافلی بحث می شود ومدرک ارائه میشود و در مورد اصالت مدارک بحث می شود. همیشه پاسخ من این بود که بابا دیگه به چه زبونی بگه که آره انجام می دم و دلم می خواد. در روز 22 بهمن جمهوری اسلامی یک جوان را به دلیل اعتراض سیاسی در روز روشن و در مقابل چشم مردم در خیابان شکنجه کرد!
صحنه هایی با درجه ای خفیف تر از این اتفاق در سیمای همین جمهوری اسلامی بارها به همراه تیترهای پر رنگ و لعاب و چرب زبانی گوینده های تلویزیون، در جهت اثبات پستی و غیر انسانی بودن رفتار اسرائیل با فلسطینیان نشان داده شده است و اکنون خود آن کاری کرد که صد رحمت به اسرائیل.همه به وضوح دیدند و همین یک شکست مفتضحانه برای شما بود.
همه آنهایی که سرشان زیر برف است و از خانه خود که ظاهرا حصار ایمن آنهاست بیرون نمی آیند بدانند که این ضحاک را سیر شدن نیست و روزی نوبت آنها هم میشود. دیروز ندا، امروز این جوان و فردا هم نوبت شماست. فکر نکنیم همیشه با سکوت کردن در امانیم. وقتی آفتی در جامعه باشد در همه جا گسترش خواهد یافت و در همه زمینه ها گریبانگیر خواهد شد مگر آنکه ریشه اش را خشکاند. فکر نکنید که تمامیت خواهی شوخی است و حد و مرزی میشناسد، این غول بی شاخ و دم همیشه به دنبال بلعیدن خواسته های جدید است. پشت میز اداره نشستن و به دنبال آذوقه های تعاونی ها دویدن حصار امن شما نیست. این تمامیت خواهی و افسار گسیختگی روزی همین تعاونی را هم به شرطی غیر انسانی به شما خواهد داد و فردای آن روز هم دیگر نخواهد داد و فرداهای دیگر که یا باید حیوان صفت شویم و یا برده ای تمام عیار و یا مرگ.

همین امروز هم این پدیده را با کمی تامل در این مملکت آفت زده می توان دید. گدا صفتی و گدا پروری به شدت در حال رواج است و قشر متوسط به سرعت در حال مبادله انسانیت و حقوق خود با جیره های غذایی و سهام گدایی و غیره است. این فاجعه ای بس عظیم است. نگاهی به دور و بر خود بیندازید تا ببینید که برده داری اجتماعی چگونه در حال رشد است وبدین سان آن روز خواهد رسید که مردم برای رسیدن به لقمه ای که مهم نیست چه دستی آن را پرتاب میکند چه خوش رقصی ها که نمیکنند.
همین الان زمان مبارزه با این غول بی شاخ و دم تمامیت خواهی است. سر را از زیر برف بیرون آوریم که او ما را میبیند و به زودی به خانه به ظاهر امن ما خواهد رسید. آن روز اگر بیاید دیگر ندا نیست، این جوان هم همینطور و دیگران هم نیستند تا به یاری بیایند اما امروز تو هستی و از خانه ات بیرون بیا و همینجا پشت سر این جوان بایست و نگذار آن غول بی شاخ و دم پیشروی کند و با ایستادگی همه با هم ریشه اش را بخشکانیم.
وقت تنگ است و راه دشوار اما نه برای مرد بیدار


نه از این ور بام بیفتیم و نه از اون ور بام. هیچ کس نا امید نشده است، اما چگونه عملکرد جنبش در 22 بهمن می توانست بهتر باشد؟

قبل از هرچیز از همه بچه ها و مردم سبزی که اومدن خیابون تشکر میکنم.
بی مقدمه میپردازم به بحث امروز 22 بهمن 88 و چند نکته در مورد نقاط ضعف و قوت آن!
واضح است که امروز سبزها با احساس رضایت تمام به خانه نیامدند و این جدا از سختی ها و زحمتی است که متحمل شده اند. دلیل این نارضایتی مشخصا این نکته است که آنجایی که می خواستیم صدای سبز به گوش برسد نرسید. یعنی نزدیک به جایگاه سخنرانی و نفوذ در جمع ساندیس و ساندویچ خورها! دلیل آن واضح است، عدم یکپارچگی سبزها که یکدیگر را بشناسند تا در آن نزدیکی با جمعیت زیاد حاضر شوند. مردم نمیتوانستند همدیگر را باز شناسند تا جمعیت بزرگ خود را بر ساندیسیان فرود آورند. اما در عوض قوم ساندیس همگی شناخته شده بودند و با امکانات کامل به شکلی منظم در محل نصب شده بودند. برتری امکانات و امکان استفاده از نمادها برای آنها یک برگ برنده بود.
اما همه این برگ برنده همین نبود، از این طرف هم مردم راهکاری برای تشخیص یکدیگر استفاده نکردند. باید مردم از جایی غیر از خیابان انقلاب به سمت آزادی میرفتند، مثلا همان جناح و صادقیه و پونک. به نظر کروبی در این زمینه زیرکانه عمل کرده بود اما ای کاش این تلنگر بیشتر مورد استفاده قرار میگرفت و توسعه داده میشد و قبل از راهپیمایی انتشار میافت. این به معنی صرفا دنباله روی از کروبی نیست بلکه به معنی استقبال از یک تصمیم عاقلانه و کارساز است.
یک نکته دیگر این است ما با تعداد زیادی از مردم نفرین کننده محافظه کار خانه نشین هم مواجه هستیم! افرادی که حرف خوب میزنند ولی در عمل معادلات را بهم میزنند.دوست من امروز سرش خورد به لبه جدول و هنوز در بیمارستان است. این یک هزینه است که برای آزادی اجتناب ناپذیر است. اما تو که در خانه فحش می دهی، اگر می آمدی و با ما راه میرفتی کسی جرات نمیکرد دوست من را پرت کند.منظور من ساده است، هر چه بیشتر باشیم خطر کمتری ما را تهدید میکند. به علاوه امروز اگر همه دور هم بودند و با هم راه میرفتند هیچ خطری نبود.میانسالهای عزیز، دیگر زشت است تا این حد محافظه کاری . پدر جان! اینقدر نگو خدا همه چیز را خودش درست میکند. اگر تو با ما بودی دوست من الان بیمارستان نبود. «خدا خودش نابودشان کند» دیگر بس است.به خیابان بیا تا با هم ایران را آباد کنیم.
نکته دیگر این است که بعضی آدمهایی که دلسوزی آنها هر روز بیشتر از دیروز زیر سوال میرود و سودجوییشان بیشتر ثابت می شود، در رسانه هایی مشکوک مردم را به دام یکرنگ شدن با طایفه ساندیس خورها دعوت کردند. وقتی از رسانه ای چون جرس چنین دعوتی شکل میگیرد همه امیدها به آن را به نا امیدی میل می دهد. بهتر است که از این به بعد خرد جمعی را برای نقد پیشنهادات طیف های مختلف بیش از پیش به کار بگیریم و البته جدی تر.
پس تا اینجا چند ایراد اساسی در حضور مردم در روز 22 بهمن وجود داشت. اول اینکه مردم در میان قوم ساندیس ادغام شدند. دوم اینکه جمعیت نفرین کننده محض و محافظه کار میان سال، بازهم چشم به اخبار ماندند و وارد عمل نشدند. سوم اینکه پیشنهاد صحیح کروبی نادیده گرفته شد. و چهارم دعوت رسانه های سبز به همرنگ شدن مردم با قبیله ساندیس.
اما به نظر من این صحیح نیست که بگوییم توقع ها بالا رفته بود و به این دلیل به چیزی که خواستیم نرسیدیم! چه توقعی؟ اینکه برنامه ریزی کنیم یکبار فقط هو کردن سخنگو در پخش سیما شنیده شود توقع بالایی است؟ این توقع بالایی است که جایگاهی برای مردم هم در صحنه اصلی میدان به طور مشخص ایجاد شود؟
با این همه امروز مردم بازهم در نهایت نتوانستند تحمل کنند که کلا صدایشان در صدای نکره کودتا ادغام شود و حرکتهایی انجام دادند که نشان دهند آمده بودند و گرچه ناراضی هستند اما آمده اند. گرچه به هدف اصلی نرسیدند اما حضور دارند و مخالف این نمایش مسخره هستند. نا رضایتی نه از این بابت است که مخالفت را نشان ندادیم، بلکه از این بابت است که می تواستیم نمایش را بر هم بزنیم و زباناربابان ساندیس را در رسانه های خودشان کوتاه کنیم. این فرصتی بود که از دست رفت وگرنه باز هم نشان دادیم که ما هستیم.


شرکت در راهپیمایی فردا برای سبزها کاملا بی خطر است اما سرنوشت ساز و ضروری

با توجه به جمعیت بسیار زیاد شرکت کنندگان در راهپیمایی از هر جناحی، به نظر می رسد راهپیمایی 22 بهمن 88 یک روز بی خطر اما سرنوت ساز برای تاریخ ایران است.سبزها اگر در دسته های بزرگ کنار هم راه بروند و این دسته ها به هسته میدان آزادی نفوذ کرده و آنجا به هم بپیوندند علاوه بر بی خطری کار را هم یکسره کرده اند.
با توجه به حضور خبرنگاران خارجی در تهران فردا واقعا روز کارزار واقعی است، روز حضور و نشان دادن خواسته های واقعی مردم است و فرصتی بی نظیر و بی خطر برای آن است. هیچ جایی برای ترس نیست و مطمئنا حضور سبزها به هیچ وجه قابل سرکوب نیست. پس حتما فردا سبز به میدان میرویم تا بگوییم که چه می خواهیم . تا نشان دهیم که مردم اغتشاشگر نیستند و بلکه مردم هستند و آنهایی که در بند هستند هم همین مردم بوده اند. البته این یک واقعیت است اما فردا می توانیم راه فرار حکومت از این واقعیت را بر او ببندیم.
ما همه آماده هستیم که خواسته منطقی و انسانی خود را فردا با جمعیت میلیونی نشان دهیم. فردا روز کمک به بازداشت شدگان، روز ارج نهادن به جانباختگان راه آزادی و سربلندی ایران است. هیچ جای ترسی نیست. مبادا به وطن و دوستان در بند و جانباختگان راه آزادی جفا کنیم. حتما می آییم.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: