بایگانی ماهانه: ژوئیه 2010

چرا نلسون ماندلا جايزه منسوب به آتاتورک را نپذيرفت؟

در وب سايت رسمي کنگره ملي آفريقا چنين آمده است: «بیانیه کنگره ملی آفریقا در خصوص اهدای جایزه آتاترک به نلسون ماندلا – کنگره ملی آفریقا از قصد دولت ترکیه برای اهدای رسمی جایزه آتاترک به نلسون ماندلا در تاریخ 19 می آگاه است. نلسون ماندلا تمام عمر خود را وقف دستیابی به دموکراسی، حقوق بشر و رهایی از خفقان کرده است. کنگره ملی آفریقا بدینوسیله مطلقن اعلام می کند که آقای ماندلا این جایزه را نپذیرفته است و برنامه ای هم برای دیدار از ترکیه ندارد. این امر بیانگر هیچ دیدگاه منفی از سوی کنگره به کمال آتاترک اصلاحگر و بنیانگذار ترکیه مدرن نیست. صادر شده از اداره اطلاعات و تبلیغات 12 May, 1992″

در اين بيانيه کنگره به هيچ عنوان از زبان ماندلا سخن نمي‌گويد. اما تاکيد دارد که ماندلا آن نشان را نپذيرفته است. جالب است که قبل از بيان اين حقيقت که ماندلا جايزه را نپذيرفته است، کنگره چنين توضيح مي‌دهد: » نلسون ماندلا تمام عمر خود را وقف دستیابی به دموکراسی، حقوق بشر و رهایی از خفقان کرده است». از اين مورد مي‌توان نتيجه گرفت که نپذيرفتن آن جايزه به دليل در تناقض بودن پذيرفتن آن با مواردي است که ماندلا براي آنها يک عمر زحمت کشيده است. يعني تناقض با دمکراسي و حقوق‌بشر و رهايي از خفقان.

بسياري بر اين تصورند که دليل اين کار کشتار دسته جمعي و قومي (نسل کشي) ارامنه بوده است. بسياري هم بر اين باورند که جنايت قومي در حق کردها و ساير اقوام بوده‌است. اما به هرحال هرچه بوده، رفتار نژادپرستانه و ديکتاتور بودن کمال پاشا ملقب به آتاترک، يقينا بخشي از دلايل نپذيرفتن جايزه از سوي ماندلا بوده است.

کنگره ملي آفريقا در نهايت يادآور مي‌شود که اين رفتار و دلايل آن اکيدا تصميم شخصي خود ماندلا بوده است و نه نظر کنگره. به نظر مي‌رسد اين مورد به دليل حفظ شان روابط ديپلماتيک و احترام به کشورها آمده است. همچنين در اينجا به ظرافت مي توان اين نکته را برداشت کرد که مدرنيزه شدن همواره به معني انطباق با حقوق بشر نبوده و گرچه مدرنيزه شدن خوب است، اما نه به قيمت نقض حقوق بشر و نسل‌کشي.

در هرحال ماندلا و کمال پاشا هردو در تاريخ اعمال و کردارشان ثبت شده و به يادگار مي‌ماند. قضاوت را بايد به وجدان تاريخ سپرد.

پ ن :

STATEMENT ON THE ATATURK AWARD GIVEN TO Nelson Mandela\

The African National Congress is aware of the announcement by the Government of Turkey that the Ataturk Award will be presented to ANC President on 19 May.

Nelson Mandela has spent his whole life in the service of democracy, human rights and freedom from oppression.

The ANC wishes to state quite categorically that Mr Mandela has not accepted the Ataturk Award, and has no plans to visit Turkey. The ANC’s attitude does not reflect any negative view of Kemal Ataturk, the reformer and founder of modern Turkey.

Issued by The Department of Information and Publicity
PO Box 61884
Marshalltown 2107
12 May, 1992

Advertisements

ذره ذره خاک ايران متعلق به تک تک ايرانيان است

چو ايران نباشد تن من مباد

حتي اگر تمدن با شکوه و پر افتخار ميهن را در معادلات کنوني به حساب نياوريم و هويت يک‌دست ايراني مردمان اين مرز و بوم را فقط مسئله‌اي تاريخي بدانيم، در حال حاضر ذره ذره خاک ايران متعلق به تمام ايرانيان است. مگر مي‌شود هرکسي با مادرش قهر کند، برود در کانادا مستقر شود و بخواهد با فک و فاميل دور هم کشور تشکيل دهند؟ اين صحبت‌هاي خنده‌دار که ما تصميم گرفته ايم جدا شويم آدم را ياد دعواهاي کودکانه مي‌اندازد.  اگر پدر بمرد و به خانه پدري حمله کردند، ما بايد آن را باز ستانيم، نه اينکه بگوييم مي‌خواهيم اتاق خواب کودکي‌مان را جدا کنيم و برويم! آن اتاق براي همه فرزندان خانه پدري است. يادمان باشد که ما هرچه داريم از خانه پدري است. خاطره‌ها و شوق‌ها و جست و خيزهايمان، همه و همه اينجا است. اين را بدانيم که تک‌تک سنگ‌هاي سبلان به تمام بلوچستاني‌ها هم تعلق دارد. همانطور که همه ريگ‌هاي دشت کوير به آذري‌ها.

هرگز کسي نمي‌تواند مدعي ذره‌اي از خاک ايران شود که نام ايران بر آن نباشد. حتي اگر تک تک ايرانيان داخل و خارج نشين نيز همه و همه رضايت دهند، ما هنوز به نسل‌هاي بعدي بدهکاريم! اين براي آباداني است، براي پاسخگويي در پيشگاه تاريخ است. مهم‌تر از همه براي قدر دادن به مقام انسان است. بس است اين نژادپرستي و دعواي نژادي. ايران را مملکتي آباد و آزاد کنيم. مملکتي براي زندگي يک انسان.

امروز عده‌اي از مادرشان قهر کرده و ادعا دارند که تمام آذربايجان کارد به استخوانش رسيده است! خود را سخنگوي ميليون‌ها نفر مي دانند. ما همه مي دانيم که مملکت ما تحت ظلم است. تحت سلطه ديکتاتوري است. مملکتي که با تکيه بر مذهب به عنوان محور اتحاد به جاي مليت، بزرگترين ضربه را خورده است. اين يک اشتباه تاريخي و دامن‌گير بوده است. اين که چگونه چنين اتفاقي اقتاد خود بحثي مفصل است اما  به هر حال اين مورد اکنون به ديکتاتوري فعلي انجاميده است. اما اين يک مشکل ملي است. يک معضل همگاني است. بنابراين همه با هم براي رسيدن به ايران آباد و آزاد تلاش مي کنيم.

اين بهانه‌هاي واهي و واژه‌ها و ترکيبات عجيب و غريب براي چيست؟ بگذاريد من بگويم. اين يک نژاد پرستي شوم است. اين افراد بارها اعلام کرده‌اند که پايبند به انديشه‌هاي فاشيستي و نژادپرستانه ديکتاتور بزرگ «آتاتورک» هستند که نلسون ماندلا حاضر به پذيرش نشان اهدايي منسوب به ايشان نشد ونسل کشي نژادي ارامنه نيز هنوز داغ ننگي بر پيشاني او است. افراد مذکور، بارها  اعلام کرده‌اند که هدف آنها تشکيل يک کشور از خاک ايران است! کشوري تحت عنوان » آذربايجان ج ن و ب ي». اما در پشت نقاب خواسته‌هاي مدني، خود را پنهان مي‌کنند تا ارام آرام مردم ميهن‌دوست اذربايجان را فريب دهند. زهي خيال باطل! اين‌ها از تبار آريايي کينه در دل دارند. اين در حالي است که تمام ايرانيان، از آريايي و عرب و ديگران، هيچ‌کس مشکل نژادي با آنها ندارد.

هم‌وطنان ايراني آذربايجاني تورک زبان و آذري زبان من

امروز ديگر نقاب از چهره اين دشمنان ميهن برداشته شده است. نشان داده‌اند که سخناني چون «هويت طلبي» و «آموزش زبان مادري» فقط بهانه‌اي براي ابراز وجودي موزيانه است. اگر چنين نبود کار يک حکومت ديکتاتور را به نام ايران ربط نمي دادند. اگر چنين نبود در کنار ساير ايرانيان براي دستيابي به حقوق خود و ديگران تلاش مي‌کردند. وقتي در ايراني آزاد يک سيستم سياسي منصف و همه پسند براي ارج نهادن به نام انسان به کار گرفته شود، مي‌توان از تمام منابع ايران براي تمام ايران بهره گرفت و نيک‌روزي و رفاه و خوشبختي را تجربه کرد. اين به راي مردم ايران گذاشته خواهد شد که چه سيستمي انتخاب شود. همه سيستم‌هاي پيشنهادي نيز وقت کافي براي تبليغ و تشريح خواهند داشت. حال اين نکته را نيز در نظر بگيريم که هموطنان آذربايجاني، از نظر رفاه و حقوق شهروندي و حضور در چرخه اقتصاد و سياست کشور، همين الان نيز بسيار فعال بوده و تا بالاترين مقام‌هاي سياسي کشور صعود مي‌کنند. در چنين شرايطي ديگر نواختن ساز زشت جدايي چيست؟ هيچ دليلي جز نژاد پرستي نمي‌تواند اين موضع را توجيه کند. براي نمونه يک نقل قول از يکي از اين مناديان جدايي‌خواه را در اينجا مي‌آورم: «ایران فقط یک مرز جغرافیایی سیاسی است که برای ما آزربایجانیها وطن بشمار نمیآید!» . البته اينگونه شفاف سخن گفتن فقط هر از گاهي از دامن زنندگان به خصومت هاي نژادي شنيده مي‌شود. آنها اکثرا در پوستيني از مظلوم‌نمايي و حق‌طلبي ظاهر مي‌شوند.

من در ميان نسل جديد و خوش‌فکر ايران، هيچ تعصب نژادي نمي‌بينم. اينکه بحث هايي بر سر تاريخ شکل گيرد و در اين بحث ها حقايق از افسانه ها تشخيص داده شوند يک موضوع است اما اينکه در حال حاضر کسي برتري نژادي را از زبان تحت تکلم فعلي بداند نديده‌ام. البته در طبقات اجتماعي تحت نفوذ ديکتاتوري چنين موردي ديده مي‌شود. اين دنباله همان اشتباه قديمي است که بازگو شد. به طور قطع چنين موردي در ايران آزاد در حد قابل گذشت، از بين مي‌رود و مي‌توانيم بگوييم که محو خواهد شد. از طرفي  تورک زبانان نيز مهر ايران در دل داشته و از ميهن خود حمايت مي‌کنند. مسئله نژادي نيز فقط يک دلخوري اجتماعي در طبقات خاصي از جامعه است که قطعا با اتخاذ سياست‌هاي صحيح فرهنگي در سطح کلان، از بين خواهد رفت. بازگو کردن اين واضحات، تنها به اين دليل است که مبادا هموطنان آذري زبان من از اين مظلوم‌نمايي و تزوير احساس دل‌رحمي کنند و ناخواسته حمايت خود را نثار کسي کنند که تيشه به ريشه آنها مي‌زند.

بنابر‌اين، جداي از اينکه مشکلات قوميتي کنوني ربطي به اتحاد و ميهن دوستي نداشته و اتفاقا ميهن دوستي چاره حل اين مشکل است، ايران براي همه ايرانيان است. هيچ کس حق ندارد آنجايي را که در آن ساکن است با نامي غير از ايران بخواهد. چراکه آن خاک متعلق به تمام مردم و همچنين نسل‌هاي آينده است. از طرفي، منفعت همه در اين است که همه دست در دست هم از تمام توان براي ساختن جامعه‌اي براي انسان، بر پايه رعايت موازين حقوق بشر بکوشيم. رفراندوم آزاد و سالم در فرداي آزادي مي‌تواند در حضور آگاهي و اطلاع رساني، به جامعه‌اي سکولار بينجامد که در آن مليت با تمام مصاديق کنوني‌اش تعريف شود و در خدمت انسانيت در آيد. پس همه با هم براي ساختن ايراني سکولار و آزاد تلاش کنيم. که در آن شرايط، نظام منتخب چه جمهوري باشد چه فدراليسم و يا هرچيز ديگري قابل احترام است.


وقتي به چراغاني‌ها نگاه مي کنم، انگار ملا محمد باقر مجلسي آن بالا نشسته است و به من مي‌خندد!

وقتي ميبينم که مردم ما يک افسانه سياسي دست‌ساز را مي پرستند و پول در جيب‌هاي فراخ شارعين ميريزند، قبل از هرچيز ياد ملا محمد باقر مجلسي براي من زنده مي‌شود. وقتي داستان‌سرايي‌هايش را براي بار اول خواندم، متعجب شدم که چگونه چنين مواردي را توانسته است به ديگران بقبولاند؟ آخر چگونه شده است که مردم داستان نرجس و خواب حسن عسگري را پذيرفتند؟ چگونه مردم پذيرفتند که امام زمان از ران مادرش زاييده شد؟ چگونه باور به اين موضوع ايجاد شد که امام زمان غيبش زد و از ته چاه به نماينده‌هايش نامه مي‌داد؟ اينها و هزاران علامت سوال ديگر که در افزوني علامت‌هاي تعجب کمرنگ مي‌شوند، در تک تک چراغ‌هاي روشن خيابان‌هاي تهران به من زل زده‌اند. وقتي به چراغاني‌ها نگاه مي کنم، انگار ملا محمد باقر مجلسي آن بالا نشسته است و به من مي‌خندد!

البته در همه جاي دنيا آيين مذهبي جشن گرفته مي‌شود و جشن‌ها و مراسمات گاهي در سطح گسترده خياباني انجام مي‌شوند. اما  هرجا يک آيين سياسي جشن گرفته شود که بر پايه خرافاتي منفعت ساز استوار است، جاي تاسف دارد. پر واضح است که اين باور، جدا از منافع و اهداف سياسي، منشا بسياري از رفتارها و هنجارهاي نا درست اجتماعي نيز شده است. از جمله اعتقاد به خرافات و خرافه پرستي به جاي واقع‌گرايي که مي تواند مشکلات و معضلات را در جامعه بهبود بخشد. همينطور تقويت روند تقدس‌گرايي در جامعه که از شکل گرفتن انتقادات صريح و صحيح به فرازهاي فکري اجتماعي و جهان بيني غالب تحت عرف، جلوگيري مي‌کند. به هرحال دلايل زيادي وجود دارد که دامن زدن به چنين باوري، گونه اي خودزني اجتماعي است.

براي همين نگاه کردن به خنده بر لب مردم نيز همچون هميشه من را شاد نمي‌کند. خنده‌اي که مانند جست وخيز کوتاه يک بچه آهوي نوپا در چنگال صيادي است که لحظاتي قبل از دريدنش آن را بازي مي‌دهد. اين يک عادت است. حماقت نيست. در واقع حماقت را در قالب يک فريب تاريخي و  با در نظر گرفتن شرايط زماني و سطح آگاهي و شعور بشري مي‌توان به گذشتگان تخفيف داد. يعني فقط بگوييم فريب خوردگان. به هر حال آن فريب يا حماقت يا هرچيز ديگر که اسمش باشد، اکنون يک عادت شده است که به نظر مي‌رسد تبديل به بخشي از بيماري فرهنگ جامعه شده است. دليل اين که هنوز نمي‌گويم بخشي از  فرهنگ، فراگير نبودنش در يک اکثريت مطلق است. اين عادت چنان نهادينه شده است که بسياري از ايرانيان در چاهي نامه مي‌اندازند و رفع مشکلات روزمره‌شان را از ته چاه درخواست مي‌کنند. چاهي که ملا محمد باقر مجلسي آن پايين نشسته است و آنجا هم در حال خنديدن است.

اين است که مردم خود ستم و ناراحتي‌هاي اجتماعي را به خود تحميل مي‌کنند. اين است که يک سرباز امام زمان اختلاط در يک باشگاه ورزشي را به محضر امام زمان تسليت مي‌گويد و باعث ايجاد عقده و ناراحتي در جامعه مي‌شود. امام زماني که خود مردم با فريب خوردن ساخته‌اند و خود با برگزاري جشن ميلاد و عزاداري از سر عادت و تقدس گرايي کور، آن را باد کرده‌اند. چنين رفتاري، هيزم گذاشتن در آتشي است که مستقيما دودش به چشم خود مردم مي‌رود. و در اين ميان، همواره يک پوستر شيک و بزرگ از مجلسي همراه ما است که به ما مي‌خندد!


شاملوي عزيز، من بارها در بزرگراهي که به نام تو است، شعرهايت را در حال رانندگي زمزمه کرده‌ام

چرا هيچ ميدان، خيابان و بزرگراهي به نام احمد شاملو در ايران نداريم؟ احمد شاملو يکي از بزرگ‌ترين شاعران و روشنفکران تاريخ معاصر ايران است. کسي که روشنفکري را به رعايت چارچوب‌هاي عقيدتي نفروخت. اين اختلاف عقيدتي-سياسي با جمهوري اسلامي سبب شد که ايشان از سوي حکومت طرد شده و هنرمندي ايشان نيز ناديده گرفته شود. اين تفاوت دگر انديشي و روشنفکري واقعي با دگرديسي و انديشيدن برسر توجيه مذهب است. بسياري معتقدند که کسي چون علي شريعتي مخالف جمهوري اسلامي بوده است! اما ميبينيم که در تمام شهرهاي ايران يک خيابان اصلي و بزرگ به نام ايشان داريم. اين نام‌گذاري حکومتي به نام ايشان نشان از خطرناک نبودن انديشه هاي آقاي شريعتي براي حکومت دارد. البته اين خرده گرفتن بر ايشان نيست که چرا انديشه‌هايش با جمهوري اسلامي منافات ندارد، بلکه فقط يادآوري براي کساني است که چنين ادعا مي‌کنند.

اما کسي چون احمد شاملو، فردي است که پايه هاي ظلم را ميلرزاند، نه تنها بر پوستينش بتازد. کسي که از قبرش مي هراسند و هر ساله در سالروز مرگش چکمه‌پوشان را بر سر مزارش مي‌برند مبادا کسي آنجا بگويد دوستت دارم!

به هر حال جاي بزرگراه احمد شاملو خالي است. بزرگراهي که هر بار در آن به حرکت در آييم با خود زمزمه کنيم که :

برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام

اشكواری‌ست می كشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خام سوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

شاملوي عزيز، من بارها در بزرگراهي که به نام تو است اشعارت را در حال رانندگي زمزمه کرده‌ام.


چرا می‌شود هم مسلمان بود و هم سکولار؟( معرفی یک مسلمان سکولار)

A Secular Age

برای شروع یک نمونه واقعی از یک مسلمان سکولار در اینجا معرفی می‌شود و پس از آن به بررسی نظری می‌پردازم. آقای الف کارمند شرکت مخابرات است. ایشان مسلمان هستند و اعمال و مناسک اسلام را به جا می‌آورند یعنی نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند، و در حد توان فریضه‌های دین را به‌ جا می‌آورند. ایشان معتقد است که اعمال و رفتار دیگران به خودشان مربوط است و او در نهایت فقط می‌تواند نظر خود را بگوید. آقای الف معتقد است که حکومت نباید دینی باشد تا همه بتوانند آزادانه زندگی کنند. مثلا ایشان معتقد است که اینکه همسایه‌اش دوست دارد مشروب بنوشد هیچ ربطی به زندگی او ندارد و به هرحال او نمازش را می‌خواند و مشروب هم نمی‌نوشد. یا اینکه معتقد است که پول دادن برای احکام دینی نباید واجب باشد و باید هرکس دلش می‌خواهد و به آن اعتقاد دارد آن کار را بکند.

ایشان معتقد است که وقتی حکومت دینی نباشد، آدم‌هایی که واقعا دیندار هستند از آدم‌های ریاکار حسابشان جدا می‌شود و اینگونه دیگر دین در خدمت پول و قدرت استفاده نمی‌شود. ایشان معتقدند که اعتقادات مسئله‌ای شخصی است و هرکسی معتقد است که دین او از همه بهتر است. پس چه دلیلی دارد که حکومت به زور دیگران را مجبور به رعایت کارهایی بکند که به آن اعتقاد ندارند؟

آقای الف وقتی که بحث می‌شود از فواید نماز و روزه برای دیگران صحبت می‌کند و به آنها توصیه می‌کند که این اعمال را انجام دهند اما اگر دیگران نپذیرفتند اصراری ندارد. همینطور ایشان نیز صحبت‌های دیگران را بارها در نقد اعتقاداتش شنیده است و در مواردی هم به دیگران حق می‌دهد اما او از نماز خواندن و روزه گرفتن لذت می‌برد و برایش عبادت کردن و راز ونیاز کردن شیرین است. دیگران هم چندان کاری به او ندارند و او هم همینطور.

ایشان همینطور معتقدند که پیروی از عالمان دینی فقط در مباحث دینی و اعتقادی است چرا که هر کاری باید به متخصص آن کار واگذار شود. یعنی کسی که در زمینه فقه درس خوانده است در همان زمینه فعالیت کند و کسی که پزشکی خوانده است هم همینطور و این مورد برای سیاست‌مدار و تعمیر کار و سایر تخصص‌ها هم صادق است.

آقای الف یک مسلمان سکولار است.

در بحث‌هایی که حول محور سکولاریسم شکل گرفته است یکی از مواردی که در مورد آن بحث می‌شود جمع سکولار بودن و مسلمان بودن است. بسیاری از افراد تصور می‌کنند که این دو گزینه با هم در تناقض هستند، درحالی که اگر این دو واژه را همچون دو موجود جاندار تصور کنیم، رابطه اثرگذار در بعد موجودیت، بر هم ندارند! یعنی بودن یا نبودن یکی از آنها در بودن یا نبودن دیگری بی‌اثر است.

دین مجموعه‌ای از رفتارها و باورها است که در راه و روش زندگی‌یک فرد اثر گذار است. یعنی برای یک فرد، قدری فراتر از یک ایدئولوژی است.

اما سکولاریسم یک خصوصیت از سیستم حکومت است. یعنی حتی ایدئولوژی هم نیست و اصلا در فردیت معنی ندارد. سکولاریسم به این معنی است که حکومت دینی نباشد. یعنی دین حکومت نکند. اما به این معنی نیست که دین نباشد! و سکولار به فردی می‌گویند که معتقد باشد سکولاریسم گزاره مفیدی است و باید ساختار قدرت در جامعه چنین خصوصیتی داشته باشد. حال این فرد هم می‌تواند دیندار باشد و هم بی‌دین. اتفاقا اکثر افرادی که معتقد به حکومت دینی هستند، چون به دنبال اهداف سیاسی می‌گردند دین‌دار نبوده و دقیقا با آلوده کردن دین به موارد سیاسی ضد دین عمل می‌کنند.

البته در این میان عده‌ای در یک نگاه افراطی، گزاره‌هایی چون امر به معروف را در حد قوانین لازم‌ و واجب برای همه جامعه تعمیم می‌دهند که برای تضمین به اجرا در آمدنشان حکومت دینی لازم است. این مورد همانطور که عرض شد یک تعمیم است. به علاوه، اگر همه انسان‌ها قبول کنند که جامعه متعلق به همه است و همه اعتقادها محترم هستند، آنگاه قطعا برای یک همزیستی مسالمت آمیز باید طریقه احترام به همه رعایت شود و هرکسی تا حدی از خواسته خود کوتاه بیاید. در غیر این‌صورت قانون جنگل حکم‌فرما می‌شود که هرکه زورش بیشتر بود بقیه را به زور همسو با خود کند. که این دیدگاهی افراطی است. این البته بستگی به تعریف دین هم دارد. اگر بگوییم دین ما می‌گوید همه باید به زور مطلوب ما را رعایت کنند که رسما به فاشیسم اعتراف کرده‌ایم و اگر نیست باید آنهایی را که اعتقاد را به سوی فاشیسم هدایت می‌کنند توجیه کرد.

بنابراین دیندار بودن با سکولار بودن هیچ منافاتی ندارد. و آنهایی که چنین ادعایی دارند عملا دین را گونه‌ای فاشیسم معرفی می‌کنند. یعنی حکومت دینی را برای به اجرا در آمدن قوانین مطلوب خود که ممکن است مطلوب دیگران نباشد واجب می دانند. که این به این معنی است دیگران را مجبور به پذیرش خواست عقیدتی خود می‌کنند. این اعمال زور گونه‌ای فاشیسم است. پس سکولاریسم هم به سود دینداران است و هم به سود بی‌دین‌ها در این میان فقط دین‌فروشان و فاشیست‌ها هستند که ضرر می‌کنند چون به مطلوبات خود نمی‌رسند.

 


خطر وقوع زلزله در تهران فقط براي ماه خرداد بود؟

چند هفته مانده به خرداد 89 شاهد ترکيدن يک بمب خبري(علاوه بر ساير بمب‌هاي خبري) در رسانه‌هاي داخلي بوديم که وقوع زلزله در تهران حتمي است!

خبر آنلاين:‌ تمرکززدایی، راه کاهش فجایع زلزله پایتخت دوشنبه 23 فروردین 1389 – 10:55:21

جام جم آنلاين: زلزله در تهران حتمي است  دوشنبه 23 فروردين 1389 – ساعت 12:33

حتي کار به جايي رسيد که از مردم خواسته شد تهران را ترک کنند. دولت براي کارمندانش تسهيلات خروج از پايتخت و منتقل شدن به شهرستان‌هاي ديگر در نظر گرفت. در برنامه‌هاي تلويزيوني شاهد تداوم اعلان خطر از سوي کارشناسان و متخصصان بوديم و خطر به گونه‌اي القا مي‌شد که افراد تصور کنند که اگر تا 1 روز ديگر از تهران خارج نشوند ممکن است دير شود! خيلي‌ها وعده‌هاي دولت را براي گرفتن تسهيلات جدي گرفتند و تن به هزار دردسر و مشکلات تغيير مکان دادند و با اين حال خبري از ياري دولت نبود. بسياري پس از اينکه متوجه اين دروغ مضحک شدند در نيمه راه از متحمل شدن هزينه بيشتر جلوگيري کردن و بعضي‌ها هم هنوز چشم‌انتظارند! چشم انتظار پولي که دولت اصلا نه قصد واگذاري آن را داشت و نه اصلا چنين پولي دارد. چون هيچ قانون مصوب دقيقي براي آن وجود ندارد.

اعطاي تسهيلات ويژه به کارمندان براي خروج از تهران  ۲۷ فروردين ۱۳۸۹ – ۲۱:۵۸

دسترسي به اطلاعات مربوطه با جستجو در اينترنت به سادگي قابل دسترسي است. 

خروج از تهران و فرار از زلزله

به هر حال داغ شدن خبر مربوط به خطري که همواره تهران را تهديد ميکرده و خواهد کرد، در هفته‌هاي قبل از سالگرد اعتراضات خياباني به حکومت و از بين رفتن التهاب دقيقا پس از آن‌که حضور مردم در خيابان کم‌رنگ تر از حد انتظار بود، نشان از ارتباط داغ شدن خبر زلزله پايتخت با حوادث خرداد دارد. از همه مهمتر، درماندگي و ترس حکومت از حضور مردم در خيابان است که با دامن زدن به چنين خبري و همينطور ايجاد فضاهاي انحرافي سعي در ممانعت از وقوع آن کردند. در واقع حکومت براي جلوگيري از حضور مردم در خيابان دست به هر کاري زد و از هيچ دروغ مضحک و بچه‌گانه‌اي نگذشت. بنابراين مي توان نتيجه گرفت که حکومت بسيار شکننده‌تر از چيزي است که در ظاهر نشان مي‌دهد. اين ترس از فروپاشي نبود، بلکه ترس از ريزش نيروهاي مخلص بود که با مشاهده حضور مردم و وجود مخالفت در سطح وسيع، دروغ‌هاي حکومتي را کمتر باور کنند.

خرداد به آرامي آمد و رفت و دروغ‌هايي هم که حکومت ساخت در لوده‌بازي‌هاي سياسي چون» جنبش ممه لرزه» و پرداختن به ياوه‌گويي هاي مراجع که نقش انحرافي بازي مي‌کردند ادغام شد. اين همان چيزي بود که حکومت مي‌خواست، يعني کوبيدن ميخ آخر برتابوت  حضور مردم در خيابان! البته به نظر من اين معادلات با همان دقت پيش نمي‌روند. يعني نمي‌توان از عدم حضور مردم در خيابان مطمئن شد و يا نمي‌توان با قاطعيت گفت که اعتراضات مردم کنترل شده خواهد بود. به هرحال تابوهايي شکست که با پنهان کردن خورده هاي آنها زير فرش جنايت چيزي عوض نمي‌شود.


عشق به معني خواستن بي قيد و بند، يک فريب مکتبي و ابزاري کارآمد در صحنه سياست است


همه مي‌دانيم که «عشق» تعاريف و توصيفات گوناگوني دارد. با يک جستجوي ساده در اينترنت مي‌توان به اين تعاريف دست يافت. اما واژه عشق در مفهومی که در عرف و جامعه کنونی ایران رایج است، یک فریب سیاسی بزرگ و ابزاری کارساز در صحنه سیاست است. دليل پرداختن به اين مورد اين است که بايد آن چيزي را که در حال حاضر نمود بيشتري دارد مورد توجه قرار داد.
بسیاری از ما در وصف واژه عشق و قداستی که برای آن قائل هستیم بسیار شنیده‌ایم. عشقی که پاک و مقدس است. عشقی که فراتر از خواستن و نیاز است و ترکیبی دیگر که به شکل «عشق واقعی» ظاهر می‌شود که نمایانگر گونه‌ای رابطه دور از دسترس و کم‌یاب است که به سختی حاصل می‌شود. در اینجا دقیقا همین مفهوم رایج در عرف مورد بحث است.
می‌گویند آدم‌ها سه دسته هستند، دسته اول سوداگران که خدا را برای بهشت می‌خواهند. دسته دوم آنهایی که از ترس جهنم می‌خواهند. دسته سوم عاشقان که فقط خدا را می‌خواهند برای خدا و نه هیچ چشم‌داشتی از او دارند و نه هیچ ترسی!
در دسته بندی فوق، بلافاصله نتیجه می‌شود که دسته سوم یک فریب است!
با توجه به بار معنایی واژه عشق که اکنون در جامعه رواج دارد، می‌توان گفت که تعریف آن خواستن بی چون و چرای چیزی است. توجه کنید که چگونه ممکن است چیزی را به این شکل خواست؟ یعنی چیزی را خواست در حالی که برای رفع یک نیاز نباشد و یا از سر دفع یک خطر نباشد! عاشقان خدا که در راه خدا جان می‌دهند هیچ چیز نمی‌خواهند؟ آن جان دادن بررای رفع هیچ نیازی نیست؟ پاسخ با قاطعیت منفی است. دقت کنید که وقتی کسی در راه خدا جان می‌دهد، اگر بگوییم که چشمی به بهشت ندارد و این کار فقط برای این است که در راه خدا است، متوجه گونه‌ای رفع نیاز در این رفتار می‌شویم. در واقع انجام دادن این عمل، در برابر انجام ندادنش تبدیل به یک درجه بالاتر از احساس کمال می‌شود. یعنی احساسی متعالی که انسان آن را بالاتر از تمام جنبه‌های دیگر و برآورده شدن نیازهای دیگر در زندگی‌اش می‌داند. بنابراین رسیدن به یک آرامش خیال که همزمان رهایی از تمام کاستی‌ها نیز هست، یک نیاز بزرگ است که با جان دادن در راه خدا برآورده می‌شود.یعنی فرد در شرایطی قرار گرفته است که مردن در راه خدا برایش نیاز شده است. این که چگونه آن شرایط حاصل می‌شود یک بحث مستقل و طولانی است که به نقشی که عناصر تشکیل دهنده عشق بازی می‌کنند بر می‌گردد.

به عبارت دیگر می‌توان گفت یک عاشق، فرزند خلف قداست و ایمان است. یعنی وقتی کسی یا چیزی برای یک فرد مقدس باشد و آن فرد در مورد صحت اعتقادش ایمان داشته باشد، آنگاه او عاشق آن کس یا آن چیز می‌شود. یعنی آن کس یا آن چیز را می‌خواهد چون مقدس است و به درستی این خواستن ایمان دارد. اما همواره چیزی که در قداست مصداق نیاز است، برآورده شدن احساس تعلق و کمال است.
اما چرا این واژه سیاسی است؟
عشق باعث می‌شود بدی‌های معشوق را ندید. که البته این یک ارث از والد ایمان است. همینطور عشق باعث می‌شود که هیچ‌گاه هم زمانی برای آغاز یک نگاه متفاوت به معشوق فرا نرسد که این هم ارثس از والد قداست است. بنابراین معشوق هرچه باشد، یک ابزار قوی برای در دست گرفتن عنان عاشقان است. اگر معشوق یک انسان باشد، او می‌تواند هر چه بخواهد و از دست عاشق یا عاشقان بر می‌آید به‌ دست آورد. و اگر معشوق چیزی باشد که صاحبی دارد، آنگاه صاحبش ارباب بی قید و بند عاشق یا عاشقان است.
حال تصور کنید که یک ایدئولوژی خاص یا یک دین با خدایی که دستوراتش در دست عده‌ای خاص قرار دارد، معشوق یک ملت است. در اینجا خدا یک ابزار سیاسی برای حکومت کردن بر ملت عاشقی است که سرسپرده معشوق هستند. بنابراین هرکس که در چنین شرایطی متولی دین باشد، صاحب تصمیم و خواسته ملت می‌شود. پس اگر شما یک سیاست‌مدار باشید و بتوانید در مسند متولی عشق قرار گیرید، لحظه‌ای از ترویج و تثبیت آن در جامعه غافل نمی‌شوید و در این زمینه تلاش می‌کنید.
عشق و تخریب رابطه‌های سالم عاطفی بین جنس مخالف
واژه عشق در ایران بیشتر یک مفهوم عرفانی بوده است. با توجه به آثار شاعران و عارفان، می‌توان این موضوع را دریافت. در واقع عرفان نیز از سیستمی برای به تعویق انداختن پاسخ به سوالات ندانسته استفاده می‌کند که برای ایجاد اطمینان درپیروان خود نسبت به صحت یک پاسخ پیش‌فرض، نیاز به مفهوم عشق دارد. رفع این نیاز در بسیاری از مواقع با سلوک عملی همراه است. اما در این میان چون عشق، به هرحال، با خواستن گره خورده است، در بارزترین جلوه خواستن انسان که خواستن یک جنس مخالف است،‌ رخنه کرده است. داستان‌هایی که عارفان از عاشقان زمینی نوشتند تا عشق واقعی را که خواستن بی چون و چرا است به عنوان یک گزاره مقدس و مطلوب در قالب رابطه یک زن و مرد توجیه کنند. به این ترتیب، عشق به خدا و فراهم شدن ابزار سیاسی و مکتبی نیز برای متولیان آنها امکان‌پذیر می‌شود.
آنچه که در طول این روند، بسیار ضربه خورده است، برقراری یک رابطه سالم و به دور از تخیل برای یک مرد و زن است. با نهادینه شدن دیدگاه مقدس به خواستن و نشستن عشق بر تخت شاهی در سرزمین عرف و ناخود‌آگاه اذهان، تصوری از یک عاشق پاک و یک معشوق که او نیز عاشق پاک است در نگاه افراد نقش می‌بندد. این تصویر یک پیش‌قضاوت مقدس است. قضاوتی که در آن طرف مقابل زمانی مطلوب است که ما را بی قید و بند بخواهد. بهترین حالت آن حالتی است که او پیچش مو بیند و تمامی مظاهر دیگر عشق که مشتقات یک فریب بزرگتر هستند.
ازآنجایی که توقعات برآمده از آن توهم نهادینه شده در اذهان هیچ‌گاه برآورده نمی‌شوند و باز از آنجایی که عشق از دیدگاه عاشق، مقدس بوده و نمی‌تواند اشتباه باشد، برآورده نشدن پیش‌قضاوت‌ها در مورد یک رابطه و عدم انطباق انسانیت با آنچه که تحت عنوان «مطلوب» شناخته می‌شود، باعث ایجاد رفتارهای عجیب و دوگانه می‌شود. افراد، مدام خود و طرف مقابل خود را سرزنش می‌کنند که چرا لیاقت یک عشق پاک را ندارند و یا مثلا چنین جملاتی که از زبان افراد نسبت به جنس مخالفشان بروز داده می‌شود «همه‌شان دورو هستند و نمی‌شود به آنها اعتماد کرد». آدم‌هایی که مدام به خودشان قول می‌دهند که هرگز به جنس مخالفشان اعتماد نکنند و هربار سرخورده تر می‌شوند تا نهایتا با این توجیه که «آدم پاک پیدا نمیشود» با شرایط کنار می‌آیند. این در حالی است که اگر آن فریب مقدس نبود، آنگاه در یک نگاه منطقی پاکی چیزی نبود جزهمین اشتباهات و تلاش ها و بهبودها.
بنابراین اگر بخواهیم کوتاه بگوییم، می‌توان گفت: عشق یک ابزار سیاسی است که با توجه به اینکه عناصر ایمان و قداست را در بر می‌گیرد، حکومت معشوق را حتی اگر بد باشد تضمین می‌کند و چشم ها را بر بدی‌های معشوق می‌بندد و کاستی ها را به هر‌حال متوجه عاشق می‌کند. در این میان آمیخته شدن مفهوم مکتبی عشق با رابطه های عاطفی، موجب تخریب آن رابطه‌ها شده و مانع ایجاد روابط سالم می‌شود. پس از آنجایی که این واژه بار عرفانی و مکتبی دارد، سرسپردگی می‌آورد و حاوی عناصر قداست و ایمان است،‌واژه مناسبی برای ابراز علاقه ویژه نسبت به کسی که او را بیشتر از دیگرا دوست می‌داریم نیست. دوست داشتن خود مفهوم کاملی است. کسی را هم به طور خاص دوست داشتن یک مفهوم مستقل است اما عشق را نمی‌توان به آن نسبت داد. برای همین، برای برقراری یک تعادل، بهتر است که یا واژه مناسب‌تری به کار گرفته شود و یا آن مفهومی که فرزند قداست و ایمان است حذف شود.


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: